۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

صادق هدایت بنیانگذار نویسندگان روشنفکر معاصر

 

در سالروز مرگ هدایت و برای رویارویی و دیدار عمیق ( یا درست تر، رادیکال و سوبورسیو ) با او و مرگش بایستی این راز را بیان کرد و از این چشم انداز به این رخداد نگریست: « صادق هدایت باید خودکشی کند، بمیرد و راهی جز مُردن ندارد». تا با این نگاه صادقانه همچنین بتوانیم مرگهای قبلی یا شکستهای قبلی یا فعلی خودمان و دیگری و کشورمان را نیز بفهمیم. زیرا خودکشی صادق هدایت بیانگر دیدار و درگیری او نه تنها با سنت بلکه با مدرنیت نیز بود، با آنکه او همزمان بهترین نویسنده ی مدرن ما بود و طرفدار مدرنیت. ازینرو او توانست برای مثال در بوف کور بهتر از هر کسی گرفتاری و بحران عمیق فردی و جمعی ما را از منظر مدرن نشان بدهد و دقیقا این توانایی مدرن باعث تنهاشدن و ایزوله شدن او شد و از طرف دیگر اما او نیز در جهان مدرن هنوز کامل در خانه اش نبود، هنوز غریبه بود، غریبه ای در خانه ی زبانی و ایرانش و همزمان هنوز غریب در خانه ی نو و در پاریس و اروپایش. زیرا تنها با ورود به «هویت و سرزمینی نو و زبانی نو و مدرن و متفاوت» است که می توان از این بن بست و غریبگی چند جانبه عبور کرد و در هر دو کشور سرزمین نوی خویش و جای نوین خویش را یافت؛ توانست در عین آرامش و پاگذاشتن بر روی زمین، مرتب در حرکت و تحولی نو بود. سرزمینی نو و نمادین که سرانجام به ما می تواند امکان بدهد دوباره خویش را بدرجات مختلف  در خانه خودمان، چه در ایران یا در اروپا، احساس بکنیم و «وحدت در کثرتی نو و هویت واحد و همزمان باز و متکثری» بسان ایرانی مدرن، چندمتنی و متفاوت شویم. بنابراین خودکشی اجتناب ناپذیر هدایت بیانگر و آیینه بحران فردی و جمعی مدرن یکایک ما نیز هست و بحرانها و پروسه هایی که طی کرده یا مجبوریم طی بکنیم. اینکه چرا اینجا راهی جز گرفتاری در بحران مدرنیت، راهی در نهایت جز پریشانی یا  مُردن و یا عبور از این بحران و بن بست فردی و جمعی و دستیابی به هویت و ساختاری نوین و رنسانسی فردی یا جمعی نداریم. اینکه راهی جز « اجبار به تکرار»  از نوع بوف کور و « کورشدن مداوم  اُدیپ های جوان و پیر»، کورکردن تحول و تاریخ، خویش و دیگری و تشدید بحران مدرنیتمان نیست، مگر اینکه بفهمی چرا هدایت باید بمیرد، چرا فروغ باید به حالت یک« پیشگویی خودتحقق بخشنده» تصادف بکند و چرا ما مرتب آزادی و رهایی می خواهیم و با اینحال سر از دیکتاتوری نو در بیاوریم. چرا می خواهیم از چاله دربیاییم ولی به چاهی نو می افتیم. می خواهیم چون راوی  از شر پدر و خانه ی کهن راحت شویم و در نهایت اما پیرمردخنزرپنزی یا پیرزن خنزرپنزری می شویم و باز خنده ی خشک یک سنت و تکرار در واقع مضحک شده و توخالی بلند می شود. خنده ی خشکی که به قول هدایت از یک «میان تهی»، از یک بدن و تن و روح گرفتار و از درون شور جنسی یا تنانگی اخته شده می آید.

 یا مجبور می شویم، در عین مدرن بودن و طرفداری از مدرنیت، اما دقیقا به خاطر همین مباحث و ناتوانی از تحول و پوست اندازی بهتر و نهایی، حتی در پاریس یا اروپا و آمریکا غریبه و در حاشیه باشیم. چیزی که تنها مشکل هدایت نبود بلکه ما همین معضل و هفت خوان را در زندگی اکثریت ما و در عدم تحول بهتر به یک جهان و ادبیات مهاجر یا اپوزیسیون نوین و مهاجر و غیره  و زندگی بخش عمده ایی از ایرانیان در حاشیه مدرنیت و کشور جدیدشان می بینیم، حتی اگر این حاشیه نشینی بیشتر روحی باشد تا اینکه از لحاظ شغلی و توانایی یافتن جا و مقامی خوب در جهان مدرن باشد. اما دقیقا چنین معضلات مشابه و ساختارها و بحرانهای مشابه است که محکوم به اجبار به تکرار می کند، حتی در تحولات فیگور ادبی محکوم به تکرار می کند. ازینرو همانطور که در نقدم بر رمان خوب و قوی رضا قاسمی به نام «وردی که برهها می خوانند.1» نشان داده ام. می بینیم که با اینکه میان این رمان و رمان بوف کور هفتاد سال فاصله است و اولی در ایران و دومی در پاریس رخ می دهد اما فیگورهای اصلی هر دو داستان در واقع اسیر و درگیر با ساختار و معضل مشابهی هستند. گرفتار در اجبار به تکرار مشابهی هستند، در واریاسیونی جدید و طبیعتا همراه با تفاوتهایش. اما اصل ماجرا یکی می ماند. ( برای توضیحات بیشتر در این زمینه به لینک نقد من بر رمان با تیتر «سوگنامه بره ها، ادیپ و نارسیسم، طنز و جیگر در رمان رضا قاسمی»  در بخش ادبیات مراجعه بکنید.1)


 

یا بفهمیم که چرا با این همه نوشته درباره ی هدایت و بوف کور باز هدایت از جهاتی مانند داستان معروفی( از ادگار آلن پو و نقد معروف لکان بر آن)،  «نامه ی دزدیده شده یا گمشده ی فرهنگ» ماست، که هرکس در پی بدست اوردن و فهمیدن آن است و  خیالی از خودش را در او دیده و از سوی دیگر کمتر جرات برخورد نمادین و رویارویی با این شناخت هولناک و سوبورسیو هدایت از خویش، فرهنگ خویش و از تو و من داشته است. زیرا جرات می خواهد که ببینی چرا محکوم به شکستی و لنگ در هوایی و آنهم نه به حالت تعزیه خوانی مالیخولیایی و تمتع، خوشی و کیف این تعزیه خوانی و نوحه خوانی، بلکه به این شکل که ببینی تو بناچار همین تعزیه و نوحه ای و آنهم به حالتی بس تراژیک و همزمان کّمدی وار. مگر اینکه حال حاضر به «دیدن و دیدار با دیگری» و خویش باشی  و آنچه را به پایان برسانی که هدایت نتوانست و بنابراین بایستی می مرد. زیرا هدایت می دانست که هیچ چیز بدتر از این نیست که به «تمنایت و آرزویت خیانت بکنی و یا در بن بست بمانی و به آن دست نیابی.( طبیعتا تا آن اندازه که ممکن است و با خویش یک پوست اندازی اولیه و حضور سرزمین نوی تو و مرا بدنبال دارد. زیرا این یک تحول همیشه ناتمام است اما به حالت خانه ایست که حال می توانی بیشتر و مرتب بسازیش. زیرا خانه و روایت  نمادین است و می تواند مرتب از نو نوشته شود، مثل ساختار مدرن، دموکراسی مدرن یا هویت و جامعه ی شهروندی مدرن)».

بزبان دیگر برای یادبود صادقانه هدایت بایست هم دید که از یکسو چگونه جامعه و فرهنگ ما، مردم ما و نه تنها حکومتش، عمدتا مرتب اندیشمند و  هنرمندش را به انزوا و خودویرانی سوق می دهد و از سوی دیگر اینکه این هنرمند و اندیشمند به ناچار به همان معضلات عمیق این گفتمان و فرهنگ و حکومت،  مُسری و گرفتار است. ازینرو هدایت در اروپا و پاریس مدرن نیز به انزوا کشیده می شود و نمی تواند به تمناهای خویش بدنبال خلاقیت نو، عشق و زندگی نو و جهان نو و مورد تمنای خویش دست یابد بلکه در «حسرت و بن بست»  گرفتار می شود . ازینرو هدایت و فروغ و خیلی دیگر از بحران مدرنیت خویش نیز بشخصه نمی توانند عبور بکنند.  مهمتر اینکه آنچه هدایت می خواهد به ما صادقانه بگوید و می خواهد آینه ای در برابر ما بگذارد، حتی اینکه صادقانه و مدرن به بن بست و ناتوانی نهاییش اعتراف می کند و بنابراین مرگ مُختارانه و تمنامند را انتخاب می کند، نه تنها خوب دیده و شنیده نمی شود، بلکه مرتب بخاطر ناتوانی فردی و فرهنگی از این دیدار ضروری و دردناک با معضلات و گرفتاری ساختاری خویش، این فاجعه محکوم به تکرار بوده و هست. ازینرو داستان بوف کور به حالات هولناک یا تراژیک/مسخره همه در حوزه جمعی و هم در حوزه ی فردی و یا مباحث مختلف اجتماعی در حال تکرار و تشدید است. زیر انچه هدایت در بوف کور آگاهانه و ناآگاهانه و در حد « یک نمایش هنری» قادر به آشکار ساختن آن می شود، سناریو و فانتسم بنیادین روابط ایرانی، گره گاهها ی عمیق روانی و سازوکارهای اساسی گفتمانی است که فرد و جمع ایرانی، عرصه ها و گفتمانهای  مختلف بحران فردیت، بحران جنسی و جنسیت و بحران جمعی یا سیاسی ما ایرانیان را به هم پیوند می زند و آنها را در نهایت به تکرار  یک فانتسم و سناریوی مشابه و هولناک/مسخره محکوم می کند. یعنی آنچه باعث می شود که ما  هم در خانه و هم در سیاست، هم در روابط جنسی یا جنسیتی ، هم در عرصه ی نقد و اندیشه  و هم در چالش و هنر مدرن، بیشتر دچار حالات استبدادی و ناموسی یا مرید/مرادی و مونتاژگری بشویم، رجاله وار شویم و فردا از طرف دیگر بخواهیم گردن یکدیگر و محبوب و زن اثیری را برسیم که حال برایمان (یا واقعا) لکاته شده است و مرتب در دور باطل «پدرکُشی/پسرکُشی» و اشکال مختلفش چون دگراندیش کُشی و غیره گرفتار بمانیم.

زیرا  حتی نیروهای مدرن این فرهنگ به درجات مختلف نمی خواهند بدانند که آنها مثل کل این جامعه ی گرفتار و محکوم به تکرار ابلهانه و هولناک، اسیر یک «فانتسم بنیادین» و مشترک خویش هستند. فانتسم و سناریویی نارسیستی و ادیپالی که هدایت در همان صحفه ی اول و دوم بوف کور ما را با آن، با خویش روبرو می کند و سپس او را و این مثلث ادیپالی را در دهها شکل و در دو بخش مرتب و تا حد ناممکن و ممکن تکرار می کند تا  «آگاهانه و ناآگاهانه» نشان دهد که چرا گرفتاریم و محکوم به تکرار. چرا پایان بوف کور شروع دوباره بوف کور و همان داستان ابلهانه و تراژیک به شکلی نوین است. این مثلث ادیپالی همان «مثلت پدر/پسر یا دختر/مادر» است که در همان صحفه ی اول بوف کور ما با آن روبرو می شویم و مثلث راوی که از سوراخ می نگرد و پیرمرد و دختری که برایش می رقصد. دختری که تبلور معشوق و مادر گمشده است. تمامی بوف کور و تمامی فرهنگ ما از زمان مشروطه گرفتار این بازی و سناریوی  دردناک است که مرتب نامی و حالتی نو می گیر. موضوع جدال عشق و نفرتی میان سه فیگور این فرهنگ «پدر/مادر/پسر و دختر» و ناتوانی به عبور هر سه از این مثلث ادیپالی و جنگ عشق و نفرتی و ورود به ساحتی «چهارضلعی» است. زیرا ابتدا وقتی ضلع چهارم یا «قانون و نام پدر» وارد بازی می شود، این امکان و  ساختار نوین را بوجود می آورد که به جای جنگ خیر/شری و جستجوی مداوم مقصر، حال از این حالات ناموسی و عشق/نفرتی بگذریم و بتوانیم در ساختاری نو و مدرن و بسان وحدت در کثرتی و به شیوه دیالوگ و بازی مدرن در کنار یکدیگر و در چالش و دیالوگ قدرت یا عاشقانه با یکدیگر باشیم و تحول یابیم. تا بتوانیم جهان فردی و جمعی و «خانه  و ساختار نوین، نمادین و مدرن و متفاوت ایرانی» را بوجود آوریم. زیرا تا این ساختار و خانه ی نو  و قرار گرفتن ما در کنار یکدیگر در این ساختار نوی درونی و بیرونی بوجود نیاید، همین آش و همین کاسه است، همانطور که هدایت و بوف کور و سپس تاریخ کشورمان به ما نشان می دهد. مرتب یکی می اید و می خواهد «مام وطن، مام اسلام، و حال مام ملت عربستان یا ترکستان و ناکجاآباد جدیدش» را از دست «پدر خطرناکی» نجات بدهد که یک روز نامش حمله و تجاوز اعراب در هزار سال پیش یا کمونیسم و دگراندیش جدید است، یکبار نامش شاه خائن و شیطان بزرگ آمریکا و تجاوز به ناموس و اسلام است و یک روز مثل حالا نامش «پدر و زبان خائن وفاشیست فارس و تجاوز به خاک و زبان مادری و ملت تحت ستم کردی و ترکی و بلوچ» است. مرتب همان سناریو و فانتسم و ارتباط مثلثی بیمارگونه و احساسات دوسودایی عشق/نفرتی و تکرار بیمارگونه است که او در بوف کور در اشکال مختلف به ما و در دو بخش نشان می دهد و می خواهد بزبان بیزبانی بگوید، ببینید چرا اُدیپ ما و تحول ما، تاریخ ما، تحول فردی یا جمعی ما  مرتب کور می شود. چرا ما به بن بست نو گرفتار می شویم، چونکه از این بحران عبور نمی کنیم و به ساختار ارتباطی نو و بالغانه با زندگی و با یکدیگر دست نمی یابیم.ساختاری که طبیعتا مرتب قابل تحول است، زیرا از دور باطل رهایی یافته است. همانطور که هدایت دقیقا وقتی به خودکشی دست می زند که می بیند او با اینکه این معضل را دیده است اما حتی خودش نیز چه بخاطر غریبگی و تنهایش در کشورش و در جهان و چه بخاطر ناتوانی خودش که حال چگونه گام بعدی را بردارد و به این ساختار نو و قدرت و تنانگی نو، سعادت زمینی نو و خلاقیت نو دست یابد، پس صادقانه به بن بستش اعتراف می کند و با بهترین لباسش به دیدار مرگ می رود، بدون آنکه با اینکار مرگ را ستایش بکند. زیرا او با مرگش نیز به ما صادقانه می گوید: ببینید دوستان بایستی به این دگردیسی و تحول دست یابید وگرنه محکومید در این بحران و بن بست بمیرید یا خودکشی بکنید، یا تکرار فاجعه ی جمعی به شکل نو بکنید.

 اما نه تنها جامعه ی ما بلکه حتی نیروهای مدرن ما نیز هراس از رویارویی صادقانه و نقادانه با این «صادق هدایت و با خویش» دارند. بی دلیل نیست که ازینرو دقیقا مرتب نقدی از نوع  نقدهای نویسنده مطلب و ایجاد چشم اندازی نوین، رادیکال و سوبورسیو بر بوف کور و بر معضل فردی و جمعی، یا نقد خندان و دوستانه و مدرنش به بسیاری از نقدهای دیگر و در مجموع به خطارفته بر بوف کور،  مرتب پس زده و بایکوت می شود، تا این دیدار با خویش بوجود نیاید. یا با این پس زدن و نفی در هر جای دیگر نیز روبروییم که نقدی قوی از دوستی دیگر بر بوف کور و این مباحث بنیادین در هر بخشی می بینیم. در پشت این «نفی و بایکوت یا پس زدن» آنچه هدایت و بوف کور می خواهد به ما بگوید، یا این نقدهای نوین می خواهد به ما نشان دهد، اما در واقع ترس و هراس کودکانه و فرار بزدلانه از رویارویی با حقیقت عمیق، از دیدار و مواجهه شدن با خویش و دیگری نهفته است. زیرا همه می دانیم شیوه های معمولی تعزیه و نوحه در باب هدایت یا حالات مالیخولیایی در پی او راهی برای فرار و ندیدن است، یک مکانیسم دفاعی است تا سوگواری عمیق و دیدار عمیق و هولناک با دیگری، با خویش بوجود نیاید. اما تنها این سوگواری عمیق و این دیدار پارادوکس هولناک با دیگری، با خویش است که می تواند آزادی و تحول بوجود بیاورد. بنابراین این تف سربالای تعزیه گران و نوحه گران پیر و جوان بر هدایت و قبرش است. انها دقیقا چون حاضر به دیدار با فانتسم و بحران عمیق خویش نیستند، پس به ناچار هم خویش را بر دیدن هدایت و برای مثال قدرتش در بوف کور، کور می کنند و هم محکوم به آنند که مرتب این فانتسم و سناریوی بنیادین را به شکلی تکرار و بازتولید بکنند.  فانتسمی بنیادین که دقیقا برای فرار از رویارویی با او و از دست ندادن تمتع و کیف مالیخولیایی و یا سنتی خویش، حتی بخش عمده ی نقادان بوف کور و هدایت حاضر به رویارویی با او و این بحث محوری بوف کور و بن بست خویش و هدایت نشدند و اینکه چرا هدایت نتوانست پس از بوف کور اثری بزرگتر بیافریند و در این بن بست خودکشی بایستی می کرد.

هراس احمقانه ی آنها و بهای فاجعه آمیز فردی و جمعیش، اما از یک جهت قابل فهم و دارای منطق است. «زیرا رویارو شدن با خویش سختترین کار است». این پیام خودکشی هدایت است و همزمان گویی می خواهد به ما بگوید آنکه می خواهد جلو برود، راهی جز این دیدار صادقانه و نقادانه با خویش و دیگری  ندارد و دیگران را تشویق می کند که جلوتر روند. پا به جایی بگذارند که او نتوانست. یعنی پا به عرصه ی « هویت و زبان باز و چندفرهنگی ما» و «وحدت در کثرت» هر نیروی واقعا مدرن ایرانی بگذارد. زیرا  حال می توانیم برای مثال چه به عنوان مهاجر ایرانی و یا ایرانی متفاوت درون کشور، هم یک « اروپایی مدرن و متفاوت» هم یک « ایرانی مدرن و متفاوت» باشیم،  و می دانیم ما فرزندان برحق هدایت و فروغ و غیره ایم و همزمان یک بخش و همیشه فرزندان ناخلف، شرور و خطرناک، تفاوت ساز این مملکت، مثل آنها. همیشه در عین عشق و پیوند به زبان و سرزمین اول یا دوم مدرن خویش، یک مقدار «غریبه و متفاوت». به زبان دیگر حال بایستی متوجه شده باشیم «که و چه کسانی از هدایت می ترسند و نمی خواهند با او روبرو شوند» و ازینرو محکوم به تکرار بوف کور و فانتسم خویش و کوری نوین هستند. اینکه در نهایت با کُشتن دیگری و یا بخشی از خویش و در نام این «مادر و محبوب بزرگ و گمشده» و خاک بزرگ یا آرمان بزرگ یا  حتی بی آرمانی و پوچی بزرگ، مرتب در نهایت به پیرمرد خنرزپنزری جدید تبدیل شوند و بوف کور و  داستان اُدیپ کور، تاریخ و تحول محکوم به کوریش تکرار شود

مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق.

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

ملاقات با ارژنگ داودی در برنامه رادیو فردا

ارژنگ داودی
پای نامه هايی که امضا می کند و هر از گاهی از زندان به بيرون می فرستد با اين عناوين خود را معرفی می کند: «معلم، شاعر، نويسنده و زندانی سياسی».

ارژنگ داوودی، از آبان ماه ۱۳۸۲ بازداشت شد، اما ۱۶ ماه طول کشيد تا در برابر قاضی حسن حداد، قاضی دادگاه انقلاب حاضر شود.
اتهامات اصلی ارژنگ داودی، راه اندازی و تاسيس «جنبش آزادی ايرانيان» و «کنفدراسيون دانشجويان ايرانی» است، هرچند اتهامات ديگری همچون نوشتن «مانيفست ضد نظام جمهوری اسلامی»، توهين به رهبری و بنيانگذار جمهوری اسلامی و مسولين نظام و روحانيون، توهين به مقدسات، و همکاری با خبرنگار کانادايی «جين کوکان» برای ساخت فيلم مستند «ايران ممنوع» نيز در پرونده ارژنگ داودی وجود داشت.

در فيلم مستند «ايران ممنوع»، سعيد مرتضوی، دادستان پيشين تهران و رييس فعلی سازمان تامين اجتماعی، به قتل زهرا کاظمی خبرنگار ايرانی – کانادايی در سال ۸۲ متهم شده است.

اين اتهامات ۱۵ سال زندان، ۷۴ ضربه شلاق و ۵ سال محروميت از حقوق اجتماعی برای ارژنگ داودی به همراه داشت.

داودی در بيش از هشت ساله گذشته، به زندان‌های مختلفی تبعيد شده است، از زندان اوين به زندانی در اهواز، از آنجا به بندرعباس و سپس به زندان گوهردشت کرج تبعيد شد.
آن طور که ارژنگ داودی در يکی از نامه هايش می نويسد، در سال ۸۶ خانه‌اش با تمام وسايل مهر و موم شد و خودروی شخصی اش توقيف شده است.

ارژنگ داودی در هشت سالی که در زندان های مختلف دوره محکوميت خود را می‌گذراند بارها در اعتراض به وضعيت زندان، رفتار زندانبانان و اوضاع سياسی- اجتماعی ايران اعتصاب غذا کرده است.

آقای داودی در هشتم شهريورماه سال ۸۹، در چهل و هشتمين روز از يکی از اعتصاب غذاهايش به حالت کما فرو رفت.

به نوشته وب سايتی که خبرهای مربوط به ارژنگ داودی را منتشر می کند، «شکنجه و آثار ناشی از تحمل هشت سال حبس، بخشی از بينايی و شنوايی اين زندانی سياسی را از بين برده است».

او در حال حاضر در يکی از بندهای زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمين عادی زندانی است و دوره محکوميت خود را می گذراند و همچنان هر ازگاهی او به بندهای امنيتی زندان و سلول های انفرادی انتقال می يابد که آخرين آنها مربوط به فروردين سال ۹۱ بوده است.
به گزارش منابع حقوق بشری در اين سال ها، خانواده ارژنگ داودی نيز تحت فشار و در معرض تهديدهای ماموران امنيتی و اطلاعاتی بوده اند.

منبع:https://www.radiofarda.com/a/f3_political_prisoners_profile_arjang_davoudi/24565437.html

 

Free Iranian Youth Sina Dehghan, Sentenced To Death For "Insulting The Prophet'

#Human Rights
Target:
Asma Jahangir, UN, UNHCHR, State Department, EU, Navi Pillay, Ban Ki-Moon, European Parliament
Region:
Iran
Website:
www.iranhumanrights.org
Sina Dehghan, sentenced to death for “insulting the prophet” of Islam when he was 19-years-old, was tricked into signing his confession, an informed source told the Center for Human Rights in Iran (CHRI).
Despite the severity of the charge, a court-appointed attorney who failed to defend him properly represented him during his trial, added the source, who requested anonymity for security reasons.
“During his interrogation, Sina was told that if he signed a confession and repented, he would be pardoned and let go,” said the source in an interview with CHRI on March 21, 2017. “Unfortunately, he made a childish decision and accepted the charges. Then they sentenced him to death.”
“Later he admitted that he signed the confession hoping to get freed,” said  the source. “Apparently the authorities also got him to confess in front of a camera as well.”
“Security and judicial authorities promised Sina’s family that if they didn’t make any noise about his case, he would have a better chance of being freed, and that talking about it to the media would work against him,” added the source. “Unfortunately, the family believed those words and stopped sharing information about his case and discouraged others from sharing it as well.”
“Sina is not feeling well,” continued the source. “He’s depressed and cries constantly. He’s being held in a ward with drug convicts and murderers who broke his jaw a while ago.”
“He was a 19-year-old boy at the time (of his arrest) and had never done anything wrong in his life,” added the source.
The Islamic Revolutionary Guard Corps (IRGC) arrested Dehghan on October 21, 2015 at a military barracks in Tehran after he made comments against Islam and the Quran on the LINE instant messaging application. He has been imprisoned in Arak Prison ever since.
Initially, Branch 1 of the Criminal Court in Arak sentenced Dehghan to death for “insulting the prophet” and 16 months in prison for “insulting the supreme leader.” The Supreme Court confirmed his death sentence in late January, according to the source.
Deghan’s co-defendants, Sahar Eliasi and Mohammad Nouri, were also convicted of posting anti-Islamic content on social media.
Nouri was issued the death sentence, which was upheld by the Appeals Court, but it is not known if the Supreme Court has issued a final ruling.
Eliasi was initially issued a seven-year prison sentence, which was later reduced to three years upon appeal.
According to article 262 of Iran’s Islamic Penal Code, insulting the prophet is punishable by death. However, Article 263 states that if the accused tells the court that his insults were the result of anger or a mistake, the sentence could be reduced to 74 lashings.
“Sina is allowed to contact his family by phone and receive visits,” the source told CHRI. “During the past year, his family has come from Tehran to visit him every week.”
We, the undersigned, demand that the international community act now to save a young life by bringing all possible pressure to bear upon the Islamic Republic of Iran to rescind this draconian death sentence and release Sina Dehghan immediately in light of the illegal means used to extract his "confessio

۱۳۹۶ فروردین ۸, سه‌شنبه

KEEP THE SANCTIONS -- STOP THE DEAL!

Website_Graphic.png
Do Not Let the Iranian Government Get Away with Murder!
The U.S. President’s nuclear accommodation of radical Islamist theocrats threatens our civilization as did Chamberlain’s accommodation of Hitler.
Obama’s deal with Iran is an unforgiveable betrayal of America’s interests and Israel’s interests. What has gone largely unsaid, however, it is also an unforgiveable betrayal of the interests of the Iranian people.
Never! Never would Iran be allowed to have a nuclear weapon!This mantra has foolishly been replaced with a deal that will release over $150 billion in sanctions relief that the Mullahs will be able to use to fund murder abroad and murder at home, while more and more centrifuges spin faster and faster to produce weapons-grade uranium for nuclear bombs, and ICBMs to deliver them.
Not since Neville Chamberlain’s betrayal of Czechoslovakia and his naïve speech promising “Peace in our Time” has a leader of the free world done something so utterly outrageous and clearly dangerous. Rather than preventing Iran from developing weapons of mass destruction, this deal will enhance Iran’s ability to do so 1000-fold and commits the United States to protect Iran while they are doing so. If Congress approves the agreement, then sanctions will be lifted and Iran will use billions of dollars of currently frozen assets to fund Hamas in Gaza, Hezbollah in Lebanon, Al Shabab in Somalia, Assad in Syria and countless other terrorist groups around the world.
Today, Canada is the only country in the free world that promises to uphold economic sanctions against Iran. Canada recognizes that a country that cynically persecutes and murders its own citizens cannot be trusted to uphold any of its foreign military agreements.Canada must stand firm!
It is well known that most citizens in Iran hate their government.This past spring, Iran Human Rights, a non-profit organization, reported at a conference in Oslo, Norway that in 2014 Iran executed 753 of its own citizens.
Iran is following the outrageous examples set by Nazi Germany and Soviet Russia in the 20th century, and North Korea and Syria today. These regimes which are the least democratic and the most hostile to their neighbours also inevitably trample the human rights of their own citizens. Iran is killing and torturing hundreds of its own citizens, including some who return, such as Canadian-Iranian journalist Zahra Kazemi.
The Canadian government knows this very well and is willing to keep its finger in the dike so that the Iranian regime does not get away with murder. We all need to tell the Canadian government that they are doing the right thing. It is now in your court!

TO: The Conservative Party, the New Democratic Party (NDP), The Liberal Party, The Bloc Quebecois, The Green Party of Canada, The Strength in Democracy Party and all Independents
“We, citizens of Canada and like-minded citizens of the United States and democracies around the world, call on all Canadian political parties and their leaders to stand unanimously together with Prime Minister Harper and the Government of Canada, in opposing this terribly flawed nuclear-deal with Iran that has been negotiated by President Obama and his Secretary of State John Kerry, and which is opposed by a majority in the U.S. Congress and by most Americans. ”
We are united with all Jews who rightfully fear that the people of Israel will be the first target of a nuclear Iran, and with the Iranian people who have expressed their opposition to the clerical-based regime in Tehran that oppresses them on a daily basis. And we are united with all citizens of the free world who recognize that history is about to repeat itself and wish to do everything they can to ensure that this does not happen.
We, therefore, call upon all Canadians to support Prime Minister Harper and his government in rejecting the Iran nuclear deal. We also call on all the elected members in House of Commons in Ottawa, whatever their party, to remain steadfast in opposing the nuclear-deal with Iran, to keep the Canadian Embassy in Tehran closed, and to maintain economic sanctions against this totalitarian theocracy. It is Canada’s time to take the lead!

۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

تسلیت به ایران بزرگ برای حادثه تلخ پلاسکو

 محمد خاتمی، رئیس جمهوری سابق ایران از عدم اقدامات جدی برای پیشگیری از آتش‌سوزی و فرو ریختن ساختمان پلاسکو انتقاد کرد.

محمد خاتمی روز شنبه در پیامی در کانال تلگرام خود ضمن تسلیت گفتن این حادثه،آنرا هشداری برای همه، بخصوص مسئولان دانست.

آقای خاتمی در پیامش آورده است «گفته می‌شود که بارها به صاحبان و مسؤولان ساختمان تذکر داده شده وضع ایمنی آن نامناسب است.» او سپس با اشاره به موارد مشابه و برخورد محکم و جدی دستگاه‌های دولتی و عمومی، می‌پرسد «آیا در این مورد هم جدی برخورد شده است و اگر شده بود چنین حادثه‌ای پیش می‌آمد؟»

ساختمان پلاسکو در تهران روز پنج شنبه آتش گرفت و بطور کامل فرو ریخت.

به گفته حسن عباسی، سخنگوی اورژانس تهران تعداد مصدومان این حادثه تا عصر شنبه ۱۴۵ نفر بوده که غالبا از ماموران آتش نشانی و امدادی هستند.

۱۳۹۵ دی ۸, چهارشنبه

سخنی با سیما حق نشناس و همسرش کوچکمهر!

این روزها حتما شنیدین که دو هنرمند نمای تازه به دوران رسیده چطور با احساسات مردم بازی کرده اند و گفتند که باید کارتن خواب ها و قبرخواب ها (از برکات جدید جمهوری اسلامی !) را عقیم کرد.بله ابتدا باور این خبر برای بنده هم دشوار بود اما به خاطر آوردم که چقدر زود فراموش می کنم که در چه دنیایی زندگی می کنم امثال این خانم و اقایی که ژست روشنفکری در می آورند کم نیستند.
راه‌حلی که سیما حق شناس، همسر بزرگمهر حسین پور (کاریکاتوریست) از آن استقبال می‌کند و می‌نویسد: «نمی‌شود که اینها تولید مثل کنند و بعد دولت با سرمایه مردم تولیدات اینها را سیر کند... تنها راه حل واقعی کنترل کردن جمعیت کارتن خواب‌ها و حاشیه نشین‌ها، عقیم کردن اجباریه و...»

 جالب است که همین به اصطلاح روشنفکران، وقتی قرار است برای عقیم‌سازی گربه‌های شهر، از سوی دیگران اظهار نظری شود فریاد واأسفا و وامصیبتا سر می‌دهند اما به راحتی برای طرح عقیم‌سازی انسان‌هایی که حق زندگی دارند و باید برای زندگی سالم آنها برنامه‌ریزی و تلاش کنند، کف می‌زنند و هورا می‌کشند! 
امروز رئیس‌جمهور که بالاترین مقام اجرایی کشور است نیز به ماجرای گورخوابی واکنش نشان داد و گفت: شنیده بودیم بعضی‌ها از فقر، بیچارگی و اعتیاد، کارتن‌خواب هستند و زیر پل‌ها می‌خوابند. قبرخواب را کمتر شنیده بودیم. این طرف از سرما به قبر پناه برده بود تا جای گرمی پیدا کند. چه کسی می‌تواند در جامعه بزرگی مثل ایران این وضعیت را ببینید.

حسن روحانی ادامه می‌دهد: این مردم که عشق به امام حسین(ع) و خاندان رسالت دارند چطور می توانند ببینند یکی از همنوعانشان آسیب اجتماعی دیده‌اند و شب بخاطر بی‌پناهی و سرما به قبر پناه می‌برند، این نه برای دولت و نه برای مردم قابل تحمل نیست. به هر حال او انسان است و شب به خاطر بی‌پناهی به قبر پناه برده است. اینکه می گویند زنده به گور مثل آن این است که خود فرد برای اینکه شب را به صبح بیاورد خودش را در گور می‌کند و به داخل گور می‌رود. 
خانم حق نشناس بی سیما و بی سیرت درست است که همسرت امروز در مقام عذرخواهی برآمد در واقع مجبور به عذرخواهی شد اما این را بدان که از این که هموطنی مانند شما داریم بسیار شرمساریم. نگارنده شخصا در دوران دانشگاه چند دانشجوی نخبه را از دانشکده های مختلف می شناختم که بی سرپرست و بد سرپرست بودند (مانند تو شکم سیر نبودند) اما با اراده و تلاش خود اکنون افراد مفیدی برای جامعه هستند نه مانند تو سربار جامعه! حالا متوجه شدی که چرا دلمان را به درد آوردی ؟این فقط یک متن انتقاد آمیز بود و من مانند روزنامه جوان پیشنهاد عقیم سازی تو وهمسرت را ندادم گرچه این را هم بخوبی می دانیم که شما پشتتان به ارباب های آخوندتان گرم است که این چنین بی شرمانه در مورد ملت نظر می دهید و پیشنهاد ارایه می کنید.

۱۳۹۵ آذر ۲۳, سه‌شنبه

لینک PDF مفیدترین کتابهای ممنوعه در ایران

سلسله مقالات «امام زمان به چه کار فقها می آید» نوشته «اکبر گنجی»
زمامداران حاکم بر ایران، شاید نقد باورهای اصلی دین را برتابند، اما طلب دلیل بر وجود امام زمان را بر نمی تابند، چرا که حیات و ممات آنان وابسته و متکی بر این باور بلادلیل است. روحانیون حاکم بر ایران با اتکا بر این باور، مردم ایران را به اسارت گرفته اند. در ایران مبلغ امام زمان یعنی «ولی فقیه»، با سرکوب و زندان و شکنجه هم نمی تواند مردم را ملتزم به دین نگاه دارد و هزاران سرباز گمنام امام زمان به همراه دیگر نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر کشور درحال بالا و پایین کردن لباس و وضع ظاهری مردم اند. تمام روایات ظهور مهدی موعود و اقداماتش، چنان قصه پردازی شده اند که گویی تمام حوادث در همان قرون اولیه ظهور اسلام اتفاق می افتد، نه در آینده ای دور و در جامعه ای مدرن. هیچیک از امامان شیعیان، تصوری از جامعه مدرن آینده در ذهن نداشتند و نمی توانستند داشته باشند. تمام درگیری های امام زمان با ابزارهای جنگی گذشتگان است. از توپ، تانک، بمب افکن های فوق مدرن، موشک های بالستیک و جنگ ستارگان خبری نیست. گویی بزرگترین جنایتکاران تاریخ، بنی امیه و عباسیانند. دوازدهمین امام شیعیان (حضرت مهدی)  وجود خارجی ندارد، امام غایب، برساخته نزاع‌های خانوادگی بر سر ارث و میراث است.
کتاب «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» نوشته «اکبر گنجی»
«اکبر گنجی» که زمانی عضو سپاه پاسداران و کارمند وزارت ارشاد اسلامی بود، اکنون مقامات جمهوری اسلامی را به صحنه حسابرسی فراخوانده است. آن هم به نحوی که تاکنون هیچ روزنامه نگاری جرأتش را نداشته است. مقالات اکبر گنجی، وزارت اطلاعات را مربوط کرد با قتل دهها روشنفکر و چهره ها و اشخاصی که به طریقی برنامه ریزی شده به قتل رسیدند. گنجی از متهم ساختن مقامات رسمی به صدور قتل خودداری می کند. به این ترتیب او با انداختن بار تقصیر بر دوش «شاه کلید» و «عالیجناب خاکستری» بر شعله اشتیاق خوانندگانش می افزاید.
کتاب «شیعی گری» نوشته «احمد کسروی»
کتاب شیعی‌گری هم‌چنین معروف به «شیعی‌گری؛ بخوانند و داوری کنند» کتابی از احمد کسروی در انتقاد از مذهب شیعه‌ است. وی در این کتاب پیدایش مذهب شیعه را از زمان بنی‌امیه می‌داند. همچنین نخستین آلودگی مذهب شیعه را در بجا دانستن خلافت علی بر ابوبکر و عمر و عثمان می‌داند. به عقیده کسروی جعفر، امام ششم شیعیان نخستین کسی بود که لفظ امام را ساخت و برای گرفتن «خمس» و «مال امام» گفت که باید خلیفه از طرف خدا باشد و از ترس نام خلیفه را به امام تغییر داد. وی اشاره می کند که امامان شیعه در مورد اینکه معنی قرآن را جز ما نداند و هرکس نداند باید از ما بپرسد و هرکس امام زمان خود را نشناسد بی دین از دنیا رفته‌است را جز «لاف زدن» و «گزافه گفتن» نشمرده‌ است و گوینده‌اش را بی‌دین و خداناشناس می‌داند. به اعتقاد کسروی در شیعی‌گری دلیل خواستن و چیزی را به داوری خرد سپردن از نخست نبوده و اکنون هم نخواهد بود. بنیاد شیعی گری بر آنست که خلیفه بایستی از سوی خدا برگزیده شود نه از سوی مردم . ما می‌پرسیم: دلیل این سخن چه بوده؟ کتاب اسلام قرآن می‌بود، آیا در کجای قرآن چنین گفته‌ای هست؟ چگونه تواند بود که چنین چیزی باشد و در قرآن یادی از آن نباشد؟
کتاب «سازمان جاسوسی الله» نوشته «سیاوش اوستا» حسن عباسی
از روزى كه خمينى به ملت ۳۵ ميليونى ايران گفت شما همه بايد مأمور اطلاعات و امنيت باشيد، خود رژيم پس از آن همه قتل و كشتارها همه را بخواهى نخواهى به گونه اى در جهان وانمود كرده است كه اطلاعاتى و مأمور جمهورى اسلامى هستند. اين مساله براى هيچ شخص و گروهى هم استثناء ندارد هر چند ۹۹ درصد اين ادعاها كذب و نادرست بوده است اما از همان فرداى انقلاب و آغاز اعدام ها اين مساله مطرح شد كه در پى همكارى برخى از شخصيت هاى بالاى وابسته به گروه هاى مقتدر سياسى اين ادعا كه فلانى با جمهورى اسلامى است را تشديد كرده و اين تفكر را تقويت كردند.

بیایید با مطالعه و نشر این کتابهای الکترونیکی از نویسنگان در تبعید حمایت و گامی دیگر در جهت وشنگری خود و اطرافیانمان برداریم
 


تلاش ایران برای رسمیت دادن به کنترل خود بر تنگۀ هرمز، به‌رغم مخالفت‌های بین‌المللی

  کوتاه‌زمانی پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، تهران کنترل تنگۀ هرمز، این آبراه حیاتی انتقال حامل‌های انرژی به بازارهای بین‌المللی ...