۱۴۰۲ آبان ۲۳, سه‌شنبه

آخرین وضعیت کارگران و معلمان ایران؛ یکصدهزار امضا برای آزادی معلمان زندانی

فشارهای امنیتی و قضایی بر فعالان صنفی کارگران و معلمان کماکان ادامه دارد. در آخرین موارد رسانه‌ای شده، حکم دادگاه بدوی «داوود رضوی»، کارگر عضو سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، در دادگاه تجدید نظر تایید شد. فعالان صنفی هم با راه‌اندازی یک کمپین برای جمع‌آوری یکصدهزار امضا، خواستار آزادی معلمان زندانی و پایان دادن به پرونده‌سازی علیه معلمان شدند. «رضا شهابی» و «کیوان مهتدی»، دو فعال کارگری نیز با انتشار یادداشت مشترکی از زندان اوین، به وقایع رخ‌داده در ماه‌های اخیر واکنش نشان دادند. دادگاه «ریحانه انصاری‌نژاد»، کارگر بازنشسته و فعال کارگری نیز برگزار شد. جزییات بیشتر را در ادامه بخوانید: یکصدهزار امضا برای آزادی معلمان زندانی و پایان دادن به پرونده‌سازی علیه معلمان فعالان صنفی معلمان با انتشار متن طوماری برای جمع‌آوری یکصد هزار امضا با درخواست آزادی معلمان زندانی و پایان یافتن پرونده‌سازی علیه معلمان تلاش می‌کنند. در متنی که شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران در این رابطه منتشر کرده، با اشاره به حرکت کمپین «جمع‌آوری امضا برای نامه به ریاست قوه‌قضایی» که پیش‌تر منتشر شده، آمده است: «پس از پایان جمع‌آوری امضا برای نامه به ریاست قوه‌قضاییه، معلمان بسیاری با تماس یا ارسال پیام، درخواست امضا نامه را داشتند که متاسفانه فرصت آن پایان یافته بود. بنابراین تصمیم گرفته شد برای انجام این مهم، کمپین یکصدهزار امضا راه‌اندازی شود تا با حمایت شما همکاران گرامی، این درخواست به گوش همه مسوولان کشور رسانده شود.»
این شورا در ادامه می‌نویسد: «فرهنگیان و معلمان شاغل بازنشسته آموزش‌وپرورش می‌توانند از طریق لینک، این پتیشن را امضا و منتشر کنند. برای ورود به سایت، بایستی فیلترشکن یا vpn روشن باشد. نوشتن نام، نام خانوادگی، کشور، شهر و استان محل خدمت یا بازنشستگی ضروری است.» تایید حکم داود رضوی در تجدیدنظر وکیل مدافع «داود رضوی»، در تماسی با خانواده این فعال کارگری اعلام کرد: «روز سه‌شنبه ۶تیر، لایحه اعتراض نسبت به حکم ناعادلانه علیه این کارگر زندانی، تقدیم دادگاه تجدیدنظر شد. منتظر بودیم تا شعبه تجدید نظر مشخص شود، اما در تاریخ ۱۱تیر، ابلاغیه‌ای ارسال شده که در آن نوشته‌اند؛ پرونده به شعبه ۳۶ برای بررسی و رسیدگی فرستاده شده است. این شعبه هم، حکم ۵ سال حبس تعزیری علیه داود رضوی را بدون هیچ تغییری در دادگاه تجدید نظر تایید کرده است.» به گفته وکیل این فعال سندیکایی، این تایید یعنی پرونده ظرف دو روز از شعبه ۱۵ به شعبه ۳۶ انتقال، و رای دادگاه تجدید‌نظر صادر و قطعی شده است. سندیکای کارگران‌شرکت‌ واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، روز ۱۸تیر ۱۴۰۲، با انتشار این خبر، نسبت به تایید حکم ظالمانه علیه داود رضوی در دادگاه تجدید نظر اعتراض کرده و می‌نویسد: «داود رضوی، به‌عنوان یک‌کارگر و عضو هیات مدیره سندیکا، تنها جرم‌اش دفاع از حقوق اولیه کارگران است. اتهامات بی‌پایه و اساس و پرونده‌سازی علیه داود رضوی از هیچ‌گونه وجاهت قانونی و‌ مشروعیتی برخوردار نیست. اگر در کشور ما «دادگاه تجدید نظر» به‌طور مستقل و‌ عادلانه‌ وجود داشت، رضوی باید تبرئه و‌ آزاد می‌شد.» سندیکای کارگران شرکت واحد در پایان خواهان آزادی بی قید و شرط اعضای زندانی خود از جمله: «داود رضوی»، «حسن سعیدی» و رضا شهابی و دیگر فعالان کارگری و معلمی و‌ مدنی شده است. وخیم شدن وضعیت‌ چشم‌ و بینایی داود رضوی سندیکای کارگران شرکت واحد از وخامت وضعیت بینایی و اعزام داود رضوی فعال کارگری و عضو هیات مدیره این سندیکا خبر داده و اعلام کرد: «روز سه‌شنبه ۲۰تیر آقای رضوی از سوی مسوولان زندان، جهت معاینه به چشم پزشکی بیمارستان فارابی اعزام شد. چشم پزشک پس از معاینه و تجویز دارو، متذکر شد که وضعیت چشمان رضوی خوب نیست. او نباید به هیچ عنوان در معرض نور آفتاب قرار گیرد و حتما باید از عینک آفتابی استفاده کند. حتی پزشک فکر کرده بود که چشم‌های وی براثر جوشکاری صدمه دیده است. چشم پزشک تاکید کرده که هر ۶ ماه یکبار جهت بررسی وضعیت چشم‌ها بایستی به بیمارستان آورده شود.» براساس گزارش این سندیکا، «بازداشت‌ طولانی مدت داود رضوی و به‌سر بردن شبانه‌‌روزی در سلولی با چراغ روشن، استفاده پی‌درپی از چشم‌بند هنگام بازجویی که ماه‌ها به طول انجامیده، باعث شده تا آسیب‌های جدی به چشمان ایشان وارد شود و هر دو چشم ایشان از لحاظ بینایی ضعیف شده و نمره چشم ایشان بالاتر رفته است. با‌توجه به شرایطی سنی داود رضوی و داشتن بیماری‌های گوارشی و خونریزی معده و هم‌چنین ناراحتی چشم که در طول بازداشت اضافه شده، ادامه بازداشت و حبس طولانی برای او کاملا مضر است. او با این وضعیت قادر به تحمل ادامه حبس نبوده و ‌باید در اسرع‌وقت جهت معالجات مختلف و پیشگیری از بدتر شدن وضعیت جسمانی‌اش از زندان مرخص شود.» رضا شهابی و کیوان مهتدی: هنوز، ما همه با هم نیستیم دو فعال کارگری محبوس در زندان اوین با انتشار یک نامه مشترک نسبت به وضعیت وخیم زندگی ساکنان مناطق مختلف ایران واکنش نشان دادند. در بخشی از این نامه آمده است: «ظرف این چند سال، تصاویر تلخی در خاطره‌ جمعی ما نقش بسته است که شایسته نیست هیچ مردمی چنین باری را به دوش بکشد. یکی از این تصاویر فراموش‌نشدنی، به خیزش آب خوزستان بازمی‌گردد. زمانی که در قلب نفت و گاز و پتروشیمی و معادن بیشمار و گران‌بها، در سرزمینی با تمدنی چندهزار ساله و زمین‌های مرغوب، با قابلیت کشت انواع محصولات زراعی و دسترسی به آب‌های آزاد و تجارت جهانی، فریاد اعتراض به تبعیض نظام‌مند و نابودیِ قلمرویی و حیات اجتماعی و محروم‌سازی فزاینده با شعارهای «ماء ماء عطشان الشط» و «کلا کلا للتهجیر» شنیده شد، اما در مقابل، بخشی از فعالان اجتماعی در حرکتی مناقشه ‌برانگیز اقدام به ارسال بطری‌های آب معدنی برای مواجهه با منظومه‌ در هم پیچیده‌ بحران‌های خوزستان کردند.» در ادامه این نامه آمده است: «ناگفته پیداست که خوزستان، هم‌چون دیگر مناطق کشورمان، در این سال‌ها شاهد تصاویر بسیار دلخراش‌تری بوده است. اما این تصویر جنبه‌ای نمادین دارد، چون نشان می‌دهد خوزستان هم از حاکمان و سیاست‌گذاری‌های کلان آن‌ها زخم خورده است، و هم از جانب بخشی از جامعه مدنی که حتی وقتی قصد همدلی و همراهی دارند، عملا هیچ شناخت و تصوری از عمق و ابعاد مشکلات هموطنان خود ندارند. طبعا این نگاه را نمی‌توان به عموم جامعه نسبت داد و اتفاقا خیزش آب خوزستان با فریادهای همدلی و همراهی بسیاری از کردستان و لرستان و آذربایجان گرفته تا اصفهان و خراسان و کرج و دیگر نقاط همراه بوده است. با این حال، این تصویر یادآوری می‌کند که برخلاف شعارها و به‌رغم حسن نیت گروه‌های مختلف اجتماعی، ما هنوز آنطور که باید همه با هم نیستیم، چون هنوز شناخت عمیقی از درد و رنج همدیگر و ریشه‌های مشترک آن‌ها نداریم.» نویسندگان زندانی این نامه با اعلام اینکه «وضعیت خوزستان تجلی سویه‌هایی از حاکمیت و ساختار تبعیض‌آمیز است که سایر نقاط کشور نیز به اشکال مختلف درگیر آن هستند»، می‌نویسند: «از پیامدهای فاجعه‌آمیز خشک شدن دریاچه ارومیه تا تبعیض علیه اقلیت مذهبی در سیستانوبلوچستان، و عدم امکان آموزش به زبان مادری در کردستان و آذربایجان و دیگر اقلیت‌های زبانی و...، تا جایی که برخی از اصطلاح "خوزستانیزه شدن" برای اشاره به آینده‌ این سرزمین استفاده می‌کنند. سند ننگین موسوم به نامه‌ ابطحی، از جانب دفتر ریاست جمهوری در سال ۱۳۷۷ که بر ضرورت تغییر بافت جمعیتی مردم عرب استان خوزستان و سیاست کوچ اجباری آنان تأکید می‌کرد، تنها یک نمونه است که نشان می‌دهد خشک شدن عامدانه‌ تالاب‌ها، طرح‌های مهاجرت اجباری، عدم سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، نابود کردن زیست‌بوم و شرایط حیات، و مجموعه‌ شرایط خوزستان و دیگر حاشیه‌ها و زندگی روزانه‌ به حاشیه‌ رانده شده‌ها نه نتیجه‌ ضعف یا اِشکال مدیریتی، بلکه ماحصل نظم حاکمیتی مبتنی بر تبعیض است.» در ادامه این نامه با اشاره به مکانیسم‌های طرد و دیگری‌سازی و به حاشیه راندن حقوقی، سیاسی و اجتماعی، و نظام اقتصادی که گذران زندگی یک گروه یا جمعیت را به بهای زندگی گروهی دیگر رقم می‌زند، آمده است: «مدت‌ها است که در خاک این سرزمین ریشه دوانده است (فراموش نکنیم که طرح جنجالی انتقال آب کارون به زاینده رود به زمان پهلوی بازمی‌گردد). به بیانی، مناسبات اجتماعی و نظام امتیازورزی در جامعه ما نه تنها به سود یک اقلیت به‌شدت کوچک عمل می‌کند، بلکه با ایجاد و تشدید گسل‌ها و شکاف‌های متعدد و چندلایه و با به حاشیه راندن گروه‌های متعدد و ایجاد حاشیه‌های جدید، بقای خود را تضمین می‌کند. هر برنامه‌ای برای بهبود وضعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی باید با این تبعیض ساختاری در ریشه‌هایش درگیر شود.» این دو فعال کارگری در ادامه افزوده‌اند: «ما با یک موقعیت ثابت میان مرکز و حاشیه طرف نیستیم، بلکه با یک ماشین تولید حاشیه/مرکز مواجه هستیم که پیوسته بخش‌هایی از جامعه را به حاشیه می‌راند، و در دل مرکز، هسته‌ قدرت کوچکتری تشکیل می‌دهد و در حاشیه نیز حاشیه‌‌های جدید تولید می‌کند. اقلیت‌های قومیتی، جنسیتی و مذهبی، موقعیت‌های طبقاتی و جغرافیایی، و هر شکلی از تفاوت در این ماشین به تقابلی به نفع مرکز و برای چپاول بیشترِ به حاشیه رانده شده‌ها تبدیل می‌شود. ما که هر کدام به طریقی مورد این تبعیض نظام‌مند قرار گرفته‌ایم، گاه نتیجه‌ آن را با علت آن اشتباه می‌گیریم. مثلا کارگر بی‌ثباتی که بدون قرارداد و امنیت شغلی کار می‌کند، کارگران استخدام رسمی را به‌عنوان دلیل شرایط دشوار کاری خود می‌بیند و کارگران با سابقه، افزایشِ بیشتر حداقل دستمزد به نسبت افزایش حقوق‌های بالاتر از حداقل وزارت کار را دلیل فقیرتر شدن خود می‌دانند. به همین سیاق، تبعیض‌های نظام‌مند علیه کردستان، خوزستان، سیستانوبلوچستان و سایر اقلیت‌های قومیتی نتیجه‌ تقابل‌های ذاتی میان اقوام نیست. برعکس، این نظام مبتنی‌بر تبعیض است که تفاوت‌های قومیتی را به دستاویزی برای رشد نامتوازن به ضرر اقلیت‌های قومیتی تبدیل می‌کند.» براساس نظر این دو فعال کارگری،کلاف سردرگمی که امروز با آن مواجه هستیم، با این منطق سازوکار روشن‌تری پیدا می‌کند. طبقه، قومیت و جنسیت سوخت عمده‌ این ماشین تبعیض و تولید حاشیه را تامین می‌کنند: «این محورهای سه‌گانه‌ تبعیض چنان در عرصه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، و اجتماعی یکدیگر را تشدید می‌کنند که معمولا پیدا کردن منشا مشترک میان آن‌ها بسیار دشوار است. در مقابل، خیزش آب خوزستان، جنبش ژینا، و اعتراضات و تحرکات کارگری و معیشتی در چند سال گذشته مولفه‌ها و خواسته‌های مشترکی را به نمایش گذاشتند که حاکی از همگرایی مبارزات در این محورها است. اما هنوز گفتمان‌های تقابل‌آمیز و جداکننده بر نیروهای فراگیر و پیوند دهنده میان این عرصه‌ها غلبه دارند. امروز نیاز داریم جامعه‌ای را تصور کنیم که در آن تفاوت‌ها به جای اینکه دستاویزی برای چپاول حاشیه و تمرکز قدرت باشند، شالوده‌ای برای اعتلا و رشد فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی تمام گروه‌های اجتماعی را تشکیل دهند، جایی که تکثر هویت‌ها در یک کلیت یکپارچه از میان نرود، و هیچ فرد و گروهی در آن شهروند ناقص و درجه دو به‌حساب نیاید. نخستین قدم در راه چنین جامعه‌ای، ارج گذاشتن بر تفاوت‌ها، و به رسمیت شناختنِ وجود موقعیت‌های حاشیه‌ای مبتنی‌بر جنسیت، قومیت، و طبقه است. جامعه‌ تکه پاره‌ ما فقط زمانی ترمیم می‌شود که ما از زخم‌هایمان به یکدیگر جوش بخوریم و تنها با اتکا به مرهم مشترک این زخم‌ها، می‌توانیم فریاد بزنیم که حقیقتا ما همه با هم هستیم.»

۱۴۰۲ آبان ۲۱, یکشنبه

تغییر ارزش‌ها در ایران &جان‌باختن مهسا امینی

جان‌باختن مهسا امینی، دختر 22 ساله‌ در ایران در پی بازداشت، موج گسترده اعتراضات در سراسر این کشور را به همراه داشت. معترضان مدعی هستند که وی در نتیجه اعمال خشونت نیروهای امنیتی طی بازداشت، جان باخته است. مقامات نیز با بیان اینکه موضوع بررسی شده، ادعاهای مطروحه را تکذیب کردند و برای تقویت این رویکرد آخرین تصاویر مربوط به مرگ وی را به اشتراک گذاشتند. ابراهیم رئیسی، رئیس‌جمهور ایران نیز طی تماس تلفنی با خانواده مهسا امینی به آن‌ها تسلیت گفت. همچنین نماینده رهبری ایران در استان کردستان نیز به دیدار آن‌ها رفت. افراد نزدیک به خانواده مهسا امینی و معترضین معتقدند که مرگ وی ناشی از ضربات سنگینی که به سر او در خودروی پلیس وارد شده، اتفاق افتاده است و به همین دلیل تظاهرات در ده روز گذشته همچنان ادامه دارد. - بحث حجاب اجباری از کی آغاز شد؟ در تصاویر مربوط به انقلاب 1979 (1357) مبارزه مشترک زنان با حجاب و بدون پوشش روسری و هم وعده‌های مقامات ارشد مبنی بر این که «حجاب، اجباری نخواهد بود» در چند ماه نخست این واقعه در تیترهای روزنامه‌ها به چشم می‌خورد. اما با آغاز جنگ عراق و ایران در سپتامبر 1980 حکومت نظامی شدید و شرایطی در رویکرد سیاسی به وجود آمد که در نگاه اول، موقت بنظر می‌آمد، اما تاثیر آن‌ها تا به امروز ادامه دارد. افزایش تلفات جانی و مهاجرت جنگجویان داوطلب مذهبی از روستا‌ها به تهران و مشاهده وضعیت زندگی در این شهر موجب ایجاد درگیری و همچنین عنوان گلایه‌هایی مبنی بر این که «آیا به خاطر این شهید می‌شویم» شده بود. این گلایه‌ها بعدها تاثیرگذار شدند و در نتیجه آن آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ایران فتوای اجباری شدن حجاب برای زنان در ادارات دولتی را صادر کرد. ایران در اوایل انقلاب اسلامی با جمعیت 35 میلیونی که در آن فرهنگ حومه نشینی غالب و سطح تحصیل مردم پایین بود، با ایران کنونی که سه‌چهارم از کل جمعیت آن شهرنشین هستند، بسیار فاصله دارد. این موضوع در نقش و جایگاه زمان در جامعه بیش از هر چیزی مشهود است. با توجه به جامعه ایران و حتی نزدیکان مقامات و مسئولین این موضوع به راحتی قابل فهم است. همانطور که معترضین در رسانه‌‌های اجتماعی تاکید دارند، در مقطعی که فرزندان و نوه‌های مقامات ارشد با پوشش‌های کاملا متفاوت ظاهر می‌شوند، «کشته شدن» یک دختر جوان در بازداشتگاه به دلیل «پوشش نامناسب روسری» موجب اعتراضات در جامعه شده است. از سویی اظهارات برخی نمایندگان مجلس و مقامات ارشد سابق در این زمینه نیز نمونه آشکار نحوه انعکاس این مسئله است. از سوی دیگر واکنش ورزشکاران، بازیگران و مجریان نزدیک به دولت که اصولا در مواجهه با موضوعات مشابه موضع محتاطانه‌ای داشتند، قابل تامل است. تقلیل دو واژه «نیک» و «بد» به عنوان مفاهیم مهم در زندگی بشری در این زمینه به فساد، حوادث ناشی از مدیریت نادرست محیط زیست یا محدودیت‌های سیاسی-فرهنگی و آزادی‌ها مانند حجاب، حضور زنان در استادیوم‌ها، مصداق بارز نحوه تحول و از بین رفتن ارزش‌های اخلاقی که تبدیل به ابزار سیاسی شده‌اند، است. جامعه ایرانی به لحاظ تاریخی و فرهنگی نیز خاصیت یک جامعه معترض را داشته و فاصله بین مردم و دولت همواره وجود دارد. این نه تنها بین قوم‌ها و مذهب‌های مرکزی و اطراف بلکه در بین قدرت‌های متعلق به مرکز نیز وجود دارد. با توجه به روند انقلاب و بعد از آن می‌توانیم بگوییم که گسل‌های اجتماعی در این کشور همواره فعال هستند. پیش از رویدادهای اجتماعی که در هر دهه یک بار دیده می‌شدند، اکنون در 3 الی 4 سال یکبار تکرار می‌شوند. یکی از علت‌های اصلی آن عدم کفایت راه‌های قانونی برای طرح مطالبات است. با توجه به مثال پایانی به دلیل عدم فعالیت احزاب سیاسی در ایران، هیچ تشکل سیاسی نمی‌تواند بگوید که «اگر ما به قدرت برسیم، قانون حجاب اجباری لغو خواهد شد». لذا این موضوع و مسائل مشابه موجب کنار گذاشته شدن، تعمیق مطالبات سیاسی و اقتصادی و همچنین نشان دادن خود به نحوی دیگر می‌شود. انتخاب ابراهیم رئیسی به عنوان رئیس جمهور ایران در نتیجه «مهندسی انتخابات» در دوره اخیر، توازن بین منتخبان و منتصبان را به سود منتصبان تغییر داده است. همچنین امید قشر وسیع جامعه نسبت به پلتفرم‌های قانونی سیاسی ایران کاهش پیدا کرده است. - اتفاقات اخیر به کدام سو می‌رود؟ اعتراضات به مرگ مهسا امینی دختر کردی که از کردستان برای مسافرت به تهران آمده بود، نخست در شهرهایی که جمعیت کرد زیادی در آن‌ها زندگی می‌کنند تشدید یافت. این موضوع به سرعت در دستورکار گرو‌های سیاسی کرد دیگر قرار گرفت. به طور مثال مسعود بارزانی با خانواده امینی تماس گرفته و این حادثه را به آن‌ها تسلیت گفت. در همین هنگام نیز تظاهرات در مدت کوتاهی به نقاط مختلف کشور گسترش پیدا کرد. این تظاهرات به دانشگاه‌های تهران، قم به عنوان پایتخت مذهبی ایران و جزیره کیش یکی از مناطق توریستی ایران کشیده شد. همچنین شهرهای ترک نشین ایران به اعتراضات پیوستند. تر‌ک‌های ایران که به دلایل برخی رویدادهای تاریخی و فرهنگی رابطه نه چندان خوبی با کرد‌ها دارند، در شهرهای تبریز، اردبیل، زنجان، قزوین و همدان تجمعات اعتراضی برگزار کردند. در این زمینه به راحتی می‌توان گفت که این نوع اعتراضات به مرور زمان از علت اصلی برگزاری آن‌ها فاصله گرفته و به سمت و سوی دیگری سوق داده می‌شوند. به طور مثل در تظاهرات استان کردستان که سازمان‌های جدایی طلب فعال‌تر هستند، شعارهای «بژی کردستان» و در شهر تبریز نیز شعارهای «آزادلیق، عدالت و میللی‌حکومت» با اشاره به وقایع تاریخی به گوش می‌رسند. بی تردید این وضعیت درباره گروه‌های طرفدار سلطنت و مجاهدین خلق نیز صدق می‌کند. هرچند که این اعترضات در بین گروه‌های دینی و اتنیکی مختلف در سراسر ایران گسترش یافته است، تجربیات در گذشته نشان می‌دهد که تهران به این نوع اعتراضات را به راحتی پایان می‌دهد. کم بودن تلفات جانی نسبت به تظاهرات 2018 نشان می‌دهد که حکومت ایران خود را در خطر احساس نمی‌کند. موضوع مهم و تعیین کننده در این زمینه واکنش جامعه بین المللی و افراد داخل نظام که به طور سیاسی قهر کردند، خواهد بود. واکنش‌های قدرت‌های غربی نشان می‌دهد که جبهه غرب چندان امیدی به این اعتراضات ندارند و بر توافق هسته‌ای تمرکز کرده‌اند. گردهمایی مجلس خبرگان پس از بیماری و عمل جراحی آیت‌الله علی خامنه‌ای رهبر ایران، عدم عضویت حسن روحانی رئیس جمهور سابق ایران در مجمع تشخیص مصلحت نظام و شعارهای معترضین علیه مجتبی خامنه‌ای فرزند رهبر ایران نیز آینده‌نگری‌های مرتبط با دوره بعد از وی را حائز اهمیت می‌کند. با توجه به اظهارات فرمانده سپاه پاسداران در مورد تظاهرات میلیونی 88 به عنوان «رویارویی داخلی حکومت» که آن را دشوار تر از جنگ دوره ایران و عراق دانسته بود، واکنش اصلاح طالبان و اعتدال‌گرایان مانند علی لاریجانی، حسن روحانی، حسن خمینی و اسامی مشابه که همواره خود را در خطر تسویه‌ شدن احساس می‌کنند، از لحاظ تظاهرات و آینده ایران تعیین کننده خواهند بود.

سلطنت اصولاً چه در شکل مشروطه و چه در شکل مطلقۀ آن با برابری افراد در تعارض است

 

هر ساله با فرارسیدن سالگرد پیروزی انقلاب بهمن‌ و سرنگونی رژیم پهلوی، شاهد اظهارنظرهای گوناگون از سوی نیروهای مختلف سیاسی دربارۀ این رخداد مهم تاریخ معاصر کشور هستیم. در سالیان اخیر و با تقویت موضعِ هوادارانِ رژیم پیشین و پیوستن بخش‌هایی از سایر نیروهای اپوزیسیون و حتی تعدادی از اصلاح‌طلبان به اردوی طرفداران سلطنت‌ و همچنین گسترش امکانات رسانه‌ای این بخش از اپوزیسیون، تبلیغات زیادی به سود رژیم قبل و علیه انقلاب در قالب تحلیل‌، مقاله‌، مستند‌، میزگرد و … تهیه و منتشر می‌شود. اگر در گذشته بخش مهمی از این تبلیغات حول ستایش از عملکرد رژیم پیشین سامان می‌یافت، در سالیان اخیر، علاوه بر تمرکز بر مقایسۀ میان عملکرد جمهوری اسلامی و رژیم پهلوی، شاهد ارائۀ طرح‌ها و برنامه‌هایی برای آیندۀ ایران از سوی طیف‌های گوناگون سلطنت‌طلبان هستیم.

شاید یکی از نکات مشترک میان برنامه‌ها، طرح‌ها و مواعید این جناح‌های متفاوت، تأکید بر پایبندی به قانون اساسی و اصل مشروطیّت و پرهیز از خودکامگی و استبداد فردی است. این ادعاها اگرچه همواره از سوی نیروهای منتقد سلطنت با ارجاع به نمونه‌های تاریخی، اسناد و به‌ویژه رفتار نیروهای هوادار سلطنت با مخالفان و منتقدان‌شان به چالش کشیده شده‌اند، اما در مقابل، بخش‌هایی از سلطنت‌طلبان با تلاش برای دوری جُستن از بخش‌های افراطی و ارتجاعی‌تر هوادارانِ نظام پادشاهی و تأکید بر لزوم رعایت قواعد دموکراسی، اصل مشروطه و جدایی سلطنت از حکومت، می‌کوشند چهر‌ۀ معقول‌تر و مدرن‌تری را از خود به تصویر کشند.

ما پیش‌تر و در شمار‌های قبلی نشریه‌های «دانش و مردم» و «دانش و امید» به بررسی وضعیت کشور در زمان پهلوی اوّل و دوّم و نیز ادعاهای بی‌پایۀ سلطنت‌طلبان در این زمینه پرداخته‌ایم و در این یادداشت کوتاه تنها سه ادعا را در پیش چشم می‌گذاریم و می‌کوشیم که صحت آنها را نشان بدهیم.

نخست آن که سلطنت‌طلبان -یا آنچنان که خود مایل‌اند تا بدان نام خوانده شوند، هواداران نظام پادشاهی- به جز قشر محدودی، نظیر بعضی از هواداران نظریۀ ایرانشهری، طرفداران خاندان پهلوی هستند و نه لزوماً هوادار شکل پادشاهی اِعمال سلطۀ سیاسی.

دوّمین ادعا این است‌که بخش بسیار بزرگی از هواداران خاندان پهلوی، دانسته یا ندانسته، هوادار حکومت مطلقۀ فردی هستند و این تمایل در چگونگی تبلیغات اینان به سود خاندان پهلوی مکتوم است.

سومین ادعا این است که شکل سلطنتی حکومت، یکی از خطرناک‌ترین اَشکالِ اِعمال سلطۀ سیاسی است و قادر نخواهد بود تا منافع اکثریت توده‌های مردم ایران را تأمین نماید.

هواداران نظریۀ ایرانشهری به عللی متفاوت از سلطنت‌طلبانِ سنتی و هواداران خاندان پهلوی، به مطلوب بودن رژیم پادشاهی برای کشور ایران باور دارند، اما حتی در خصوص همین عده نیز، ترجمۀ این باور در حوزۀ عمل سیاسی، فقط و فقط به معنای حمایت از خاندان پهلوی خواهد بود. اما اکثریت قریب به اتفاق سلطنت‌طلبان، عملاً به مطلوبیّت ماهُوی «سیستم پادشاهی» معتقد نیستند؛ بلکه تنها هواخواه به قدرت رسیدن بازماندگان خانوادۀ پهلوی هستند. نشانۀ چنین تمایلی آن است که نه تنها هیچ‌یک از اینان کوچک‌ترین تمایلی به نظام قاجار، به عنوان یک نظام پادشاهی، ندارند بلکه عموماً خصومتِ شدیدی نیز نسبت به حاکمان آن دورانِ تاریخی و نیز خاندان‌های وابسته به سلسلۀ قاجاریه از خود نشان می‌دهند: تا بدان پایه که زنده‌یاد دکتر محمد مصدق، یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های معاصر سیاسی کشور را، به علت تبار قاجاری‌اش، به طعنه «مصدق‌السلطنه» می‌خوانند و یا حتی اگر کسی خواستار به قدرت رسیدن خاندان‌های دیگر سلطنتی، نظیر افشاریه، زندیه و … و حتی انتخابِ یک خانوادۀ جدید شود، با واکنش تند این گروه از سلطنت‌طلبان مواجه خواهد شد.

تبلیغات هواداران خاندان پهلوی دربارۀ رژیم پیشین، تنها حول اقدامات افراد متمرکز است: در اینجا برای تشریح موضوع، سه عامل را از یکدیگر تفکیک کرده و موضع سلطنت‌طلبان را دربارۀ اهمیت این عوامل در بهبودی شرایط کشور بررسی خواهیم کرد.

اگر برای لحظه‌ای گمان کنیم که هر آنچه که صریح‌ترین و افراطی‌ترین هواداران پهلوی‌ها دربارۀ وضعیت مطلوب ایران- چه در حوزۀ سیاسی و چه در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و …- در زمان زعامت این خاندان می‌گویند، مطلقاً و بی‌کم و کاست صحیح باشد، آن‌گاه می‌توان از این افراد خواست تا نشان بدهند که چُنان وضعیت مطلوبی برآمده از کدام عامل است:

از شکلِ پادشاهی حاکمیت؟

آیا عملکرد و توانایی تکنوکرات‌ها، کارشناسان و پایوران و اجزای ماشین دولت موجب ترقیّاتِ ادعایی اینان در عصر پهلوی است؟

و یا آن موفقیت‌ها و پیشرفت‌هایی که اینان مدعی هستند ایرانِ دوران پهلوی در مسیر دستیابی به آن بوده، ناشی از درایت و نبوغ فرد اول کشور بوده است؟ 

اینان نمی‌توانند ادعا کنند که آن موفقیت‌هایِ ادعایی ناشی از فرم نظام سیاسی کشور بوده است زیرا چنان‌که پیش‌تر گفته شد، در طول تاریخ این کشور می‌توان سده‌های بسیاری را نشان داد که به رغم وجود نظام سیاسی پادشاهی، وضعیت کشور در عرصه‌های گوناگون به هیچ‌روی مورد تأیید هواداران خاندان پهلوی نیز نبوده است. بنابراین نظام پادشاهی آن عاملی نیست که شرایط مناسب ادعایی اینان در پیش از انقلاب بهمن، نشأت گرفته از آن باشد.

اگر سلطنت‌طلبان بپذیرند که تکنوکرات‌ها و کارشناسان و … آن عامل اصلی بوده‌اند که چنان دستاوردهای «درخشانی» را برای کشور به ارمغان آورده‌اند، آنگاه باید به این پرسش ساده پاسخ بدهند که چرا بر شکل پادشاهی حکومت اصرار دارند؟ آیا در شکل جمهوری و یا سایر اشکال حکومت، نمی‌توان از توانمندی‌های کارشناسان و متخصصان بهره بُرد؟ بدین نحو، نمی‌توان این عامل را نیز به عنوان عنصر اساسی موفقیّت و شرط پیشرفت کشور، ارزیابی کرد.

افزون‌بر این، امروزه مشاهده می‌کنیم که تمامی تبلیغات سلطنت‌طلبان در رسانه‌های رنگارنگ‌شان بر شخصیت، توانایی، تصمیمات، برنامه‌ها و عملکرد رضا‌شاه و محمدرضاشاه متمرکز شده است. تنها استثناء در این عرصه مربوط به فساد، کاستی یا خطاهایی است که قادر به انکار و پرده‌پوشی آن نیستند و در چنین نمونه‌هایی این مشکلات ناشی از شرایط خاص، عملکرد و یا خیانت دیگران (نخست‌وزیر، وزرا و یا سطح نازل درک مردمان و …)ارزیابی و معرفی می‌شوند.

معنای واقعی این نوع تبلیغات و این شیوۀ استدلال، تنها یک چیز است: فردی که رهبری کشور را در دست دارد عامل اصلی تأثیرگذار بر وضعیت کشور است. کسانی که چنین سخنانی را بر زبان و قلم جاری می‌کنند و برای تبلیغ به سود پهلوی‌ها، بر عملکرد و توانمندی‌های ادعاییِ پهلوی اوّل و دوّم متمرکز می‌شوند، عملاً نقض جدی قانون اساسی مشروطه و متمم آن و خیانت به قانونِ برآمده از خون و عرق توده‌ها را توسط هر دو پادشاه سلسلۀ پهلوی تأیید می‌کنند. به عنوان نمونه‌ای از این تبلیغات می‌توان به بازنشر هزاران بارۀ مصاحبه‌های تقطیع شدۀ پهلوی دوم در حوزه‌های گوناگون، از جمله نفت، سیاست‌های اقتصادی، روابط خارجی، مسایل فرهنگی و … اشاره کرد. این حضرات توجه ندارند که مطابق با قانون اساسی و متممِ آن، شاه کوچک‌ترین حق و اختیاری برای مداخله و تصمیم‌گیری در این امور ندارد و این شیوۀ استدلال به معنای آن است که این افراد خواستار به قدرت رسیدن رهبری نظیر رضاشاه یا محمدرضا شاه هستند و آبادانی کشور را ناشی از وجود این‌گونه رهبران می‌دانند. اتخاذ چنین موضعی تنها به این معنی است که اینان بر خلاف ادعاهای پُر آب و تاب‌شان در زمینۀ آزادی، دموکراسی و التزام به قانون اساسی مشروطه، نیاز به حکومت مطلقۀ فردی را جار می‌زنند؛ زیرا منطقاً نمی‌شود که هم وضعیت آن دوره را مطلوب دانست، هم این مطلوبیت را مرتبط با فرم پادشاهی حکومت ندانست و نقش تکنوکرات‌ها را هم اندک ارزیابی نمود و طرفدار استبداد فردی نیز نبود. 

از سوی دیگر، مشکل دیگری نیز رُخ می‌نماید: اگر توانمندی‌های فرد اول کشور عنصر اساسی پیشرفت و موفقیت کشور است، پهلوی‌طلبان باید وجود آن توانایی‌ها و قابلیت‌ها را در پادشاه آتی یا به بیان صریح‌تر، رضا پهلوی، به ثبوت برسانند. اما نگاهی به کارنامۀ عملی، سیاسی و یا حتی تحصیلی وی کوچک‌ترین نشانه‌ای از قابلیت‌های لازم برای رهبری جامعه را به‌دست نمی‌دهد: این فرد بنا به اذعان خودش، با گذشت بیش از شصت سال، کماکان از طریق دارایی خانوادگی- بخوانید اموال غارت شدۀ مردم ایران- ارتزاق می‌کند؛ از منظر سیاسی، در چهل سال اخیر نه تنها تصمیمات و مواضع سیاسی او هیچ نشانه‌ای از نبوغ و یا حتی دست‌کم پختگی سیاسی را نمایان نمی‌کنند بلکه ایده‌های رنگارنگش از تشکیل «شورای ملی ایران» تا طرح موسوم به «ققنوس» و یا «پیمان نوین» یکی پس از دیگری با شکست مواجه شدند و به رغم تمام تلاش‌های رسانه‌های هواداراش به منظور معرفی او به عنوان یک چهره محوری و مورد وثوق اکثریت نیروهای اپوزیسیون، از جمهوری‌خواه تا سلطنت‌طلب، وی حتی قادر به ایجاد هماهنگی و هم‌نوایی لازم در میان نیروهای سلطنت‌طلب نیز نبوده است. مواضع سیاسی او، از درخواست برای شرکت در جنگ ایران و عراق به عنوان خلبان تا موافقت با اعمال تحریم حداکثریِ کشور و حتی تمایل به حملۀ نظامی به ایران، دامنۀ نوسانات دیدگاه‌های سیاسی وی را نمایان می‌کند. از سوی دیگر، مصاحبه‌ها و سخن‌رانی‌های پُرحاشیه و مغشوشِ او که همواره اعتراضات زیادی را حتی در بین گروه‌های متفاوت هوادار وی برانگیخته است، نیز تنها و تنها نشانه‌ای از ناتوانی وی در ایفای نقش یک رهبر سیاسیِ مقتدر و کاریزماتیک است. او حتی در حوزه‌های دیگر نظیر تحصیلات دانشگاهی نیز کارنامه‌ای بسیار ضعیف و نامشخص دارد؛ به رغم تَمّکن مالی و امکان تحصیل در برترین دانشگاه‌های جهان، به مانند پدر و پدربزرگ خود، فاقد هرگونه مدرک آکادمیک معتبر است: اگرچه خود وی و صفحات اینترنتی رسمی وابسته به وی مدعی هستند که رضا پهلوی دارای کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است، اما محمّد سهیمی، استاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، در مقاله‌ای تحقیقی ذیل عنوانِ «کارنامۀ چهل سالۀ رضا پهلوی؛ کوشش برای بازگشت نظام پادشاهی با کمک دولت‌‌های خارجی» که در سایت رادیو زمانه منتشر شد، در صحت این ادعا تشکیک نمود.

 بدین ترتیب، هوادارانِ رضاپهلوی ناچارند تا به جای تمرکز بر کارنامۀ ضعیف شخصِ وی، برای اثبات توانایی و قابلیت او برای رهبری، کماکان به عملکردِ پدر و پدربزرگش متوسّل شوند؛ بدیهی است که حتی به فرض همدلی با ادعایِ موفقیت‌آمیز بودنِ عملکرد پهلوی اوّل و دوّم، اتخاذِ چنین موضعی برای دفاع از رضاپهلوی، متضمّن نوعی اعتقاد به ویژهِ بودن خصلت‌ها و توانمندی‌هایِ «خانواده» پهلوی است. به بیان دیگر در اینجا با شکلی از باور به وجودِ «ژنِ برتر» در نزد هواخواهان این خاندان مواجه هستیم؛ نشانه‌ای از این باور را در اصرارِ اینان بر استفاده از عنوان «شاهزاده» برای نامیدنِ رضاپهلوی شاهدیم: زیرا از آنجایی که عموماً در زبانِ فارسی کسی را به علت شغلِ والدینش، مثلاً معلم‌زاده، کارمندزاده، آشپززاده و غیره نمی‌خوانند، می‌توان نتیجه گرفت که این اصرار بیمارگونه برای به کاربردنِ واژۀ «شاهزاده» پیش از نام رضاپهلوی، به منظور تاکید بر نسبتِ وی با پهلوی اول و دوم است تا بدین شکل با تَشبّث به پیوندِ خونی با خانوادۀ سلطنتی و در نتیجه بهره‌مندی‌اش از آن خصایصِ ادعاییِ ذاتی‌‌ـ‌ژنی این خاندان، قابلیت‌های نداشتۀ او مستدل گردد.

همچنین لازم است تا بر این نکته تأکید شود که شکل پادشاهی یا هر شکل دیگری از حکومت که در آن نهادی بدون محدودیت زمانی و عملاً خارج از نظارت دموکراتیک مردم و رسانه‌های مردمی وجود داشته باشد، بسیار خطرناک است: کافی است تا در همین منطقۀ خاورمیانه به نمونه‌هایی از حکومت‌های به اصطلاح جمهوری بنگرید که رهبران یا رؤسای‌جمهور مادام‌العمر دارند و عملاً نه جمهوری بلکه شکلی از نظام پادشاهی هستند. پذیرش فرم حکومتی سلطنت، مسیر چنین انحرافی را به صورت جدی و خطرناک برای بروز یک دیکتاتوری فردی خواهد گشود؛ شکلی از حکومت که اتفاقاً موروثی و مادام‌العمر بودن، نه انحرافی از اصولِ آن، بلکه از ویژگی‌های قانونی آن خواهد بود. در شکل سلطنتی‌ حکومت، وجود نهادِ پادشاهی، به عنوان یک بخشِ موروثی و عملاً مادام‌العمر و غیرپاسخ‌گو، احتمال بروز فساد، خودکامگی، انسدادِ سیاسی و تضییع‌ حقوق توده‌ها را به شدت افزایش می‌دهد.

اگرچه در دیالکتیک فرم و محتوا، نقش تعیین‌کننده از آنِ مضمون است اما شکل اعمال سلطۀ سیاسی به هیچ‌روی امری علی‌السویه و خنثی نیست؛ مسلماً محتوای یک حکومت سرمایه‌داری در هر دو شکل حکومت فاشیستی و جمهوری‌ متعارف بورژوایی یکسان است اما برای نیروهای مترقی و نیز توده‌های مردم، به هیچ‌وجه نحوه و شکل ستمِ طبقاتی در این دو شکل از سلطۀ سیاسی بی‌تفاوت نیست. 

از سوی دیگر، برخلاف برخی از پان‌ایرانیست‌های سلطنت‌طلب، که شکل پادشاهی حکومت را شکلی متناسب با روحیّات ایرانیان و ارجح بر سایر انواع حکومت از جمله جمهوری می‌دانند، این فُرم حکومت مُتضمّن هیچ سود و فایدۀ خاصی نخواهد بود و ارجاع به مفاهیم و عبارات ذهن‌گرایانه و مبهمی نظیر «روحیّات ایرانیان» و … قادر به مستدل کردن ادعای اینان در خصوص برتری و تناسب شکل سلطنتی برای ایران نخواهد بود.

طبیعتاً برای اینان مفیدتر خواهد بود تا به جای این گونه سخنان بی‌پایه به برخی ادلۀ «عقلی» مشاهیر علوم سیاسیِ هوادار سلطنت نظیر توماس هابز مُتشبث شوند: هابز برای دفاع از سلطنت، نقاط قوت این نوع از حکمرانی را در مقایسه با سایر انواع حکومت چنین برمی‌شمارد:

اول.رهبر جامعه علاوه بر اینکه نمایندۀ سایر مردم است، نمایندۀ طبیعی خودش نیز هست و هر چند کوشش دارد تا در هیئت یک رهبر سیاسی منافع عمومی را تأمین نماید اما به همان میزان نیز کوشش دارد تا منافع شخصی خود، بستگان و دوستانش را نیز حفظ نماید و اگر منافع عمومی در تعارض با این دست منافع قرار بگیرند، عموم رهبران منافع خصوصی خود را بر منفعت عمومی مُرجّح می‌دارند؛ زیرا شهوت آدمیان عموماً از عقل آنان نیرومندتر است و در نتیجه هرچه این دو منفعتِ عمومی و شخصی بیشتر برهم منطبق باشند، به نفع اجتماع است و در سلطنت این انطباق بیشتر از هرشیوه حکومتی برقرار است؛ زیرا ثروت، قدرت و حیثیت یک سلطان فقط از ثروت، قدرت و حیثیتِ رعایایش ناشی می‌شود.

دوم آنکه پادشاه می‌تواند از هر کدام از اعضا جامعه مشورت بخواهد و در نتیجه قبل از اقدام به هرکاری از نظر تمام متخصصان در عرصه‌های گوناگون آگاه می‌شود و تا هر اندازه که بخواهد قادر خواهد بود موضوع را محرمانه نگاه دارد. اما در سایر اشکال حکومت، وقتی که جمع حاکمان به مشورت نیازمند باشند، به جز کسانی که از ابتدا در آن انجمن حق اظهارنظر داشته‌اند، رأی و نظر دیگران پذیرفته نخواهد بود و آن کسان بیشتر مهارت‌شان در کسب ثروت است و نه دانش و معرفت و هنگام ابرازنظر کارشان به درازگویی می‌کشد ….

سوم آنکه تصمیم‌گیری‌های شخص شاه (در صورتی که فرد باثباتی باشد) به هیچ وجه دستخوش بی‌ثباتی نیست، ولی در شیوه‌های کشورداری جمعی، احتمال بی‌ثباتی وجود دارد، زیرا مثلا ممکن است در جلسه تصمیم‌گیری تعدادی از افراد غایب باشند و بعداً با تصمیم اتخاذ شده مخالفت کنند.

چهارم اینکه سلطان نمی‌تواند به سائقۀ حسادت و یا غرض شخصی با شخصِ خود مخالف شود ولی در حکومت‌های جمعی، ممکن است که افراد به دلایل شخصی نظیر رقابت، حسادت و … با نظرات هم مخالفت کنند و حتی کار به جنگ داخلی بکشد.

و آخرین مورد آن‌که اگرچه در حکومت سلطنتی این نقیصه وجود دارد که ممکن است سلطان افراد محبوبِ خود را بر دیگران برتری بخشد و حتی برای دولتمند کردن وی به ناحق دیگری را از حقوق و دارایی‌های خود محروم نماید، اما بروز چنین مسئله‌ای در سایر اقسام حکمرانی نیز ممکن است، ولی در نظام سلطنتی دست‌کم شمار نورچشمی‌های شاه محدود است، ولی نزدیکان و نورچشمی‌های یک هیئت حاکمه جمعیت بزرگ‌تری را شامل می‌شود: این است مجموعۀ ادله‌ای که توماس هابز به نفع سلطنت اقامه می‌کند!

اما، سلطنت اصولاً چه در شکل مشروطه و چه در شکل مطلقۀ آن با برابری افراد در تعارض است (قطعاً برابری سوسیالیستى مورد نظر نیست و در اینجا تنها برابریِ حقوقیِ لیبرالی مورد نظر است)؛ افرادی از جامعه (خاندان سلطنتی) به مناسبت روابط خونی از بدو تولد از برتری نسبت به تمامی افراد جامعه برخوردارند. از سوی دیگر «موهبت الهی»، «فره ایزدی» و … سلطنت را به آسمان پیوند می‌دهد؛ و خون به‌واسطۀ توارث، این پیوند ناخجسته زمین را با آسمان در خاندان سلطنتی تداوم می‌بخشد و تجلّیِ شوم این پیوند نامبارکِ خاک و خدا و خون، در شعار معروفِ سلطنت‌طلبان بازتاب می‌یابد: خدا، شاه، میهن!

و طبیعتاً در پاسخ به ادعای چنین شکلی از وطن‌پرستیِ ارتجاعی و چنین خداوندی که تنها چونانِ ابزاری به کار توجیهِ سیاه‌کاری‌های فرادستانِ ستم‌پیشه و مشروعیت‌بخشی به آنان می‌آید، باید بانگ پُر طنین فرودستانِ تاریخ را از زبان هاینریش هاینه شنید:

«لعنت نخست بر خدا! خدای کور و کَر که به او همچون کودکی به پدر اتکا کردیم؛ که به او امید بسته و اعتماد کردیم؛ که امیدمان را سلب و اعتمادمان را به بازی گرفت! لعنت دوم بر شاه! شاهِ شاهان که سیه روزی ما نرمش نکرد و اثری در او نبخشید؛ که آخرین پشیزمان را از کف‌مان رُبود؛ که سربازانش بر ما همچون بر سگان آتش گشودند! لعنت سوم بر میهن! که برای ما چیزی جز سیه روزی و ننگ نداشت؛ که در آن از گرسنگی و سیه‌روزی رنج کشیدیم!»

 مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق

۱۴۰۲ مهر ۲۳, یکشنبه

نخستین سالگرد خیزش انقلابی زن، زندگی، آزادی

 

نخستین سالگرد خیزش انقلابی زن، زندگی، آزادی، گذشت و وارد دومین سال شده ایم. مقداری از آنچه در بارهٔ این خیزشِ دیگر تبدیل شده به جنبش باید نوشت را در مقالات متعدد پیشین نوشته ام
نوشتهٔ حاضر، فقط دو‌ ـ سه نکته را در معرض خرد جمعی قرار می‌دهد بدون آن که حامل قطعیتی و نتیجه‌گیری‌یی نهایی باشد.


 

به‌جز در شرایط استثنایی، و البته محتمل، بدون یک اتحاد عمل مقطعی فراگیر، که شامل حضور فعال و کم و بیش متشکل کارگران ـ در معنای وسیع این کلمه که محدود به آنچه معمولاً طبقهٔ کارگر نامیده می‌شود نیست ـ (۲) نیز باشد، این جنبش یا خیزش انقلابی، برای رسیدن به نتیجه‌یی ماهیتاً متفاوت، تضمین‌های کم‌تری دارد.

تصویر اعتصاب‌های موفق و تعیین‌کنندهٔ پنجاه و هفت را اگرچه وسوسه‌گر است، باید نخست، یا دستکم در مراحل نخستین، از برابر دیدگان خود دور کنیم، و به واقعیت جامعهٔ امروز ایران بر‌گردیم.

اگر در جایی بتوان دست به اعتصاب‌های کامل کلاسیک زد، طبعاً هیچ درنگی جایز نیست، اما جدای از آن ـ و شاید هم به تعبیری برای آماده‌سازی شرایط تحقق آن ـ می‌توان به دست از کار کشیدن در ساعات معین و از پیش تعیین‌شده و هماهنگ‌شده‌یی در هر روز یا در روز‌های معینی از هفته فکر کرد.

یک مورد فرضی را در نظر بگیریم:
هر روز، به مدت دو ساعتِ هماهنگ‌شده، همگان، فعالیت خود را متوقف کنند، و بعد دوباره از سر بگیرند.
در آن صورتِ مفروض، چه پیش خواهد آمد؟

یک:
لطمهٔ چندانی به درآمد (حقوق کارکنان، یا درآمد‌های دیگر برای غیر حقوق‌بگیران) نخواهد خورد.

اگر دولت و کارفرما، می‌توانند در یک اعتصاب کامل کلاسیک، از پرداخت حقوقِ ماهیانهٔ اعتصاب کنندگان خود‌داری کنند، در اعتصاب مفروض، چنین کاری برای آن‌ها آسان نیست.
از این گذشته، آن‌ها می‌دانند که در صورتی که به بهانهٔ چند ساعت اعتصاب در هفته، به جای کسر احتمالی، از پرداخت کل حقوق خود‌داری کنند، با کمی بدشانسی، راه را برای اعتصاب کامل کلاسیک، و نیست بالاتر از سیاهی رنگ، با دست خود هموار خواهند کرد.

درآمد‌های دیگر ـ برای غیر حقوق بگیران ـ هم با مجموعاً چند ساعت توقف کار در هفته، خیلی آسیب نخواهند دید.

دو:
این اعتصاب مفروض، همهٔ دست‌اندر‌کاران را به نیروی خود، و به امکان عمل خود، امیدوار خواهد کرد؛ و به تناسب میزان گسترش سراسری احتمالی‌اش، تمرین خوبی خواهد بود برای امر حیاتی سازمان‌دهی و تقسیم کار در مبارزه.

این را هم فراموش نکنیم که اعتصاب‌های با اهداف صنفی هم در خدمت جنبش هستند، و فراگیر شدن‌شان کار ج.ا را دشوار می‌کند.

سه:
به شعار و سر و صدا و تظاهرات و این‌جور چیز‌ها در این مورد معین نیازی نیست، و حتی شاید بهتر باشد که به منظور بستن راه هر نوع بهانه یی برای ورود نیرو‌های سرکوبِ مستقیم به صحنه ـ در این مورد معین ـ از سیاسی کردن غلیظ آکسیون خودداری شود و تکیه‌ها بیشتر بر وجوه مدنی یا حتی ـ اگر لازم شود ـ صرفاً صنفی باشد.

این اعتصاب مفروض، اگر احتمالاً به وسایل حمل و نقل عمومی و غیر عمومی، و مغازه‌ها و کار و کسب‌های معمولی گسترش بیابد ـ و باید نیز چنین شود تا موفق یا موفق‌تر باشد ـ کلاً فضای جامعه را در ساعات هماهنگ‌شدهٔ معین ـ و به تَبَع آن در تمام شبانه روز ـ دیگرگون خواهد کرد.

روح فردی با روح جمعی فرق دارد؛ و جمع، اگرچه مجموعه‌یی از فرد‌هاست، روح دیگری دارد که به تناسب آحاد تشکیل دهندهٔ آن، متغیر است، و از فرد به جمع، و از جمع به فرد منتقل می‌شود؛ و در این بده و بستان و این تبادل ارگانیک میان جمع و فرد، و فرد و جمع، امید یا سرخوردگی، اعتماد یا عدم اعتماد به نفس، ابعادِ مضاعف در مضاعف می‌یابند.

ـــــــــــــــــــــــــ

این انتظار که باز عده‌یی به خیابان‌ها بیایند و شعار بدهند و سرکوب شوند و دوباره روز از نو، نه انتظار شرافتمندانه‌یی است و نه انتظار الزاماً تحقق‌یابنده‌یی.

در شرایط کنونی، هر اندازه در تحلیل مبارزهٔ مسالمت‌آمیز و مبارزهٔ غیر‌مسالمت‌آمیز و جایگاه هر کدام از این دو، نوشته شود باز هم کم است.
ولی من، عطف به آنچه در این باره، قبلاً بار‌ها نوشته ام، پرسش ـ و نه پیشنهاد ـ زیر را مطرح می‌کنم:
ـ اگر منتظر به خیابان آمدن‌های مشابهِ موارد پیشین، و سرکوب شدن دوبارهٔ مردم ماندن، نادرست و غیر‌شرافتمندانه است، آیا می‌توان به تدارک نوعی جنگ و گریز غیر‌مسالمت‌آمیز با هدف تسخیر خیابان‌ها و مراکز مهم فکر کرد؟

طبعاً منظور، راهکار‌ها و شاهکار‌هایی نیست از نوع تخیلات و توهماتِ آن نهان‌شده از بیم جان خویش، که از کنج امنِ عیش، و امن و عیش، مرتباً این و آن را به «آتش، جواب آتش» دعوت می‌کند و از آن‌ها «فدای حد اکثر» می‌طلبد.

در نظر او، جانِ آدمیان، قاپ قمار در کوچه و بازار است، و خون و رنج و شکنج‌ این و آن‌ متاعی است برای سرقت و به خرید و فروش گذاشتن در سرسرا‌ها و راهرو‌ها و کریدور‌‌های خونینِ تئوریسین‌ها و بانیان و آمران و عاملان و فرماندهان میدانی جنگ‌ها و اشغال‌ها و برپا‌کنندگان زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های آشکار و پنهان و سازمان‌دهندگان انواع فجایعی که از این‌سو تا آن‌سوی جهان شاهدش هستیم.

نتیجهٔ راهکار های او را در یکی دو سال اول دههٔ شصت ـ با آن همه امکانات و توان نظامی و نیروی انسانی‌یی که آن زمان در اختیارش بود‌ ـ دیده‌ایم، و سرگذشت خود او را از پس از آن تا به امروز.

آنچه او امروز تبلیغش را می‌کند، اگر به فرض محال، به‌جز تعداد بسیار اندکی از ساده‌دل‌ترین و خوشباور‌ترین جوانان کم سن و سالِ دور‌مانده از سیر تکامل هم‌نسلان خویش، خریداران دیگری هم در جامعه داشته باشد، باز هم در اوج خود، از نظر کارایی به سطح یک‌هزارم آنچه در یکی دو سال اول دههٔ شصت ـ با آن نتایج نامطلوب و با آن هزیمت و شکست مهیب ـ گذشت نخواهد رسید.
(...)

ـــــــــــــــــــــــــ

یک برهم‌خوردگی غافل‌گیر‌کننده و ناگهانی موازنه‌ها و معادله‌های موجود در حاکمیت ج.ا، هم ممکن است که نتایج بسیار خوبی برای مردم داشته باشد، و هم ممکن است که پی‌آمد‌هایش خوب نباشند.
اما، در مجموع، به نظر می‌رسد که بدون چنان برهم‌خوردگی ناگهانی و غافل‌گیر‌کننده‌یی، توان هرچند متزلزل‌تر از همیشهٔ ج.ا در سرکوب، تا مدتی همچنان باقی بماند، و دشواری‌های مبارزه، بیشتر شوند، و فرصت‌ها از دست بروند.

دریافتن فرصت‌ها، و مبارزه و جنبش و خیزش و انقلاب، به هر حال، ریسک هایی دارند که گریز از آن ریسک‌ها، و همه چیز را پیشاپیش، قطعی و تضمین شده خواستن، منجر به بی‌عملی خواهد شد، و فرجامی بد‌تر از از آنچه این گریز، گریز از آن است خواهد یافت.

خامنه‌ای به عنوان رهبر ج.ا، محور یا تکیه‌گاه نوعی توازن ـ توازنِ البته متغیر به تناسب برآیند نیرو‌های درونیِ در حال جنگ یا رقابت با یکدیگر ج.ا در هر مقطع ـ است، و حذف فیزیکی طبیعی یا غیر طبیعی‌اش می‌تواند به چنان بر‌هم‌خوردگی ناگهانی و غافل‌گیر‌کننده‌ و به احتمال زیاد سازنده‌یی بیانجامد

۱۴۰۲ شهریور ۲۴, جمعه

سالروز شهادت بانو مهسا امینی بازخوانی جنایت جمهوری اسلامی

از کشته شدن مهسا امینی یک سال گذشت. او تا پیش از روز حادثه، مثل میلیون‌ها دختر و پسر جوان ایرانی زندگی معمول خودش را داشت اما «ژینا» زمانی به یک چهره و «اسم رمز» یک جنبش اعتراضی تبدیل شد که روز ۲۲ شهریورماه، حوالی ساعت شش عصر در حین گشت و گذار در پارک طالقانی و «پل طبیعت» با ماموران گشت امنیت اخلاقی روبرو شد و او را به جرم «بدحجابی» با اجبار سوار ماشین گشت ارشاد در مقابل ایستگاه مترو حقانی کردند تا در «کلاس آموزشی» پلیس امنیت اخلاقی در خیابان وزرا، شرکت کند. از نظر دستگاه قضایی و مسئولان نظام، پرونده جان باختن مهسا بسته شده، تمام اقدامات حقوقی و قانونی انجام شده و سوال و ابهامی باقی نمانده است اما از نظر خانواده و وکلای خانواده مهسا امینی پرونده، این دختر سقزی هنوز ابهاماتی زیادی دارد. صالح نیکبخت، به عنوان یکی از دو وکیل خانواده آقای امینی تحت فشار نیروهای وزارت اطلاعات در اسفندماه سال گذشته برای او پرونده سازی کردند و روز ۸ شهریور ماه امسال در دادگاه محاکمه شد. به گفته شبکه حقوق بشر کردستان، اواخر مرداد ماه امسال وزارت اطلاعات در متن شکایت خود علیه آقای نیکبخت به صراحت اعلام کرده که او در «تشویق خانواده امینی به پیگیری پرونده مرگ فرزندشان» نقش اصلی را داشته و از آقای نیکبخت خواسته شده تا نظریه کمیسیون پزشکی قانونی درباره جان باختن مهسا امینی را بپذیرد. ۲۲ شهریورماه رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی در ایران از بستری شدن دختر جوانی خبر دادند که با گشت ارشاد «درگیر» شده و «به خاطر شدت جراحات وارده و آسیب شدید مغزی» در بیمارستان «کسری» تهران تحت درمان قرار گرفته است. نام این دختر را «مهسا امینی» و اهل سنندج معرفی کردند رسانه‌ها از قول کیارش، برادر مهسا درباره چگونگی بازداشت خواهرش و اتفاقات عصر آن روز در مقابل ساختمان پلیس امینت اخلاقی، گزارش‌هایی منتشر کردند. کیارش امینی گفته بود در بیمارستان امکان گرفتن عکس از خواهرش را نداشته اما «آثار کبودی را روی صورت و پای خواهرش دیده». یک روز بعد، در ۲۳ شهریورماه خبر به کما رفتن مهسا منتشر شد و در تاریخ ۲۴ شهریورماه، نخستین عکس از مهسا امینی در حالی که روی تخت بیمارستان بود، منتشر شد. در این روز رسانه‌ها از قول بستگان مهسا خبر دادند که او جان داده اما نیروی انتظامی در همین روز در نخستین واکنش با صدور اطلاعیه‌ای اعلام کرد «خانمی به نام مهسا امینی که برای توجیه و آموزش به یکی از بخش‌های پلیس تهران بزرگ هدایت شده بود، در جمع سایر افراد هدایت‌شده، به طور ناگهانی دچار «عارضه قلبی» شده و بلافاصله با همکاری پلیس و اورژانس به بیمارستان انتقال شد که اکنون تحت درمان و مداوا قرار دارد. خبر تکمیلی متعاقبا اعلام خواهد شد». «خبر تکمیلی» روز بعد در ۲۵ شهریورماه، درباره درگذشت مهسا بود. بیمارستان کسری یک روز پس از اعلام خبر جان باختن مهسا در اطلاعیه‌ای اعلام کرد او در ساعت ۲۰:۲۲ روز سه شنبه ۲۲ شهریور ماه با «بدون علائم حیاتی و مرگ مغزی» به بیمارستان منتقل شده و این اطلاعیه نشان می‌داد که عملا او در هنگامی که در اختیار پلیس بوده جان باخته و اقدامات بعدی پلیس در انتقال به بیمارستان و نگهداری او احتمالا با اهداف دیگری صورت گرفته است تا دست‌کم نشان داده شود که پلیس تمام اقدامات لازم را برای نجات او انجام داده و حتی اعلام شد که « پلیس امنیت اخلاقی هزینه درمان این دختر را برعهده گرفته است» و فرمانده پلیس تهران به خانواده مهسا گفته بود «نگران نباشید، سپرده‌ایم ناهار و شام به شما بدهند». از ۲۵ شهریورماه به بعد مهسا امینی، به قول پدرش دختر «ایران» شد و نام او ترند جهانی شد و بیش از ۳۰۰ میلیون بار در ایکس (توئیتر) تکرار شد و رکوردهای شبکه‌های اجتماعی در سراسر دنیا را شکست و سرآغاز یک جرقه بزرگ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» شد استان تهران نیز در یک برنامه تلویزیونی حاضر شد و اعلام کرد ۱۹نفر از متخصصان رشته‌های مختلف پزشکی در بررسی این پرونده حضور داشتند. روزنامه هم‌میهن در روز ۱۸ مهرماه در گزارشی از روند این پرونده نوشته بود « پرونده در دادسرای جنایی همچنان روی میز است، اما همه چیز محرمانه جلو می‌رود. سازمان پزشکی قانونی اطلاعات را قطره‌چکانی در اختیار رسانه‌ها قرار می‌دهد. نشست‌ها هم محرمانه با مدیران‌مسئول روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها برگزار و درباره زوایای پنهان پرونده توضیح داده می‌شود». عمومی مطرح و به جریان افتاد اما با نتیجه عملی و موثری پایان نیافت. برای مهسا امینی نیز با وجود چندین کمیته حقیت‌یابی که مقام‌های حکومتی به راه‌ اندختند حتی به یک عذرخواهی رسمی نیز ختم نشد و هشدارهای حقوقدانان و فعالان سیاسی و مدنی نیز به جایی نرسید. پرونده مهسا امینی یکی از صدها پرونده‌ای است که در جریان اعتراضات سال گذشته مانند ۹۸، ۹۶، ۸۸، حادثه‌ کوی دانشگاه، جان باختن زندانیان سیاسی در زندان‌ها، کشته شدن ستار بهشتی، زهرا کاظمی و ... است که پرونده‌ای برای آنها در محاکم قضایی تشکیل شد و به نتیجه نرسید اما پروندهایی که یک پای آن به نزدیکان یا افراد وابسته به حکومت و نیروهای نظامی وامنیتی بوده، به سرعت به نتیجه رسیده است.

۱۴۰۲ تیر ۲۹, پنجشنبه

تبعیض علیه تسنن در ایران ادامه دارد:ترک‌های سنی مذهب در ایران، روایت رنج و تبعیض

- شش خودرو حامل نیروهای امنیتی که تعداد مأموران حدودا ۲۵ نفر بود وارد منزل حامد شدند، از در ورودی بالا رفتند. حامد در هال را باز کرد و گفت کجا هجوم می‌برید؟ مادرم روسری به سر ندارد اما مأموران به حرف‌های حامد اعتنایی نکردند، با لگد در ورودی را شکستند، وارد منزل شدند و حامد را مورد ضرب و شتم قرار دادند. مأموران در حین تفتیش منزل، لوازم شخصی حامد را ضبط کردند و او را سوار خودرو کردند. مادرش تلاش می‌کرد مانع مأموران شود اما شش نفر از مأموران او را کتک زدند. بگیرید و بکشید این شرح بازداشت یک شهروند اهل سنت تُرک‌ است. اقلیت‌های مذهبی در ایران پس از انقلاب بهمن ۵۷ همواره تحت تبعیض سیستماتیک و فشار نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی بوده‌اند. حتی شهروندان اهل سنت که به‌ عنوان مسلمان در قانون اساسی جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته می‌شوند هم همراه سایر اقلیت‌های دینی از جمله بهایی‌ها، مسیحی‌ها و یهودی‌ها از اعمال فشارهای فراقضایی، بازداشت و قتل‌های زنجیره‌ای درامان نمانده‌اند. در این میان ترک‌های اهل سنت چهار دهه است در سکوت رسانه‌ای تبعیض و سرکوب را تجربه می‌کنند. ترک‌های سنی مذهب در ایران عموما در شهر‌های ارومیه، سلماس، خوی، منطقه مرزی رازی و روستاهای اطراف آن زندگی می‌کنند. آمار مشخصی از تعداد پیروانان اهل سنت ترک در ایران در دست نیست اما به گفته فعالان اهل سنت، حدودا ۲۰ درصد از جمعیت ارومیه را ترک‌های اهل سنت تشکیل می‌دهند. علاوه بر این، بخشی از مناطق تالش در استان گیلان نیز محل زندگی تُرک‌های اهل سنت است که به تُرکی آذربایجانی تکلم می‌کنند و جمعیت آن‌ها بیش از ۶۰۰ هزار نفر تخمین زده می‌شود
. حامد غضبانی، سردبیر وب‌سایت سُنی نیوز درباره ترک‌های سنی مذهب ایران به زمانه می‌گوید: «ترک‌های سنی مذهب تحت تبعیض‌های سیستماتیک اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مضاعف قرار دارند. نگاه امنیتی حاکمیت به قومیت‌ها و به‌خصوص جامعه اهل ‌سنت ایران باعث شده تا شهروندان سنی مذهب در استان آذربایجان غربی از داشتن بسیاری از حقوق شهروندی خود از جمله برگزاری آزادانه مراسم مذهبی، تأسیس مدارس دینی و همچنین تعلیم و تعلم مسائل شرعی در مساجد محروم شوند.» غضبانی معتقد است کوچک‌ترین تحرکات مذهبی فعالان اهل ‌سنت ترک‌ منجر به برخورد شدید حاکمیت با آنان می‌شود. به گفته سردبیر سنی نیوز، عدم دسترسی به رسانه‌های آزاد و مستقل باعث شده تا بسیاری از زندانیان اهل ‌سنت ترک در گمنامی دوران محکومیت خود را سپری کنند. زندانیان ترک اهل سنت، دو نمونه از جمله زندانیان ترک اهل سنت می‌توان به بهزاد عباسی قراگوز، فرزند فریدون اشاره کرد. او در ۲۷ مهر ماه ۹۵ همراه هفت شهروند دیگر به اتهام «عضویت در گروه انصار الاسلام» توسط نهاد‌های امنیتی بازداشت و در دادگاه انقلاب ارومیه به ۱۰ سال حبس تعزیری محکوم شد؛ اتهامی که او هیچگاه آن را نپذیرفت و بارها در جلسات دادگاه اظهار کرد زیر شکنجه مجبور به اعتراف شده است. رأی پرونده بهزاد عباسی نهایتا در مرحله تجدید نظر به هفت سال زندان تعزیری کاهش پیدا کرد. او در حال حاضر در زندان ارومیه دوران محکومیت خود را سپری می‌کند. حامد علی‌ محمد مشکات نیز یکی دیگر از شهروندان اهل سنت ترک است که مرداد ماه امسال بازداشت شده است. او متولد سال ۱۳۶۳ و از شهروندان ساکن ارومیه است. نیروهای امنیتی او را روز شنبه چهارم مرداد به‌ دلیل فعالیت در شبکه‌های اجتماعی در ارومیه بازداشت کردند. یکی از نزدیکان حامد علی محمد مشکات درباره نحوه بازداشت او به زمانه می‌گوید: «در ورودی را شکستند، مادرش را مورد ضرب و شتم قرار دادند و حامد را با دهان روزه بازداشت کردند.» «نیروهای امنیتی پیش از این حامد را بارها بازداشت و بعدا با گرفتن تعهد کتبی آزاد کرده بودند اما این بار مدت بازداشت طولانی شده و ما از زمان بازداشت‌ حامد هیچ اطلاعی از وضعیتش نداریم. حتی نمی‌دانیم به کجا منتقل شده و در چه شرایطی نگهداری می‌شود.» او درباره جزییات بازداشت این فعال شبکه‌های اجتماعی می‌گوید: «شش خودرو حامل نیروهای امنیتی که حدودا ۲۵ نفر بود وارد منزل حامد شدند، از در ورودی بالا رفتند. حامد در هال را باز کرد و گفت کجا هجوم می‌برید؟ مادرم روسری به سر ندارد اما مأموران به حرف‌های حامد اعتنایی نکردند، با لگد در ورودی را شکستند، وارد منزل شدند و حامد را مورد ضرب و شتم قرار دادند. مأموران در حین تفتیش منزل، لوازم شخصی حامد را ضبط کردند و او را سوار خودرو کردند. مادرش تلاش می‌کرد مانع مأموران شود اما شش نفر از مأموران او را کتک زدند.» به گفته این منبع، شدت ضرب و شتم به حدی بوده که در صورت و اعضای بدن مادر حامد آثار کبودی وجود دارد. یک روز پس از بازداشت، حامد علی محمد مشکات به دادگاه منتقل می‌شود. پرونده حامد در دادگاه انقلاب در دست قاضی «خدایی» است. جمیله رشیدی، مادر حامد علی محمد مشکات درباره ضرب و شتم خودش توسط مأموران امنیتی خطاب به قاضی پرونده فرزندش اعتراض و از وجود آثار کبودی بر بدنش خبر داده اما قاضی توجهی به حرف‌های مادر حامد نکرده است. به خانواده حامد علی محمد مشکات بعد از اولین حضور او در دادگاه گفته‌اند تا ۱۵ روز بعد آزاد می‌شود اما تاکنون و با وجود گذشت حدود یک ماه، او نه تماس تلفنی با خانواده خود داشته و نه خانواده‌اش از مکان نگهداری او اطلاع دارند. مادر این فعال اهل سنت ترک پسرش را دو روز بعد از بازداشت در دادگاه ملاقات کرده و در دیداری کوتاه فرصتی یافته تا دقایقی را در صف انتظار ورود به اتاق قاضی با فرزندش گفت‌وگو کند. به گفته منبعی که با زمانه گفت‌و‌گو کرده، حامد با چشمانی گریان به مادرش از شکنجه شدن خود در سلول‌های انفرادی اداره اطلاعات خبر داده است: «مادر حامد که زنی پنجاه و چند ساله است، از زمان بازداشت فرزند خود که بعد از فوت همسرش تنها نان‌آور خانه بوده، بارها برای پیگیری وضعیت پسرش به دادگاه مراجعه کرده اما مسئولان دادگاه ارومیه پاسخ روشنی به او نداده‌اند.» حامد علی محمد مشکات در این مدت از حق داشتن وکیل هم محروم مانده است. منبع نزدیک به خانواده او درباره نهاد بازداشت کننده او می‌گوید: «حقیقتا تاکنون با وجود پیگیری‌ها مشخص نشده کدام نهاد حامد را بازداشت کرده اما با توجه به نحوه بازداشت حامد و برخورد فیزیکی مأموران با مادرش، به نظر می‌رسد حامد توسط اطلاعات سپاه بازداشت شده باشد.» به‌ گفته این فرد، یکی از اتهام‌های وارده به آقای مشکات «توهین و تکفیر قاسم سلیمانی» است. «توهین به قاسم سلیمانی» یکی از اتهام‌هایی است که اخیرا سیستم قضایی ایران با استفاده از آن اقدام به احضار و بازداشت شماری از شهروندان کرده است. کنشگران حقوق بشر و رجال سیاسی، بازداشت و احضار شهروندان به دلیل توهین به فرمانده سابق سپاه قدس را مصداق بارز نقض آزادی بیان، نقض حقوق بشر و نقض حقوق شهروندان ایرانی می‌دانند. بعد از کشته شدن قاسم سلیمانی در روز ۱۳ دی‌ ماه ۱۳۹۸ همراه برخی از نیروهای حشد الشعبی در عراق، بسیاری از روزنامه‌نگاران و کنشگران در ایران بابت این اتهام احضار و بازداشت شدند. در ۱۶ دی ‌ماه ۹۸، حسین رزاز زاده، دادستان عمومی و انقلاب شهرضا در استان اصفهان، از بازداشت چهار شهروند در این شهرستان تحت عنوان «هتاکان به مقام قاسم سلیمانی» خبر داده بود. دادستان عمومی و انقلاب شهرستان شهرضا در گفت‌وگو با رسانه‌های داخلی گفته بود «توهین به قاسم سلیمانی» مصداق اتهاماتی چون «فعالیت تبلیغی علیه نظام» و «توهین به مقدسات» بوده و با متهمان مطابق آن برخورد خواهد شد. اتهامی که ممکن است با استناد به ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی منجر به صدور احکام زندان از یک تا پنج‌ سال شود.

۱۴۰۲ خرداد ۱۴, یکشنبه

ضرورت استفاده از تجربیات و مزایای حزب کمونیست ایران در رژیم آینده بعد از جمهوری اسلامی

 


اگر چە حزب کمونیست ایران اپتدا توانست رویکردی نسبتا پیشرو در برخورد بە وضع موجود ارائه دهد و بعدها اعضای آن تاریخی از فداکاری و کوشش صمیمانە را ساختند، اما به دلایل متعددی، عمدتا به دلیل فضای خفقان و سرکوب رژیم اسلامی از یک طرف و عدم برخورد مسئولانە و خردگرایانە بە مشکلات مبارزاتی از سوی رهبری آن در دورەهای مختلف از طرف دیگر، پیشرفت و توسعە را به خود ندیدە است و هموارە با عقب گرد و تضعیف شدن مواجه بودە است. حزب کمونیست ایران، بە عنوان عضوی از خانوادە چپ تحزب یافتە ایران، به رغم توسعە و رشد مناسبات سرمایەداری در جامعه ایران و به موازات آن توسعە و رشد مبارزات کارگری و بلوغ جنبشهای اجتماعی چپ، در حاشیە قرار گرفتە است. اگر چە این موقعیت مختص بە حزب کمونیست ایران نیست، اما آنچە حزب کمونیست ایران را از سایر احزاب چپ ایران متمایز می کند وجود رابطه سازمانی این حزب با کومەلە است، که از جایگاه اجتماعی نسبتا قدرتمندی برخوردار است.حزب کمونیست ایران در طول حیات خود محل اختلافاتی بودە است که هدف تشکیل آن را، یعنی متحد کردن سوسیالیست ها، نفی و خنثی کردە است. در این مورد می توان عمدتا به تضاد سە دیدگاه اشارە کرددیدگاه اول: این دیدگاه تلاش کردە با غلو گویی، تظاهرگری، برخورد آرمانی، ایدئولوژیک، تهییجی و حماسی موقعیت عینی حزب کمونیست را نادیدە بگیرد و از اینرو در برابر اقدامات جدی برای تغییر این موقعیت خود را بی مسئولیت و بی وظیفه کند. حامیان این دیدگاە با ایدەآلیزه کردن موقعیت حزب عملا خود را نیز در قبال موقعیت عینی کومەلە و مسئولیت اجتماعیی کە این جریان بر دوش دارد بی وظیفە کردەاند و این موقعیت را در تضاد آشکار با غلوگویی‌ و تظاهرگری خود در مورد حزب دانستەاند. تضادی کە مدافعان این دیدگاە را بیشتر و بیشتر بە رویکرد ذهنی‌گرایی در مورد نقش حزب سوق دادە است بە شکلی کە آنها عملگرایی کومەلە را بە عنوان مانعی سر راە کسب موقعیت برای حزب پنداشتەاند. حامیان این دیدگاە میان رویکرد ایدەآلیستی و رمانتیک خود از حزب و نقش عینی و اجتماعی کومەلە دچار تناقض شدەاند و در عکس العمل بە این تناقض بنیان مشکلات را در کومەلە و جغرافیای فعالیت آن “کشف” کردەاند. بدلیل همین تناقض، حامیان این دیدگاە با دست آویز خطر “گرایشات راست و ناسیونالیست” در مقابل ایجاد تغییرات ضروری از خود رفع تکلیف کردە و بجای آن بطور افراطی بە ایدەپردازی و غلوگویی در مورد موقعیت حزب پرداختەاند که بنا به تعریف ضامن نچرخیدن کومەلە به سوی ”راست و ناسیونالیسم” است. این دیدگاه در اولین دهه تشکیل حزب از طرف جریانی که بعدا به ”کمونیسم کارگری” معروف شد، نمایندگی می شد که نهایتا انشعاب سال ١٩٩١ را رقم زد. بر اساس همین دیدگاه آخرین انشعاب هم در سال ٢٠٢٢ اتفاق افتاد و بخش عمدە رهبری و بخشی قابل توجەی از اعضا این حزب را ترک کردند و جریان دیگری را با همین اسم تشکیل دادنددیدگاە دوم: این دیدگاه هموارە از کومەلە تصویر ایدەآلیستی و رمانتیک ساختە است و تمام مصائب مبارزاتی را در وجود حزب کمونیست ایران خلاصە کردە است. در واقع حامیان این دیدگاە خود را در حمل وظایفی کە چپ بودن بر دوش آنها گذاشتە است ناتوان و بی انگیزە دانستە و این ناتوانی و بی انگیزگی را تحت پوشش نقد غیر منصفانە از حزب و ایدەآلیزه کردن موقعیت کومەلە پیش بردەاند. حامیان این نگرش غالبا چنین رویکردی را برای توجیە تغییر ریل فکری خود اتخاذ کردەاند. حامیان این دیدگاه در سال ٢٠٠٠ انشعاب کردند و جریان جدیدی را تحت عنوان ”کومەلە زحمتکشان کردستان ایران” تشکیل دادند که سرنوشت آنها خزیدن به دامن راست ترین و ارتجاعی ترین نیروی اپوزیسیون ایران، یعنی سلطنت طلبان شد.دیدگاه سوم: این دیدگاه تلاش کردە است ارزیابی سیاسی و واقعبینانەای از موقعیت عینی حزب به دست دهد وموانع واقعی سر راە ارتقاء این موقعیت را، بدور از تعصبات ایدئولوژیک و هیجانات ذهنی، دریابد. زادگاە این دیدگاە در واقع سنتها و تجربیات مبارزاتی چپ جهان، چپ در ایران و کردستان است و بە همین دلیل واقع بینانە و سیاسی تر، و نە صرفا آرمانگرایانە، بە موقعیت حزب نگریستە. این دیدگاه، که به تدریج شکل گرفتە است، هموارە با مقاومت تعصبات سنتی درون حزبی مواجه بودە و اکنون هم راه دشواری را باید بپیماید تا بتواند تغییرات ضروری مورد نظر خود را ایجاد کند که از یک طرف حزب کمونیست بتواند به اعتبار خود حزب شود و از این رو بتواند به شکل مناسب تری از حمایت کومەلە هم برخوردار باشدنزاع میان این سە دیدگاە را میتوان از طرفی بە عنوان تقابل میان دیدگاهای ذهنی‌گرایی و واقع‌گرایی، و از طرف دیدگر تضاد میان گرایشات فکری متضاد، خلاصە کرد. بر همین منوال و بر این مبنا اختلافات در درون حزب کمونیست ایران هموارە پدیدەای نهادینە شدە بودە است. با توجه به اینکه مخالفان با مبانی فکری حزب بهر حال حزب را ترک گفتەاند و برای پیگیری خط و مش سیاسی جدیدشان حزب دیگری را تشکیل دادەاند، هموارە اختلافات اساسی در واقع میان دیدگاە اول و دیدگاە سوم بودە است که تا اکنون هم ادامه دارد. بر خلاف تصویری کە حامیان دیدگاە اول همیشە ارائە دادەاند و تنها استدلال آنها بودە است، اختلافاتی که سرنوشت این حزب را رقم زدە است، میان به اصطلاح “راست و چپ” و ”تغییر در باورها” نبودە است، بلکە اختلاف بر سر یافتن روشهای موثر و کارا برای پیشبرد فعالیت های حزب و منعطف بودن در قبال ضرورت ایجاد تغییرات ضروری و خودسازگاری با شرایط جدید بودە است.حامیان گرایش اول همیشە تلاش کردەاند چنین پدیدە عادی در کار مشترک را به اختلافات بنیادین و لاعلاج جلو دهند و به شکل هیستریک به آن بپردازند و نهایتا یک ”راست و چپ” را از آن استخراج کنند. از طریق غلوگویی در مورد موقعیت حزب و با ایدەآلیزه کردن و عافی کردن فضای بحث، حزب را به پدیدەای فرا انسانی تنزل دهند. تلاش شدە است از همین منظر هم کمبود ها لاپوشانی شود و در مقابل رفع آنها بی مسئولیتی رواج یابد. روکرد حامیان این دیدگاە در درون حزب همان رویکرد رایج در چپ متحزب سنتی است، یعنی فقدان دغدغەهای مرتبط با رویدادهای عینی اجتماعی و بجای آن خیرە شدن بە مدینەای فاضلە در آیندەای نامعلوم، بی اعتنا بودن نسبت به ایجاد تغییرات معین در شرایط معین، معطوف شدن به درون گرایی و هراس از جهان پیرامون، رویگرداندن از نواندیشی و ارتقاءگرایی و بجای آن رویکرد به تعهد و تقلید، بی اعتنا بودن بە علم و خرد خود و بجای آن متوصل شدن به تخیل و افسانەباوری و منزه پنداشتن “مرجعیت” و عدم موضعی انتقادی نسبت به آن و نیز روزمرگی در فعالیت. از این روست کە حامیان این دیدگاە نه تنها مانعی بر سر یافتن راهی موثر برای توسعه فعالیت های حزب و جلب نیرو به آن بودەاند، بلکه نقش عمدەای در ایجاد تفرقه و پراکندگی در درون نیروی موجود حزب ایفا کرەاند.اکنون موقع آن فرا رسیدە است کە با یک خوانش و بازنگری واقع‌بینانە از موقعیت عینی حزب، خود را از قید وبندهای تعصب‌گرایانە، تخیل‌باورانە و افسانەپردازانە رها کرد تا بتوان راە وصلت حزب با چپ اجتماعی را هموار کرد. حزب کمونیست ایران فراتر از یک ابزار مبارزاتی و مکانیزمی برای وحدت سوسیالیست ها نیست و در همین جایگاه هم باید آنرا مورد ارزیابی قرار داد. اگر در این ماموریت موفق بودە است باید بدون تغییر راه خود را ادامه دهد، اگر هم ناکام بودە است باید تغییر کند!بە همین دلیل این سئوال مطرح است کە در کدام سطح، به چه شیوەای و در کدام زمینە این جریان باید تغییرات ضروری را ایجاد کند تا در راستای اهدافی که بر اساس آن تشکیل شد بتوان قدم بردارد؟ شکی نیست کە در مرحله اول این جریان باید خود را از فرهنگ مخرب چپ سنتی بە ارث گرفتە شدە از کمونیسم روسی، که تعصب‌گرای و تخیل باوری ایدئولوژیک بخشی از این فرهنگ و سنت است، رها کند. چنین خودرهایی لازمه هر تغییر و پیشرفتی است که این جریان در افق دارد. موازی با این تغییر، تغییر در رابطه سازمانی حزب کمونیست با کومەلە ضروری و اجتناب ناپذیر است. تغییری که بتواند حزب را دارای اعتبار و هویت مستقل کند.از طرف دیگر، تجربه تشکیل حزب کمونیست ایران این واقعیت را به ما می گوید که ادغام احزاب در همدیگر نه تنها شکل مناسبی برای وحدت نیست، بلکه تفرقه و پراکندگی در دورەهای بعد را اجتناب ناپذیر می کند.با وجود گذشت ٤١ از تشکیل حزب کمونیست ایران، این سوال اساسی کماکان بدون پاسخ ماندە است: چگونە می توان سوسیالیست های ایران را متحد کرد؟ پاسخ این پرسش هرچی باشد، تشکیل یک حزب تک‌بنی با مناسبات هیرارشی، که همە سوسیالیست ها بتوانند در آن جمع شوند، نیست. تجربیان جهانی و ایرانی به ما نشان دادە است که، با توجه به تنوع فکری و گرایشی، نمی شود همه سوسیالیست ها را در یک حزب متشکل کرد، بلکه شکل دادن به یک شبکه، که جریانات مختلف و منفردین سوسیالیست با حفظ تفاوت های فکری و سیاسی و استقلال سازمانی و فردیشان بتوانند حول برنامە و اهداف مشترک فعالیت کنند، کاراترین شکل متشکل کردن سوسیالیست های این عصر است

٨ درسی که باید از تجربه حزب کمونیست ایران آموخت عبارتند از
١- تلاش برای یافتن ابزاری موثر برای متحد کردن سوسیالیست های ایران هنوز به نتیجه نرسیدە است، لذا باید با جدیت بیشتر، اما با نواندیشی و روشهای جدید، آن را پیگیری کرد.
٢- خودرهایی از فرهنگ و سنت کمونیسم روسی، از جمله معنای حزبیت، فرهنگ و اخلاقیات سیاسی، تخیول باوری و تعصب گرایی.
٣- خودرهای از مرجعیت پروری و عدم موضع نقادانە نسبت بە آن.
٤- خودرهای از تقلید و تعهد نابخردانه، و روی آوری به نواندیشی و ارتقاءگرایی.
٥- خودرهای از غوطەور شدن به درونگرایی و هراس از جهان پیرامون.
٦- خودرهای از جبرباوری، بجای آن درک پیچیدگی و متغییر بودند پدیدەها و از این روی خود را با هر شرایط جدیدی سازگار کردن.
٧- خودرهای از بستن راه تنوع نظر با استدلالات آرمانی و ایدئولوژیک، بجای آن گشودن در بر روی شکوفای نظری و فکری.
٨- خودرهای از شکل سازمانی ”ادغام احزاب” به عنوان مکانیسم وحدت.به امید اینکه بتوان، مبتنی بر از جمله تجربه فعالیت بیش از چهار دهه حزب کمونیست ایران، تجربه جدیدی از وحدت را به دست داد که روند پراکندگی و تفرقە سوسیالیست ها را کاهش دهد.

مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق

۱۴۰۲ فروردین ۱۱, جمعه

کتاب «حجاب، پرچم اسلامیسم، فاشیسم قرن ۲۱» نوشته «نادره افشاری

آزادی تن و آزادی زن نخستین گام برای انسان مدرن شدن است. کسی که بنده و عبدالله است یا کلب الله و غلام علی و حسن و حسین، نمی تواند فهمی از آزادی و مدرنیته داشته باشد. حال آنانی که در تور ایدئولوژی ها گرفتارند از اینان بهتر نیست. آنکه خود را مالک جان و تن دیگران می داند و در حریم خصوصی دیگران دخالت می کند نه آزاد است و نه فهمی از آزادگی دارد. چنین کسی در دوران برده داری سیر می کند هرچند که دوپیس و سه پیس بپوشد یا کت و شلوار غربی به تن کشد. آزادی انسان ها و جوامع در نخستین گام از باور به آزادی تن می گذرد. اگر کسی دم از آزادی و دموکراسی می زند اما زن و دخترش را به بهانه ی ناموس و غیرت در زنجیر حجاب اجباری اسیر می کند حتما دروغ می گوید. نخستین شرط آزادگی، فهم آزادی تن انسان است و اینکه هر انسانی مالک تن خویش است. تمام گرفتاری های تاریخی و زن ستیزی های وحشیانه در همه ی جوامع و البته مذاهب و ادیان از همین کج فهمی ناشی می شود. انسان مدرن می پذیرد که هم زنان مالک تن خویشند و هم دگرجنسگرایان. هر حرفی جز این یاوه ای بیش نیست این کتاب ارزشمند را از اینجا می توانید دانلود کنید https://mamnoe.wordpress.com/2012/03/01/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d8%b1%da%86%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%8c-%d9%81%d8%a7%d8%b4%db%8c%d8%b3%d9%85-%d9%82%d8%b1/

۱۴۰۲ فروردین ۵, شنبه

این مقاومت جمهوری اسلامی را که با دیوانگی مرکب از باور آخر الزمانی ،منافع گروهی ،لذت قدرت وفرمانروئی در هم پیچیده وچنین بر آتش جنگ می دمید! کاری ملی است ؟

آنچه که در واقعیت ایران امروز می گذرد نبرد نیروئی بسیار قوی و مسلح به آخرین دستاورد های تکنولوژی جنگی ومهم تر از همه اراده بر نابودی رژیمیست که سرانجام با شعارها وعملگرد های خود کشور به چنین ویرانی کشید! 
جامعه را چندین پارچه ساخت .بجائی رساند که بخش زیادی از مردم با شادباش به استقبال امریکا واسرائیل بروند! تا از این مرگ روزانه و جامعه بی چشم انداز رهائی یابند .
جوانانی که هیچ امید ونشاطی در این جامعه نمی بینند !مرگ یکبار شیون یکبار . 
حال در مقطعی ایستاده ایم که این سوال بزرگ در برابر ما نهاده شده .این مقاومت جمهوری اسلامی را که با دیوانگی مرکب از باور آخر الزمانی ،منافع گروهی ،لذت قدرت وفرمانروئی در هم پیچیده وچنین بر آتش جنگ می دمید! کاری ملی است ؟
آیا با وجودی که میداند آخر کاربه چه بهائی ،با چه فلاکتی ؟  به کجا خواهد کشید !اما دست از تفکری که بعد نیم قرن جامعه را چنین تکه پاره شد به این جا رساند !نکشید وجنگی چنین ویرانگر را بر جامعه تحمیل کرد چرا نباید این لجاجت ونابخردی را تقبیح نکرد؟
تقبیح نکرد آن لجاجت اندیشه ای را که نهایت آن بعد این همه فاجعه، رسیدن به جائیست که در آغاز بدون این همه هزینه می توانست به نفع مردم تمام شود.
اما آن دسته از کسانی که سنگ میهن ومردم برسینه می زنند و چشم بر واقعیت می بندند!عملا  بعنوان نیروی سوم تحت نام چپ ودمکرات جمهوری خواه تمام قد در برابر حمله امریکا واسرائیل صف کشیده اند "کاری به درستی یا نادرستی این جنگ ندارم ." 
سخن ازحال است! سخن از تفکری است که در لباس چپ وجمهوری خواهی در سمت غلط تاریخی که بزودی نوشته خواهد شد ایستاده اند .دقیقا از منظری به این جنگ نگاه می کنند که دست اندر کاران این رژیم کودک کش و تشنه قدرت وفرا گیری جهان تشیع آخر الزمانی به آن نگاه می کند.  حمایت در عمل از رژیمی که دست تا مرفق آلوده بخون مردم دارد وببهای ویرانی کامل کشور شاخ به شاخ امریکا واسرائیل می شود .کنار این رژیم ایستادن وهیچ گونه برخورد جدی ومنتقدانه از تداوم آین جنگ نکردن ! عملیست  که بر توهم بخشی ازمردم می افزاید!
این جبهه سوم که خود را نیروی ملی و خردمند می داند عملا امروز با موضعگیری خود که رکن اصلی آن نه دیدن منافع مردم و تسلیم بیقید وشرط رژیم وکنار رفتن آن از قدرت ! بلکه  درتقابل با موضعگیری شاهزاده رضا پهلوی  قرار گرفته و عملا در کنار جمهوری اسلامی ایستاده است. 
جریانی که در عمل مرتکب همان نابخردی ودیوانگی آخر الزمانی خود در لباس چپ دمکرات و جمهوری خواه هان ملی می شود که نتیجه آن چیزی جز دمیدن بر کوره جنگ نیست .پنجه در انداختن با قدرتی که میدانی چه بد باشد ! یا خوب  .نتیجه آن معلوم است .ویرانی بیشتر و تسلیمی که هیچ شکوه وآزادگی در آن نخفته است ! چرا که سرنوشت خود را با سیاست وعمل رژیمی گره زده است  که در دو روز متجاوز از پنجاه هزار جوان برومند این سرزمین را به وحشیانه ترین شکلی کشتار کرد . این روز های سخت با کارنامه های هر جریان وهر فرد بپایان خواهد رسید و جمهوری اسلامی دیر یا زود سرنگون شده وبا خفت کنار نهاده خواهد شد."این مقاومت هیج گونه شکوه وعظمت ملی برای او نداشته ونخواهد داشت چرا که نه ناشی از غرور ملی ومتکی بر منافع ملی بل متکی بر منافع امتی ونگاه سخت یک ایدئولوژی بغایت متحجری است که متاسفانه با حمایت یک ایدئولوژی به اصطلاح چپ دمکرات در هم تنیده شده "
نتیجه عملی آن و آنچه آینده گان در مورد آن خواهند گفت .چیزی جز قربانی کردن منافع مردم در پای دو ایدئولوژی که یکی مدعی حکومت مستضعفان جهان بود ودیگری حکومت زحمتکشان! که نتیجه اش ویرانی یک سرزمین وقربانی شدن مردم بود به بهای لجاجت یک رژیم اسلامی که مافیائی فاسد بر آن حکومت می کرد و دیگری عناصر وجریان هائی که قدرت نداشتند!  اما تفکرشان  آنها را هم راستا با این حکومت ! خواسته ونخواسته مدافع آن کرده بود . هیچ چاهی ژرف تر از چاه نگاه جاهلانه و بسته ایدئولوژیک انسان هائی که از سکوی امروز قادر به نگاه کردن به آینده نیستند وجود ندارد

مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق

۱۴۰۱ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

بازداشت مجدد ارژنگ داوودی در مقابل بیت خامنه ای چند روز پس از آزادی

به گزارش کانون حقوق بشر ایران، روز چهارشنبه ۱۷ اسفندماه ۱۴۰۱، زندانی سیاسی ارژنگ داوودی که برای اعتراض به مصادره و غارت دارایی و اموالش، مقابل بیت خامنه ای رفته بود، توسط پلیس امنیت دستگیر شد. بر اساس گزارش منابع موثق، زندانی سیاسی ارژنگ داوودی هنگامی که به مقابل بیت خامنه ای رفته بود تا به مسموم کردن دختران دانش آموز، مصادره اموالش و ظلم و ستمی که طی ۲۱ سال گذشته متحمل شده اعتراض کند، توسط پلیس امنیت بازداشت شد. زندانی سیاسی ارژنگ داوودی در روز ۱۳ اسفندماه ۱۴۰۱، پس از تحمل حدود ۲۰ سال زندان از زندان گوهردشت آزاد شده بود. مهندس ارژنگ داوودی از قدیمی ترین زندانیان سیاسی ایران است. او ۷۰ساله و مبتلا به بیماری دیابت است. در دوران ۲۱ساله زندان بر اثر شکنجه، بخشی از شنوایی و بینایی خود را از دست داده و در نتیجه پرتاب شدن از پله های تیز و ۱۶ پلکانی دفتر رییس وقت زندان زاهدان در سال ۹۷ دچار شکستگی قسمت بالای پای راست و ساق پای چپ و ضایعاتی در چند مهره پایینی ستون فقرات خود شده و اکنون در حد بسیار محدودی قادر به حرکت با عصای طبی است. ارژنگ داوودی، متولد ١٣٣٢ در شهر آبادان است و در آمریکا تحصیل کرده است. او فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک و مدیریت صنعتی از دانشگاه تگزاس است. آقای داوودی از جمله دانشجویان فعال در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی قبل از انقلاب بود. پس از انقلاب ۵۷ به ایران بازگشت و در وزارت نفت مشغول به کار شد. با دیدن ظلم و دیکتاتوری تصمیم به مبارزه با آن گرفت. زندانی سیاسی ارژنگ داوودی در آبانماه ١٣٨٢ دستگیر شد و تحت شدیدترین شکنجه ها در سلولهای انفرادی زندان ۳۲۸ سپاه پاسداران، بند دو الف قرار گرفت. سپس توسط قاضی دهنوی در دادگاه انقلاب به ۱۵ سال زندان تعزیری، ۵ سال محرومیت از حقوق اجتماعی، انفصال دائم از مدیریت مجتمع آموزشی-فرهنگی پرتو حکمت، ۷۴ ضربه شلاق و تبعید به زندانهای جنوب کشور محکوم شد. اتهامات اصلی ارژنگ داودی، راه اندازی و تاسیس جنبش آزادی ايرانيان و کنفدراسيون دانشجويان ايرانی، نوشتن و انتشار مانیفست تغییر حکومت، مشارکت در تهیه فیلم مستند ایران ممنوع و مصاحبه در آن، توهين به خمینی، خامنه ای و سایر مسئولان نظام، توهين به مقدسات و همکاری با خبرنگار کانادايی «جين کوکان» برای ساخت فيلم مستند «ايران ممنوع» نيز در پرونده او عنوان و منجر به صدور حکم شده است. در فيلم مستند «ايران ممنوع»، سعید مرتضوی، دادستان پيشين تهران، عامل اصلی قتل زهرا کاظمی خبرنگار ايرانی – کانادايی در سال ۸۲ معرفی گردید. آقای ارژنگ داوودی در ۱۹ سال گذشته، به زندان‌های مختلفی همچون زندان اوين، بازداشتگاه اهواز، زندان بندرعباس، زندان رجایی شهر، زندان زابل و زندان زاهدان تبعيد شد. در سال ۸۶ خانه و خودرو شخصی وی توسط ماموران حکومتی توقیف و مصادره شد. او در دوران زندان بارها با پیامهای خود به نقض حقوق بشر در زندانهای دیکتاتوری ولایت فقیه اعتراض کرد.
در تیر ماه ۹۳ وی را که ۶۱ سال داشت، پس از گذشت ۱۰ سال زندان به اتهام عضویت و هواداری و فعالیت مؤثر در پیشبرد اهداف مجاهدین خلق در زندان به اعدام محکوم کردند. این حکم پس از مدتی به ۵ سال تعزیری تبدیل شد. در مهر ماه ۹۵ از زندان رجایی شهر کرج به زندان زابل تبعید شد. در این انتقال مأمورین حفاظت زندان مرکزی زابل از تحویل دادن برخی وسایل این زندانی سالخورده ممانعت به عمل آوردند.

۱۴۰۱ اسفند ۱۸, پنجشنبه

سکولاریسم در حکومت آینده ایران از دیدگاه جلال ایجادی

در ایران موضوع سکولاریسم به امر اساسی تبدیل شده است. در انقلاب مشروطه تمایل به قانونگرایی نشانه برجسته ای از گرایش به مدرنیته و سکولاریسم بود. ولی پس از تجربه چهل سال حکومت دینی استبدادی، سکولاریسم همچون یک گرایش عمیق خود را نشان می دهد. سکولاریسم بمعنای یک روند و گرایش تاریخی و اجتماعی است که جامعه را از قدرت آسمانی و قدسیت جدا کرده و رفتارهای عرفی را در اجتماع رشد میدهد. در فرانسه مرحله شفاف و رادیکالی از این روند، مبارزه برای لائیسیته و انتشار قانون لائیسیته در 1905 می باشد. بنابراین از آنجا که واژه سکولاریسم در جامعه سیاسی ایران بطور وسیع مورد بهره برداری است، من نیز این واژه را بکار میگیرم. در اینجا هفت محور فکری متمایل به سکولاریسم برای قدرت سیاسی آینده را به نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکری پیشنهاد میکنم. بسیاری از نیروهای سیاسی از سکولاریسم صحبت میکنند ولی محتوای این پیشنهاد روشن نیست. بحث را باز کنیم: فکر یکم سکولاریسم و لائیسیته بمعنی جدایی دین از حکومت است. سکولاریسم در ایران بمعنی جدایی حکومت و سیاست حکومتی از اسلام و فقه شیعه و هر دین است. در ایران حکومت چیست؟ دستگاه سیاسی و قضایی و اداری و نظامی و آموزشی و نظام ولایت فقهی و قانون اساسی، اجزای تشکیل دهنده حکومت در ایران می باشند. حال فکر خود را روشن بیان کنیم. در آینده و با پایان یافتن جمهوری اسلامی، نهاد دین از حکومت باید جدا باشد. قانون اساسی نباید از دین رسمی و حاکم حرف بزند، قوانین مملکتی نباید بر پایه قرآن و اسلام و فقه شیعه باشد، آیت الله ها و مدافعان دین نباید در راس قدرت سیاسی و دیگر نهادهای مسئول کشوری باشند، دین نباید منشا الهام و معیار قانونگرایی و تصمیم های حکومتی باشد. حکومت بر پایه استقلال سه نهاد دادگستری و اجرایی و قانونگزار و بر پایه دمکراسی و پلورالیسم سیاسی، مدیریت خواهد شد. مجموعه قوانین حقوقی و کیفری و مدنی کنونی که با دین اسلام و فقه شیعه تنظیم شده است باید مورد تجدیدنظر قرار گیرد. در حکومت سکولار برابری زن و مرد و همه شهروندان متناسب با اعلامیه حقوق بشر رعایت خواهد شد، البته این کار ساده نخواهد بود زیرا در بستر جامعه شناختی و روانشناسانه جامعه، مردسالاری و دینگرایی و عادات کهنه اجتماعی، نقش منفی خود را ادامه خواهند داد. فکر دوم در ایران، دین بر تمام عملکرد و رفتار اجتماعی و سیاسی سایه انداخته است زیرا قدرت سیاسی و قدرت دینی درهم آمیخته اند. در عرصه سیاست رفتار عرفی کاملن ناتوان شده است و رسوم و آداب دینی بشکل زمخت و مزاحم در همه جا بچشم میخورد. در حکومت سکولار نمایندگان مجلس جلسه پارلمانی را با «بسم الله و بنام خدا» و صلوات آغاز نمیکنند، رئیس جمهور سخنرانی خود را با بنام خدا و آیه از قرآن شروع نمی کند و در زمان انتخابات کاندیداها بر پایه تعلق دینی برگزیده نمی شوند. در حکومت سکولار پرچم کشور با الله تزئین نمیشود بلکه پرچمی با شیر و خورشید نشان کشور ارزیابی میشود. در حکومت سکولار، مدیران رادیو و تلویزیون دولتی با برنامه های مذهبی و معیارهای دینی مدیریت نمیکنند. اساس کار رسانه ها منافع و مصالح عمومی و خدمت فرهنگی و خبری برای ملت ایران است. در صورت لزوم نرمش اجتماعی، برنامه های دینی در رسانه های عمومی باید بسیار محدود باشد و اجرای آنها باید با پلورالیسم مذهبی همراه باشد. در فرانسه فقط صبح روز یکشنبه در یک کانال دولتی، دین های موجود مانند آئین بودایی، اسلام، یهودیت، کلیسای کاتولیک، کلیسای پروتستان، کلیسای ارامنه، برنامه دارند
. فکر سوم سکولاریسم جنگ علیه دین نیست بلکه جلوگیری از مداخله دینی در امور مملکتی و تامین آزادی دینی و نقد دینی است. در جامعه ادیان حضور دارند و فعالیت خود را ادامه میدهند. در جامعه تمام مذهب ها به زندگی دینی و تبلیغ دینی خود ادامه خواهند داد و دولت امنیت دینداران را تضمین خواهد نمود. سکولاریسم راهی برای اجتناب از جنگ مذهبی و سلطه گری دینی است. دین اسلام بنا بر ماهیت خود هژمونی طلب و سرکوبگر است و وجود آن در قدرت سیاسی به توتالیتاریسم دینی منجر میگردد. بنابراین در ایران، سکولاریسم با دور کردن اسلام از قدرت سیاسی خواهان صلح اجتماعی است. البته اسلام دارای ماهیتی سیاسی است و خود را دارای حقیقت مطلق نشان داده و فاقد هرگونه بردباری است. در برابر این زیاده خواهی راه حل چیست؟ گزینه ما تنها، قانون متکی بر لائیسیته، تناسب قوا در جامعه، پلورالیسم سیاسی، دمکراسی و فرهنگ سکولاریسم رشد یابنده در اجتماع است. فکر چهارم در سکولاریسم حقوق دینداران رعایت میشود و افزون بر آن، سکولاریسم مدافع قانونی است که برای ناباوران و آزاداندیشان فضای آزاد را تامین میکند. در جمهوری سکولار، آزادی نقد دین و پژوهش های آکادمیک و انتقادی در باره دین در دانشگاه و اجتماع باید تامین گردد. رسانه ها باید بتوانند سازمانده بحث در باره دین و نقد دین باشند و اندیشمندان در انتقاد به دین و ایدئولوژی ها آزادند و هیچ خطر جانی و سیاسی نباید آنها را تهدید بکند. در حکومت سکولار قدسیت دینی جایی ندارد. منبع فکری سکولاریسم، خرد انسانی و تمام دستاوردهای دمکراتیک جهانی و تجربه انسانی و پیشرفت های علمی میباشد و در این فضا، هنرمندان و روشنفکران با آزادی کامل و با روح همسویی با حقوق بشر فعالیت خود را پیش خواهند برد. فکر پنجم در ایران در زمان حکومت سکولار تمام برنامه های درسی مدرسه و دانشگاه باید از چارچوب و معیارهای دینی خارج گردد. موضوع هایی مانند اسطوره زدایی از جهان طبیعت، انقلاب کوپرنیکی در علم، نظریه های گالیله و نیوتن در فیزیک، نقش ریاضیات، نظریه تکامل داروین، کشف پاستور، نظریه نسبیت انیشتن و تئوری بیگ بانگ، پژوهش های علم ژنتیکی، اکولوژی و بحران زمین، تمدن های بزرگ، مکتب های فلسفی، تئوری های هنری، فسیل شناسی، باستانشناسی علمی، تکنولوژی های مدرن، نقد هرمنوتیکی قرآن، ترانس اومانیسم، و غیره باید در دستور کار فرهنگی قرار گیرید. بررسی تاریخی ادیان نیز امر آموزنده ای بشمار می آید. خوب است در برنامه های درسی، تاریخ علمی ادیان گنجانده شود و نقش آنها در جوامع توضیح داده شود. علم و تاریخ و جامعه خدمتگزار دین نیستند بلکه دین بمثابه یکی از اجزای فرهنگ جامعه باید مورد بررسی قرار گیرد و فرهنگ نقد قدسی گری و توهمات دینی باید گسترده شود. در این حکومت لائیک تمام کنکورهای دینی و معیارهای گزینش دینی کاملن حذف شود و اساس آموزش باید برپایه خردگرایی و دانش باشد. فکر ششم در حکومت سکولار تمام انجمن ها و سازمانهای دینی از کمک های مالی دولتی محروم خواهند بود. زیارتگاه های دینی با اتکا به درآمد مستقل، هزینه های خود را پرداخت خواهند نمود. بعلاوه در دوره جدید، دولت از هرگونه امامزاده سازی جلوگیری خواهد نمود و به بازرسی امامزاده های موجود خواهد پرداخت و اصلاح جدی و کار شفاف سازی در مدیریت اوقاف را به پیش خواهد برد. حکومت سکولار فقط بر پایه شایستگی های حرفه ای و علمی و دیپلم، افراد را در مقام و مسئولیت دولتی و اداری قرار خواهد داد. تبعیض های شغلی و اجتماعی و دینی که تخریب کننده یک جامعه متعادل است بطور کامل رفع خواهد شد. تمام مسئولیت ها در دادگاههای ایران از افراد حوزوی گرفته خواهد شد. تمام اقتصاد کشوری از کنترل نهادهای دینی و آیت الله ها خارج خواهد شد. دین داشتن یا نداشتن دین آزاد است و هیچ فردی نباید مجبور به دینداری باشد. در شناسنامه افراد اعتقاد دینی نباید ذکر شود. پوشش شهروندان آزاد است و حجاب اسلامی که وسیله ای برای اسارت زن بشمار می آید، پایان خواهد یافت. ازدواج قانونی فقط ازدواج شهروندان با شرایط سنی لازم در دفترخانه ها یا شهرداریها بر اساس قانون ملهم از سکولاریسم صورت میگیرد. زندگی مشترک شهروندان اشکال گوناگون بخود گرفته و زن و مرد آزادند آنگونه که خود میخواهند زندگی کنند. فکر هفتم آنچه بیان شد محورهای عمومی سیاست سکولار خواهد بود و آنچه مسلم است برای اجرای این امور، دشواریها و موانع بسیاری در سر راه خواهند بود. سکولاریسم بر پایه تاریخ و جامعه و فرهنگ قرار دارد ولی پیشرفت آن، با اراده سیاسی ترقیخواهانه و یک کار بزرگ فرهنگی و آموزشی باید توام باشد. دو عامل دشوار بشکل قاطع در سر راه خواهد بود: از یکسو آیت الله ها و دینداران ایدئولوژیک مانند نواندیشان دینی و مبلغان حوزه کاملن مقاومت خواهند کرد و از عادت و باور توده سوء استفاده خواهند نمود. از سوی دیگر سیاسیون فرصت طلب در سازشکاری و مصلحت طلبی های خود همیشه آماده اند عقب نشینی نموده و سکولاریسم را ناتوان سازند. اینگونه سیاسیون با طرح «اخلاق» جامعه و «احترام به اعتقاد توده» به اشکال گوناگون در پی محدود ساختن آزادی خواهند بود. روشن است که بسیاری از شخصیتهای های سیاسی با باورهای دینی زندگی خواهند کرد و این امر رفتار آنها را متاثر خواهد نمود. ولی آنچه اهمیت دارد جدا کردن سیاستهای دولتی و عمومی از منافع و نظرگاه دینی مسئولان است. در این جامعه سکولار، قطب نما همان قانون اساسی لائیک است که آزادی های مدنی و روشنفکری را تامین نموده و انحراف از سیاست سکولار و دمکراتیک را مانع میگردد. مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق

۱۴۰۱ دی ۳۰, جمعه

لماذا يريد الإيرانيون إسقاط النظام؟ عن التحديات البنيوية التي تواجهها الجمهورية الإسلامية اليوم

 

دخلت الانتفاضة الإيرانية شهرها الرابع. منظومة القمع والاعتقالات لم تتمكّن من كسر المنتفضين-ات. أكثر من 520 قتيلاً، وأكثر من 19000 معتقل-ة، وثّقتهم منظّمات حقوق الإنسان الإيرانية. النظام مستمرٌ في سياسة اليد الحديدية. انطلقت عمليات الإعدام بعد محاكمات صورية، وذهب ضحيتها عددٌ من الناشطين حتى كتابة هذه السطور. النظام ومُرشده علي خامنئي يواجهان تحديّات غير مسبوقة، والمنتفضون يواجهون تحديات أخرى من جهتهم. 

وبعد أشهر على انطلاقاتها لم تهدأ الاحتجاجات، إذ شكّلَ يوم الثامن من كانون الثاني (يناير) الجاري يوم تظاهرات واسعة، وذلك استجابة لدعوات إحياء الذكرى الثالثة لإسقاط الحرس الثوري للطائرة المدنية الأوكرانية. المؤكَّد حتى اليوم، أنّ هذه الانتفاضة تختلف حجماً وشكلاً ومضموناً عن حالات الاعتراض التي شهدتها إيران منذ 1999، ولا يمكن لها تنتهي وكأنَّ شيئاً لم يحصل. في الأيام الـ82 الأولى من الانتفاضة، من 17 أيلول (سبتمبر) إلى 7 كانون الأول (ديسمبر) 2022، شهدت 160 مدينة في 31 محافظة إيرانية (أي جميع المحافظات) 544 تظاهرة في الشوارع، كذلك نفّذ الطلاب 615 احتجاجاً في 143 جامعة، بحسب ما وثَّقته منظمة هرانا الإيرانية لحقوق الإنسان. 

الأهمّ، أن هذه الانتفاضة تُقدّم لموجات الانتفاضات المتتالية التي تشهدها المنطقة منذ 2011 -واتُّفقَ على تسميتها الربيع العربي- سقفاً سياسياً واجتماعياً غير معهود، وهو الاشتباك مع المؤسسة الدينية. إنّ علاقة التظاهرات الإيرانية بموجات الانتفاضات التي يشهدها الشرق الأوسط وشمال إفريقيا منذ ما يزيد على عقد، مبحثٌ طويلٌ لن يتمّ تناوله في هذا المقال، لكنه يستحق البحث فيه (هناك شبه إجماع على اعتبار التظاهرات في تونس نهاية العام 2010 هي اللحظة المؤسِّسة لهذه الموجات، لكنني أميلُ إلى اعتبار أنّ الثورة الخضراء في إيران العام 2009 هي اللحظة المؤسسة، فيما يذهب البعض إلى اعتبار تظاهرات لبنان في العام 2005 هي اللحظة التأسيسية).


 

تحديّات النظام السياسيّة ـ الاجتماعيّة

منذ اليوم الأول للتظاهرات التي تلت مقتل الشابة مهسا جينا أميني (22 عاماً)، رفع الإيرانيون والإيرانيات شعاراً واضحاً: «يسقط الديكتاتور» و«الموت لخامنئي». لم يَعُد هناك فئات اجتماعية ــ عدى مؤيدي النظام طبعاً ــ مستعدةٌ لقبول شكل النظام الحالي وحكم المرشد وولايته المطلقة، التي أُدخِلَت في الدستور الإيراني بعد انتهاء الحرب الإيرانية العراقية، وليس عند تولي روح الله الخميني منصب المرشد. عملياً، كان علي خامنئي أول مرشد بصلاحيات مطلقة مكرّسة دستورياً في الجمهورية الإسلامية. 

وفي السنوات الأخيرة، تمكّنَ خامنئي وفريقُ عمله من المتشدّدين من إبعاد من يُطلَق عليهم تسمية «الإصلاحيين» تدريجياً، منذ الانقلاب الأبيض على الرئيس محمد خاتمي، وبلغ الأمر حدّه الأقصى مع استبعاد جميع المرشحين الإصلاحيين في انتخابات 2021 الرئاسية، بهدف ضمان فوزٍ سهلٍ لإبراهيم رئيسي، وهو الأمر الذي أغلق الباب نهائياً على أي دعوات لإصلاح النظام بدلاً من إسقاطه. خطوة خامنئي هذه أتت في سياق تحضير العملية الانتقالية التي ستَلي وفاته، وفي سياق تَحوّل إيران إلى دولة عسكرية. 

وظهر أثرُ هذا الخطأ مع محاولة خامنئي الشهر الماضي عبر علي شمخاني، أمين مجلس الأمن القومي الإيراني ومستشار المرشد علي خامنئي، التوسّطَ مع عائلتَي الرئيس الإيراني السابق الراحل علي أكبر هاشمي رفسنجاني والراحل الخميني للمساعدة في محاولة تهدئة الوضع في الشوارع، وقد رفضت العائلتان القيام بذلك بحسب صحيفة وول ستريت جورنال

حتى كتابة هذه السطور، يُواجه النظام أزمة في التعامل مع التظاهرات. ففي حين يُعلن بعض المسؤولين في النظام عن رغبتهم في تخفيف القيود على النساء وحلِّ شرطة الأخلاق، يرى آخرون، مثل النائب حسين جلالي، عضو اللجنة الثقافية في البرلمان الإيراني والمُقرَّب من خامنئي، أنّ «الحجاب هو علم الجمهورية الإسلامية وتقويض الحجاب هو انهيار للجمهورية الإسلامية». وبعد أقلّ من شهر على الحديث عن حلِّ شرطة الأخلاق، تحدثَّت تقارير إعلامية عن عودة هذه الشرطة لاعتقال النساء في الشوارع، ونقلت وسائل إعلام إيرانية عن مصادر في الشرطة العودة إلى سياسة إرسال «الرسائل النصية التي تتعلّق بالحجاب الإلزامي لأصحاب السيارات». 

من جهته، حاول خامنئي إيجاد حلٍّ وسطيّ بين الطرحين، عبر دعوته إلى عدم اتّهام النساء اللواتي لا يلتزمنَ الحجاب بشكل كامل بعدم الالتزام الديني أو بأنهنّ معاديات للثورة، لكنه شدَّدَ على أنّ الحجاب سيبقى إلزامياً.

في سياق مُشابه، يتبادل مسؤولون رفيعون في النظام الاتهامات بعدم الدفاع عن النظام. إذا قال عضو مجلس خبراء القيادة في إيران، أحمد خاتمي، إنه في احتجاجات هذا العام «تعرَّضَ ولي الفقيه للإهانة لأول مرة، وهذا في الواقع إهانةُ للدينِ وخليفةِ إمام الزمان (المهدي)». بدوره، انتقد العميد الإيراني حميد أبازاري في فيديو مُسرَّب (هل سُرِّب عن قصد لتوجيه رسائل إلى بعض أجنحة النظام؟) عدم قيام جميع المسؤولين المدنيين والعسكريين بدورهم في مواجهة الانتفاضة واختيارهم الحياد. 

وفي مقابل هذه الرسائل الحادة، خرج رئيس البرلمان الإيراني، محمد باقر قاليباف، بمبادرة تسعى إلى التوصل إلى توافق بين كبار المسؤولين الإيرانيين لإجراء تغييرات في نظام الحكم، لكنه شدَّدَ على أنّ القضايا الاقتصادية هي على رأس الأولويات. يُذكَر أنّ قاليباف نفسه اتَّهم «وكالة الاستخبارات الأميركية والموساد الإسرائيلي بتنظيم أعمال الشغب في إيران»، في الأسبوع الأول من تشرين الأول (أكتوبر). مبادرة قاليباف جاءت بعد أيام على لقائه مع كبار مراجع التقليد (هرم القيادة الدينية) بمدينة قُمّ، وهُم: آيات الله جعفر سبحاني وناصر مكارم شيرازي وحسين نوري همداني وعبد الله جوادي آملي.

يُشير هذا التناقض في الرسائل والأفعال إلى إرباك داخل النظام لجهة التعامل مع التظاهرات. ويعود هذا الارتباك إلى أنّ التظاهرات فاجأت النظام في لحظة التحضير للمرحلة الانتقالية بعد خامنئي، وانتشرت جغرافياً وزمنياً أكثر من المُتوقَّع. وهو الأمر الذي وضع النظام الإسلامي في الحيرة التي تقع بها الأنظمة الديكتاتورية في الظروف المشابهة: إذا تعنّتت ورفضت الإصلاح سيؤدي ذلك إلى زيادة حالة الاعتراض؛ وفي حال قررت السير في بعض الإصلاحات، قد يُفسّر الشارع الأمر كحالة ضعف ــ سبقَ لخامنئي أن قال إن إعلان شاه إيران نيّته السير بإصلاحات كانت إشارة للحالة الثورية بأن النظام في حالة ضعف. 

يعود عمق أزمة نظام الحكم في إيران إلى أن التظاهرات، التي نتابعها، أعلنت المواجهة المباشرة مع المنظومة الدينية نفسها. وهو حدثٌ نشهده للمرة الأولى منذ النصف الثاني للقرن الماضي، حين بدأ صعود الإسلام السياسي، السنّي والشيعي، والذي شكّلَ انتصارُ الثورة الإيرانية عام 1979، وحسمُ الصراع الداخلي بين عناصرها لصالح التيار الإسلامي على حساب اليسار والقوميين الفرس، أحدَ أهم إنجازات الصعود الإسلامي هذا ومُحفّزاته.

ولوضعِ الأمور في سياقها، تمكّنَ النظام الإسلامي في طهران من تحويل بلاده إلى منظومة «تفريخ» لرجال الدين؛ حيث يوجد في إيران ما لا يقل عن 400 ألف خريج وخريجة دراساتِ شريعةٍ دينية سنوياً، ما يعني أن هناك شيخ-ة لكل 200 مواطن-ة. بالمقابل، هناك 80 ألف طبيب-ة في البلاد (طبيب-ة واحد لكل ألف مواطن-ة) و50 ألف محامي-ة (محامي-ة لكل 1600 مواطن). وفي العام 2013، تم إرسال أكثر من 70000 رجل دين من مختلف المؤسسات الدينية إلى المدارس في أنشطة تبشيرية.

بعيداً عن التفاؤل المُستحبّ لدى البعض من ضحايا النظام الإسلامي، لا يعني الاشتباك مع المؤسسة الدينية هزيمةَ هذه المؤسسة، لكنه يؤشّرُ إلى عدم قدرتها على التلطي خلف أدوات سياسية، وإلى نضوج سياسي في المنطقة يَختمر منذ سنوات طويلة، حول ضرورة التحرّر من سطوة المؤسسة الدينية على الحياة السياسية والاقتصادية والاجتماعية في سبيل البدء بعملية تحديث هذه المجتمعات. وهذا التحرُّر ليس تحرراً من الإيمان الفردي، بل من القيود التي تفرضها هذه المؤسسة وأدواتها على الحريات الفردية والجماعية، بشكل تتجاوز آثاره على الأفراد والمجتمعات حِدَّة القيود التي تفرضها الديكتاتوريات العسكرية أحياناً.

التحدي الثاني اقتصادي

في إطار مناوراته لاستيعاب الانتفاضة، يُقرّ النظام بوجود أزمة اقتصادية. لكنّ هذا الإقرار يقف عند حدود الأزمة الآنية من دون التعامل الجدّي مع جذور الأزمة، وهي تعود لطبيعة النظام الإيديولوجية والفساد اللذين يمنعان أي حلّ عملي للأزمة.

تشير أرقام الاقتصاد الإيراني حالياً بوضوح إلى الأزمة، بحيث لا يمكن لأحد أن يُنكرها ــ إلّا قلّة من مريدي النظام في لبنان وبعض دول المحور الإيراني. لم يبدأ التراجعُ الاقتصادي اليوم، بل شكّل مساراً حتمياً للسياسات الاقتصادية والخيارات السياسية التي اعتمدها النظام الإسلامي. تَمكَّنَ الخميني من السيطرة على الحكم، وأَقصى المختلفين معه إيديولوجياً (اليسار مثلاً) وأقربَ المقربين منه، حيث لم يبقَ أحدٌ ممن أحاطوا بالخميني على درج الطائرة التي حملته من باريس إلى طهران في الدوائر السياسية للحكم، بل قُتلوا أو سُجنوا أو تمّ نفيهم خارج البلاد. حينها أعلنَ عدداً من الوعود الاقتصادية التي لم يستطع النظامُ الوفاء بها، مثل توفير السكن والكهرباء والنقل العام والماء مجاناً لمن هم بحاجة، كما وعدَ بإلغاء الفوارق الطبقية في المجتمع. 

فشلت الحكومات الإيرانية في تقديم حلول للمشاكل الاقتصادية، الاجتماعية، والبيئية التي يُعاني منها المجتمع الإيراني. فلم تتحقق أيّ من شعارات الثورة الإسلامية، مثل تنويع الاقتصاد وتوسيع قاعدة الدول المُستورِدة للنفط الإيراني، وتطبيع شعار «لا شرق ولا غرب» في العلاقات الدولية، إذ تَحوَّلت إيران إلى دولة تعتمد بشكل واسع على علاقتها مع الصين وروسيا. 

وفي حين يحاول النظام ومؤيدوه إلقاء اللوم في التحديات الاقتصادية على العقوبات الأميركية والغربية، دون غيرها، فإن أحداً لا يُجادل في تأثير العقوبات، لكنّ التدقيق العلمي يدحض نظرية تحميل العقوبات المسؤولية كاملة. وهذا ما تدرسه ورقة بحثية نُشرت في العام 2021، وشارك في كتابتها الاقتصادي الإيراني المعروف هاشم بيساران، تناولت تقلّبات أسعار الصرف ونمو الإنتاج باعتبارهما من المؤشرات الرئيسية منذ العام 1989. وتتوصل الدراسة إلى أنّ 80 بالمئة من تقلّبات أسعار الصرف، و83 بالمئة من التغيّرات في معدلات نمو الإنتاج، لا يمكن تفسيرها بالعقوبات. كتب بيساران أنّ هذه «على الأرجح تتعلّقُ بالعديد من العوامل الكامنة الأخرى التي تُحرّك الاقتصاد الإيراني». في الواقع، إن «المؤسسات التي تُسيطر عليها الدولة، والبيروقراطية القاسية، والقطاع المصرفي المُبتلى بالمشاكل، هي عقوبات تفرضها إيران على نفسها»، كما تشير روزبيه بيروز، سيدة الأعمال البريطانية الإيرانية، في مقال لها في فاينانشال تايمز.

في العام 2009، كان 14 مليون إيراني (خُمس السكان حينها) تحت خط الفقر، بحسب ما ينقله راديو أوروبا الحرة عن البنك المركزي الإيراني، وبلغت نسبة التضخّم حينها 25 بالمئة. في العام 2021، نشر مكتب «دراسات الرفاه الاجتماعي»، التابع لوزارة التعاون والعمل، التقريرَ السنوي لمسح الفقر للعام الفارسي المُمتد من آذار (مارس) 2020 إلى آذار 2021، الذي يوضح «تدهورَ معيشة الشعب الإيراني»، ويَذكُر أنّ «ما يقرب من ثلث تعداد السكان يعيشون تحت خط الفقر»، بحسب ترجمة موقع جاده إيران. وأشارَ المقال، إلى أنّ هذا الأمر ساهم في رفع نسب الانتحار، حيث ارتفع عدد ضحايا الانتحار في إيران في العام ذاته مقارنة مع العام السابق بنسبة 4 بالمئة، «وبهذا يفقد 15 شخصاً على الأقل حياتهم يومياً نتيجة للانتحار». وفي الفترة الممتدة من آذار إلى تشرين الأول 2020، «فقد ثلاثة آلاف و589 شخصاً حياتهم نتيجة الانتحار». وبحسب تقرير لصحيفة جهان صنعت في آب (أغسطس) 2022، فقد تضاعف عدد الإيرانيين تحت خط الفقر ثلاث مرات؛ «حيث كان قبل الثورة [الإسلامية في العام 1979] 20 بالمئة واليوم أصبح 60 بالمئة».

مُقارنةُ حجم الاقتصاد الإيراني ما قبل الثورة وما بعدها مع الدول المشابهة يُعزّز هذه الرواية. بحسب رئيس غرفة التجارة والصناعة والمناجم والزراعة في طهران مسعود خنصري، فإن اقتصاد الجارَتين، تركيا وإيران، كان متساوياً في العام 1979، لكنّ «تركيا الآن تجاوزت إيران بما لا يقلّ عن 500 مليار دولار سنوياً، إذ يبلغ الناتج المحلي الإجمالي لتركيا 815.3 مليار دولار بينما يبلغ الناتج المحلي الإجمالي لإيران 231.5 مليار دولار». وفي مقال للخبيرة الاقتصادية نادرة شاملو، فإن إجمالي الناتج المحلي الإيراني (GDP)، وفقاً لتعادل القوة الشرائية (PPP)، بلغ 1.86% من إجمالي الناتج المحلي العالمي (GDP)، وفقاً لتعادل القوة الشرائية (PPP) في العام 1980، وذلك بحسب أرقام صندوق النقد الدولي. وبحلول العام 2021، «انخفضت حصتها إلى 0.8٪، وفي الإطار الزمني نفسه، ارتفعت حصة كوريا الجنوبية من 0.6 إلى 1.7 في المئة وتركيا من 1.2 إلى 2 في المئة». وبرأي شاملو، فإنّ هذا يعني أن إيران فقدت قوة اقتصادية كبيرة على المسرح العالمي مقارنةً بما كانت عليه في 1980.

 

وبحسب أرقام منظمة الدول المصدرة للنفط (أوبك)، فإن خسائر إيران في السنوات العشر الأخيرة بسبب التراجع في تصدير النفط، نتيجة العقوبات الغربية التي أتت على خلفية مشروع إيران النووي، بلغت نحو 450 مليار دولار. لكن الأمر الذي يُغفَل الانتباه إليه، هو فشل الحكومات المتعاقبة بالاستثمار في قطاع النفط. 

وبحسب تقرير لإدارة معلومات الطاقة الأميركية، فإن قدرة إيران القصوى على إنتاج النفط فيما لو رُفعت العقوبات عنها تبلغ 3.7 مليون برميل يومياً (بلغ إنتاج النفط عالمياً نحو 100 مليون برميل يومياً، ما يعني أن حصة إيران يمكن أن تصل بحدها الأقصى إلى 3.7% من الإنتاج العالمي)، بينما وصلت قُدرتها في خريف العام 1978 إلى 4.5 مليون برميل يومياً (ما وصلَ حينها إلى 7% من الإنتاج العالمي). تجدر الإشارة إلى أن إيران تملك 16.8% من مخزون النفط عالمياً. وفي تشرين الثاني (نوفمبر) 2021، أعلنَ وزير النفط الإيراني جواد أوجی، أنّ بلاده تحتاج إلى استثمارات بقيمة 160 مليار دولار للإبقاء على قُدراتها الإنتاجية في قطاع النفط والغاز. في حين أنّ شركات النفط العالمية تُخفّض نسب الاستثمار في النفط لصالح الطاقة المتجددة. 

إلى جانب عدم الاستثمار في قطاع النفط، فشلت الحكومات المتعاقبة في الاستثمار في قطاع الكهرباء، حيث يعاني ثلث سكان البلاد (خصوصاً في الأرياف) من انقطاع الكهرباء، خصوصاً في فصل الصيف عندما يرتفع الطلب على الكهرباء. 

في مقابل عدم الاستثمار هذا، رَكّزت الحكومات على الاستثمار في البرنامج النووي، الذي كَلَّفَ البلاد خسائر غير مباشرة تبلغ مئات مليارات الدولارات (عقوبات، تهريب أموال، غياب الاستثمارات الدولية)، بينما لا ينتج البرنامج النووي الإيراني سوى 1 بالمئة من الكهرباء. 

تَراجُع الحالة الاقتصادية للمواطن الإيراني لا يعني تراجع حالة أبناء النظام ورموزه. ففي سلسلة تحقيقات لوكالة رويترز نُشرت في العام 2013، يسيطر خامنئي على مؤسسة «ستاد»، وهو اختصارٌ لاسم المؤسسة باللغة الفارسية: «ستاد إجرايي فرمان حضرت إمام» أو هيئة تنفيذ أوامر الإمام، التي أسَّسها المرشد الأعلى الأول للجمهورية الإسلامية روح الله الخميني قبل وفاته بقليل عام 1989، وذلك لإدارة أكثر من 2200 مؤسسة وشركة ومُلكية صادرها النظام عام 1979. 

وبحسب رويترز، تَحولَّت «في الأعوام الستة الأخيرة (أي فترة حكم أحمدي نجاد) إلى كيان تجاري عملاق يملك الآن حِصصاً في كل قطاعات الاقتصاد الإيراني تقريباً، بما في ذلك قطاعات المال والنفط والاتصالات وإنتاج حبوب منع الحمل، بلّ وحتى تربية النعام. ويصعب حساب القيمة الإجمالية لـ ستاد بسبب سرّية حساباتها، لكن ممتلكاتها من العقارات والحصص في الشركات وغيرها من الأصول لا تقلّ إجمالاً عن 95 مليار دولار (…)، وكل هذه الإمبراطورية الاقتصادية يُسيطر عليها شخص واحد ألا وهو خامنئي». 

ويتحدث تقرير رويترز الثالث عن الإجراءات الاقتصادية عام 2006: «مع تضخم عجز الموازنة العامة في ظلّ الرئيس المتشدّد محمود أحمدي نجاد، أصدر خامنئي أمراً تنفيذياً بخصخصة 80 بالمئة من أسهم بعض الشركات المملوكة للدولة. وكان من بين المؤسسات المُستهدَفة مصارف وشركاتٌ للتأمين وشركاتٌ للنفط والغاز. واعتبرَ خامنئي أنّ هذه الخطوة ستُغيّر دور الحكومة من المُلكية المباشرة للشركات وإدارتها إلى صُنع السياسة والإرشاد والرقابة. وخرجت ستاد في 2009 منتصرةً في أكبر عملية بيع لأصول مملوكة للدولة في إيران، وهي عملية خصخصة شركة الاتصالات الإيرانية».

تتقاطع تقارير رويترز هذه مع تقارير أخرى تتحدث عن سيطرة الحرس الثوري ومؤسساته، إضافة للمؤسسات الدينية وتلك التابعة لخامنئي، على نحو 40 بالمئة من الاقتصاد الإيراني (تخضع أيضاً لسلطة خامنئي ولا تدفع الضرائب ولا يحق للبرلمان التدقيق في موازناتها). وتتميّز هذه المؤسسات بسطوة علاقات القرابة، وقد نشرت بي بي سي الفارسية تحقيقاً عن هذه العلاقات العائلية، عرضَ أبرز الشخصيات في العائلات الحاكمة ووَرَثتهم، خصوصاً الأصهرة. ووصف بعض المسؤولين الإيرانيين الأمرَ بـ«حكم مافيا العائلات».

وقد تعرّفَ الإيرانيون والعالم على بعض جوانب حياة أبناء هذه الطبقة عبر حساب Rich Kids of Tehran (أبناء طهران الأغنياء)،  حيث نجد صوراً وفيديوهات قصيرة تختصر حياة الرفاهية؛ لكنّ التأثير الاقتصادي لهذه الطبقة يتجلّى في ما تَحدَّثَ عنه الكاتب والمُحلل الاقتصادي حميد حسيني، في مقابلة مع صحيفة مستقل، عن أسباب ارتفاع سعر الدولار والذهب في إيران خلال الأشهر الأخيرة، واضطرار الحكومة إلى عزل رئيس البنك المركزي، وتعيين شخص آخر بدلاً عنه بحثاً عن خلاص للأزمة، حيث لفت إلى أنه خلال فترة التظاهرات التي شهدتها البلاد خرج ما لا يقلّ عن 10 مليارات دولار من البلاد، مُضيفاً أنّ «المصادر غير الرسمية تؤكد أنّ هذا المبلغ يزيد على 30 مليار دولار، وليس 10 مليارات دولار كما تقول المصادر الرسمية». وتحدّثَ رئيس غرفة التجارة والصناعة والمناجم والزراعة في طهران مسعود خنصري عن خروج 10 مليارات دولار بشكل سنوي، ولفت تقريرٌ نشرته مؤسسة إعلامية رسمية إلى خروج ما يزيد على 97 مليار دولار بين في السنوات العشرات الأخيرة حتى آذار 2022.

القطاع الآخر التي فشلت الحكومات المتعاقبة في التعامل الناجح معه هو قطاع الماء. وتُعاني إيران، مثل أغلب دول الشرق الأوسط، من أزمة مياه مع ارتفاع عدد السكان وتراجع كمية المياه المتوفرة، إن عبر المخزون الجوفي أو المتساقطات التي تراجعت بنسبة 20% في العقدين الأخيرين. ويرى بعض الخبراء أنّ 97 في المئة من إيران تُعاني من أزمة المياه. 

البحث في أسباب فشل الحكومات المتعاقبة يطول، لكنّ بعض المؤشرات ترسم صورة واضحة لهذا الفشل والأزمة التي أشعلت تظاهرات تشرين الثاني 2021، التي قمعها النظام بشكل عنيف. في العموم، تستهلك إيران 96 مليار متر مكعّب من المياه سنوياً، وهو يشكل 8% أكثر من كمية المياه المتجدّدة. يستهلك قطاع الزراعة في إيران أكثر من 90% من المياه المتجددة، وهي من الأعلى عالمياً، حيث يصل المعدل العالمي إلى 70%. وبحسب البنك الدولي، فقط 5% من الأراضي الزراعية تَستخدم التقنيات الحديثة في الريّ. وتستخدم إيران المياه الجارية والجوفية بشكل غير مدروس وواسع، ما أدى إلى تراجع مُستمرّ في نوعية المياه الجوفية، والمياه الجارية المتوفرة (75% من مياه الصرف الصحي لا تتمّ معالجتها ما يزيد من تلويث المياه الجوفية). 

ومن أبرز الأمثلة بحيرة أرومية في شمال غربي إيران، وهي كانت أكبر بحيرة في الشرق الأوسط وسادس أكبر بحيرة مالحة في العالم. بحسب المسؤولين البيئيين الإيرانيين، فإن البحيرة، التي تقلّص حجمها بنسبة تزيد على 80% في السنوات الثلاثين الأخيرة، في مواجهة خطر الجفاف الكامل.

تعتمد إيران في سياستها المائية على بناء السدود؛ يوجد حالياً نحو 300 سدّ عامل، و100 قيد البناء، و300 قيد الدراسة. ساهمت هذه السياسة في تعزيز أزمة المياه بدل حلّها، كما جرى في بحيرة أرومية، أو مع العراق، إذ ساهمت السدود الإيرانية في تعزيز أزمة المياه في البصرة (يُظهِرُ تحليلٌ تاريخيٌ لصور الأقمار الصناعية أجرته هيومن رايتس ووتش أنه حتى 1997 كان يوجد سدّان فقط يشتغلان داخل حوض تجميع نهر سيروان، الذي يتدفق جنوباً إلى سدّ حمرين العراقي. لكن بعد 1997، تم تشييد 12 سدّاً جديداً، 9 منها بعد 2011). 

رغم تشييد هذه السدود، إلا أنّ معظمها فارغ، لأن السدود لا تحلّ مشكلة سوء استخدام المياه وهدرها. ووفق آخر الإحصاءات الرسمية لشركة إدارة الموارد المائية الإيرانية، فإن سديّن مهمّين لإمداد مياه الشرب، وهما سدُّ لار في طهران وسدُّ إكباتان في همدان، يمتلكان احتياطاً بنسبة 2% فقط. وأفادت شركة إدارة الموارد المائية الإيرانية مؤخراً أنه من بين السدود المهمّة لإمداد مياه الشرب في البلاد، هناك 11 سداً فيها نسبة ملء أقل من 20%، كما أن أكثرَ من 80% من سعة خزانات هذه السدود فارغة. أما المحافظة الإيرانية التي تواجه أصعب تحديات المياه فهي محافظة خوزستان، التي تنتج 16% من الناتج المحلي الإيراني وتملك 80% من مخزون النفط. 

وجاءت موازنة حكومة إبراهيم رئيسي للعام الممتد من 21 آذار 2022 إلى 20 آذار 2023 في إطار تعزيز الأولويات ذاتها. ومن بين بنود ميزانية حكومة إبراهيم رئيسي المثيرة للاهتمام زيادة 143% في الأموال المُخصَّصة للحرس الثوري، الذي تتمثل مهمّته في «حماية الثورة الإسلامية»، بينما تقع مهمة حماية البلاد على عاتق الجيش التقليدي، الذي تلقّى زيادة بنسبة 50 بالمئة ـ متناسبة مع نسب التضخم. وحصلت أجهزة الدعاية التابعة للنظام، مثل مؤسسات الإذاعة والتلفزيون والمؤسسة الدينية، على زيادات كبيرة في موازناتها أعلى من تلك الخاصة بالوزارات التنفيذية التقليدية.

على سبيل المثال، يتلقى كيان واحد فقط، المؤسسة الدينية، موازنة تزيد على موازنة وكالة حماية البيئة، على الرغم من التحديات الهائلة لتغيُّر المناخ في إيران. إذ تُخصص الموازنة ما يقرب من 667 مليون دولار للدعاية الدينية، و7.6 مليار دولار للشرطة والأمن والجيش، بينما تمنح جامعة طهران فقط 34 مليون دولار ووزارة البيئة 72 مليون دولار فقط، وجاءت زيادة الرواتب بنسبة 10 في المئة فقط، ما يعني خسارة الرواتب لنسبة كبيرة من قيمتها بسبب التضخّم، الذي وصل إلى 48.5 بالمئة، وارتفاع أسعار المواد الغذائية بما يزيد عن 68 بالمئة، وبالتالي ازدياد أعداد الفقراء. 

وفي كانون الأول 2022، فشلت حكومة رئيسي في تحقيق الواردات التي تَضمنّتها الموازنة، إذ استطاعت الوصول إلى نحو ثلثي الواردات المُتوقَّعة، مع تحقيق 56% فقط من واردات النفط والغاز وثُلث الرسوم الجمركية التي تَضمنّتها موازنتها، وهو ما اضطرّها إلى طلب سحب أموال إضافية من الصندوق السيادي.

التحدي الثالث إقليمي

يستمرّ زخم التظاهرات الإيرانية الداعية لإسقاط النظام في طهران، وتصل فيديوهات يمكن للعين غير الخبيرة أن تعتقد للحظة أنها ضد خامنئي وحلفائه في العراق. منذ مقتل قاسم سليماني في كانون الثاني (يناير) 2020 في بغداد بصاروخ أميركي، تُعاني السياسة الخارجية الإيرانية في المحيط المباشر من تحديات كبيرة. لم يكن سليماني مجرد قائد عسكريّ لفيلق القدس، بل لعبَ دور وزير خارجية و/أو حاكم عسكري لعدد من دول الجوار: العراق، لبنان، اليمن، وسوريا. «كان سليماني يفرض شروطه عند ذهابي لأي تفاوض مع الآخرين بشأن سوريا، وأنا لم أتمكن من إقناعه بطلباتي. مثلاً طلبت منه عدم استخدام الطيران المدني في سوريا ورفض»؛ يختصر هذا التصريح المُسرَّب لوزير الخارجية الإيراني الأسبق، محمد جواد ظريف، دور سليماني السياسي.

جاء مقتلُ سليماني بعد أسابيع من الانتفاضة العراقية، التي رفعت شعارات واضحة ضد التدخل الإيراني الذي يصل إلى حدود الاحتلال غير المباشر. حتى اليوم فشل إسماعيل قاآني، خليفة سليماني، في ملء الفراغ الذي نتج عن اغتياله.

هدّدت هذه الانتفاضة المصالح الاقتصادية والأمنية لإيران في العراق. اقتصادياً، يستخدم النظام الإيراني العراق لعدد من الأهداف، أبرزها: تهريب النفط والتهرّب من العقوبات، استيراد البضائع الإيرانية (ضمناً الغاز والكهرباء)، وتهريب العملة الصعبة (خصوصاً الدولار) إلى إيران.

مؤخراً، تزايد الحديثُ عن تهريب الدولار من العراق إلى إيران وسوريا ولبنان خدمةً للمصالح الإيرانية. صحيفة لوفيغارو الفرنسية أشارت إلى نيّة الولايات المتحدة فرض عقوبات «ضد أكثر من 15 مصرفاً عراقياً خاصاً تَتبعُ في أغلبها لمؤسسات تابعة لأحزاب سياسية تدعمها شخصيات معروفة، مشيرةً إلى أنّ هذه البنوك تُهرّب أكثر من 100 مليون دولار أسبوعياً إلى أربعة دول مجاورة، أبرزها إيران إلى جانب كلّ من سوريا والأردن وتركيا»؛ وهو الأمر الذي تَحدَّث عنه النائب العراقي مثنى أمين. لجنة النزاهة البرلمانية في العراق كشفت عن تهريب نحو 350 مليار دولار من الخزينة العمومية خلال 17 عاماً. تهريب الأموال إلى إيران ليس جديداً، إذ سبق لوكالة رويترز أن نشرت تحقيقاً العام 2015 عن تهريب مليار دولار إلى إيران لمواجهة العقوبات الغربية.

أما في ما يخصّ النفط، فإن الحرس يستخدم المياه العراقية لتبديل صوري لهوية النفط الإيراني، بهدف بيعه وكأنه نفط عراقي للتهرّب من العقوبات. كذلك تستفيد إيران والمقربون منها في العراق (من بينهم حزب الله اللبناني) من عمليات سرقة النفط خصوصاً في البصرة. ومؤخراً فرضت وزارة الخزانة الأميركية عقوبات على أعضاء شبكة لتهريب النفط لصالح حزب الله اللبناني وفيلق القدس التابع للحرس الثوري الإيراني.

ويتصدّر العراق لائحة مستوردي المنتجات غير النفطية من إيران، بحيث تُسيطر طهران على 17.5% من السوق العراقي. من دون الدخول في نقاش السياسات الاقتصادية للحكومات العراقية، التي ساهمت في ضرب الصناعة العراقية وفتح البلد أمام المنتجات الإيرانية ذات الجودة المتدنية، ثمة بابٌ أساسيٌ للعلاقة بين بغداد وطهران، وهو الصادرات الوهمية. ويورد تحقيق لموقع الجمهورية.نت مثالاً يُلخّص هذه القضية: «في العام 2016 استورد العراق خمسة ملايين كيلوغراماً من البندورة بقيمة وصلت إلى حوالي مليون دولار فقط، غير أنّ الرقم ارتفع في العام 2017 إلى 6.5 مليار كيلوغراماً من البندورة، وبكلفةٍ وصلت إلى مليار و600 مليون دولار، وهو رقمٌ يعادل ما استوردته كندا وبريطانيا وإسبانيا من هذه المادة في العام ذاته». 

مثالٌ آخر هو قيام العراق بحرق الغاز بدل استخدامه، فيما يستورد الغاز من إيران، وهناك ضغوط محلية ودولية لمعالجة هذا الأمر، لأسباب بيئية واقتصادية، مما سيحرم إيران من سوق أساسي للغاز، خصوصاً أنَّ نقل الغاز بالسفن يحتاج إلى تقنيات واستثمارات لتسييل الغاز.  

هذا «الاستثمار» الاقتصادي في العراق مُهدَّد مع تزايد النقمة الشعبية العراقية على إيران ووكلائها، ومع الضغوط الغربية، والأزمة الاقتصادية في العراق مثل ارتفاع صرف الدينار العراقي وازدياد مستويات البطالة. 

ولا تقتصر أهمية العراق على المستوى الاقتصادي، بل إنه أحد أبرز نماذج الحكم الإيراني للمنطقة، حيث يحكم وكلاء إيران بشكل كامل منذ حكومة نوري المالكي الأولى. ويعاني هذا النموذج تصدعات كبيرة بسبب النقمة الشعبية، والتصادم مع زعماء تقليديين كمقتدى الصدر. كذلك يشكّل العراق صلة الوصل البري مع سوريا ومن ثم لبنان.

في سوريا، حققت إيران «نصراً» عسكرياً، وهي تسعى لتثبيت وجودها الاقتصادي والاجتماعي، الأمر الذي لم تُحققه حتى الآن، ما يجعل «الاستثمار» والتوسّع في سوريا مُكلِفاً لكن من دون مردود مالي، حيث وفّرت إيران منذ 2013 دعماً مباشراً وغير مباشر لدمشق؛ ومن بين ذلك خطوط ائتمان تجاوزت 6.6 مليار دولار لتمويل تصدير النفط الخام ومشتقاته. 

وعلى سبيل المثال، قال نائب رئيس غرفة التجارة الإيرانية، محمد أمير زاده إنّ «ضعف الدبلوماسية الاقتصادية الإيرانية، جعلت من المستحيل على طهران القيام بأداء دفاعي، حتى في المناطق التي نتمتع فيها بوجود قوي، إذ تمثل إيران 3 بالمئة فقط من الاقتصاد السوري، لكن تركيا تمثل 30 بالمئة من تجارة البلد». 

وتَحدَّثت صحيفة الشرق الأوسط عن ضغوط إيرانية إضافية على نظام الأسد للاستفادة من الأزمة الاقتصادية التي تتفاقم في دمشق، فيما تتواصل المماطلة الإيرانية بشأن إمدادات الطاقة «وسط حيرة سوريّة حول أسباب التأخر، على عكس ما جرت العادة خلال العقد الماضي، إلى أن حدث الرهان على زيارة رئيسي إلى دمشق (…) وخلال الإعداد للزيارة، فوجئ الجانب السوري بسلسلة من الطلبات ومسوّدات الاتفاقات؛ بعضها يعود إلى اتفاقات سابقة وُقِّعَت خلال زيارة رئيس الوزراء السوري عماد خميس في بداية 2017، وبعضها الآخر جديد».

لبنانياً القصة مشابهة. حزب الله هو جوهرة المشروع الإيراني في المنطقة. منذ تظاهرات تشرين الأول 2019، وعلاقة حزب الله مع شريحة واسعة من اللبنانيين في أزمة جدّية، إذ بات يراه كثيرون حامياً وشريكاً مُضارِباً في الحكم ومنظومة الفساد والجريمة. وما دوره في حماية المتّهمين في تفجير مرفأ بيروت والنظام المصرفي إلا مثالٌ على ذلك. وقد تَجرَّأ اللبنانيون على رفع صوتهم عالياً في هذا السياق، وربما يكون مشهد مشنقة حسن نصرالله الرمزية في بيروت وحرق مكاتب لنوابه وصورٍ لسليماني محطات مُعبّرة. 

وسبق أن كشفت وزارة الخزانة الأميركية عن تورّط مصارف لبنانية (البنك اللبناني الكندي، جمّال ترست بنك) في العمل مع حزب الله، لكن ما لم يُكشَف عن دور هذه المصارف في المساهمة في تبييض أموال كارتيلات المخدرات في أميركا اللاتينية، وثّقه تحقيق لمجلة بوليتيكو عن مشروع كاسندرا. مع انهيار النظام المصرفي في لبنان، تتزايد الضغوط على حزب الله ودوره في تبييض الأموال ومساعدة الحرس الثوري للتهرب من العقوبات. والأهم هو ضرورة التدخل الإيراني للحفاظ على موقع حزب الله في لبنان.

خارج الإقليم، احتفلت إيران بالعلاقة الاستراتيجية مع الصين، ورفع وكلاؤها في المنطقة، من حزب الله في لبنان إلى الميليشيات العراقية، شعار «التوجّه شرقاً». لكن قمّة واحدة في السعودية جمعت الرئيس الصيني مع الدول العربية، كانت كفيلة برفع مستوى التوتر الإيراني تجاه هذا التقارب. أعدّ موقع جاده إيران ملفاً مهماً عن ردود الفعل الإيرانية على هذه القمة. ونقل عن عضو المجلس التنفيذي لجمعية الاقتصاديين الإيرانية بيمان مولوي تعليقه على توقيع الشركات السعودية والصينية قبل أيام 34 عقداً استثمارياً في قطاعات مختلفة، وكذلك عقد شراء الصين للغاز من قطر، بالقول إنّ «الصينيين تركوا الاقتصاد الإيراني، لأنهم تقريباً لا يستثمرون في إيران، وإنما تقتصر مساهمتهم على المنتجات الاستهلاكية. فيما رأت صحيفة Nikki Asia أنّ المخاوف تتصاعد في إيران من أنّ علاقات الصين المتسارعة مع المملكة العربية السعودية تتعارض مع تعهد بكين طويل الأمد بالحياد.

من جهته، يُعاني الحليف الآخر لإيران، روسيا، تحديّات متزايدة في الحرب على أوكرانيا، ومن المتوقَّع أن يزيد الدعم الإيراني العسكري لموسكو من الضغوط الغربية ـ خصوصاً الأوروبية ـ على طهران، إضافة للضغوط الاقتصادية غير المباشرة التي تمثّلها هذه الحرب خصوصاً لجهة رفع أسعار المواد الغذائية

هل يصمد النظام؟

يُواجه النظام الإسلامي في إيران تحديات كثيرة، ما سبق هو جزءٌ منها. لا تعني هذه التحديات أن النظام لن يتمكن من الصمود في وجه هذه الموجة من التظاهرات، لكن من المؤكّد أنه فقد شرعيته بين الناس، وهذه التحديات تزيد من نقاط ضعفه وتؤشّر إلى أنّ موجات التظاهر لن تنتهي قريباً، حتى لو قُمِعَت مرحلياً، والمسار الذي بدأه الإيرانيون في صيف العام 2009 لا يزال مستمراً ولا يملك النظام إلا العُنف للردّ عليه.

قطاعات واسعة من الشعب الإيراني تُشارك في هذه التظاهرات؛ من طلاب الثانويات والجامعات وشباب المدن، إلى الحركة النسوية، والأقليات الإثنية (الكرد والعرب والبلوش) والأقليات الدينية (خصوصاّ السنّة)، فالحركة العمّالية التي نَفذّت حتى اليوم سلسلة من الإضرابات العمالية الناجحة، التي طالت أهم قطاع اقتصادي في البلد وهو قطاع البتروكيميائيات. 

لا يملك النظام أي جواب على مطالب هذه القطاعات، لا على المستوى الاقتصادي ولا المستويين الاجتماعي والسياسي، خصوصاً بالنسبة للفئة الشابة، التي تشكّل غالبية المجتمع الإيراني وتسعى جاهدة لمغادرة البلاد. فبين 150 ألف إلى 180 ألف شاب وشابة إيرانيين من الطبقة المتعلّمة يغادرون البلاد سنوياً، وهو ما يكلّف البلاد نحو 50 مليار دولار سنوياً. وفي عام 2020 هاجر 900 محاضر جامعي، وخلال أزمة كورونا هاجر نحو 3000 من العاملين في القطاع الصحي. وبين أعوام 2007 و2012، سُجّلت نسبة 96% من براءات الاختراع الإيرانية لمهاجرين إيرانيين، بالمقارنة، بلغت هذه النسبة 17% في الصين. يُذكَر أنّ نسبة البطالة بين الشباب تزيد عن 40%. 

أزمة النظام باتت بنيوية. الشعارات ضد خامنئي والسلطة الدينية تعبيرٌ عن عُمق هذه الأزمة التي لا يُمكن أن تُحَلّ عبر آليات القمع. ومنذ عام 1999 تشهد إيران تصاعداً لموجات الاحتجاج، إن بالعدد أو في سقف الخطاب السياسي، وهذا التصاعد سيستمر بسبب الفشل في الإجابة على التحديات. فسياسة التوسّع الخارجي التي يعتمدها النظام الإيراني استنزفت وستستمر باستنزاف القدرات الاقتصادية للبلاد، في الوقت الذي لا يرى الإيرانيون أي معنى أو قيمة لعمليات التوسّع هذه. وعمليات القمع المتتالية لهذه الموجات تُساهم في إضعاف النظام تدريجياً، وكسر حلقات الدفاع عَنه وعزلها. 

نحن وإيران على أبواب أشهر وسنوات مثيرة، ستترك أثراً على المنطقة أكبر من الأثر التي تركه الاحتلال الأميركي للعراق عام 2003. وبعيداً عن التكهُّن بموعد سقوط النظام، إلا أن هناك محطّات أساسيّة، مثل وفاة خامنئي، ستشكّل منعطفاً، ولا يبدو أنّ مجتمعاتنا جاهزة للتعامل معها، إن في العراق أو في سوريا ولبنان. الأسئلة في هذا الجانب كثيرة، والتصدي لها واجبٌ علينا جميعاً، لكن هذا التصدي لا يجب أن يمنعنا من التعامل الإيجابي مع الانتفاضة الإيرانية، ففي النهاية يخوض الإيرانيون معركة شعوب الإقليم بالقدر الذي يخوضون فيه معركتهم. يمكن ذلك من خلال جعل تظاهراتهم حاضرة في يوميات دول الإقليم، والمبادرة إلى دعمها عبر تحركات في الشارع بدل الاقتصار على تضامن قلّة عبر وسائل التواصل الاجتماعي.

 ثائر غندور من موقع الکترونی aljumhuriya.net/

تلاش ایران برای رسمیت دادن به کنترل خود بر تنگۀ هرمز، به‌رغم مخالفت‌های بین‌المللی

  کوتاه‌زمانی پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، تهران کنترل تنگۀ هرمز، این آبراه حیاتی انتقال حامل‌های انرژی به بازارهای بین‌المللی ...