
بیایید آزادانه و صلح طلبانه فریاد بزنیم که آزادی خواه هستیم.
۱۳۹۶ شهریور ۱۱, شنبه
بر ملا شدن توطئه قتل ارژنگ داوودی در زندان زاهدان

۱۳۹۶ مرداد ۵, پنجشنبه
وضع جسمانی میرحسین موسوی «وخیمتر» شده است.

۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه
حصر استانی' علمای اهل سنت ایران؛ و ممنوع الخروجی دیگر فعالین سنی مذهب توسط وزارت اطلاعات
محدودیت های علما و رهبران اهل سنت ایران محدود به ممنوعیت خروج آنها از کشور نیست و دایره آن به ممانعت از سفر به سایر شهرها و استانهای داخل ایران هم میرسد.
نزدیکان مولوی عبدالحمید از محدودیتهای دستگاههای امنیتی به عنوان "حصر استانی" یاد میکنند و امام جمعه اهل سنت زاهدان میگوید که "هیچ حکم قانونی وجود ندارد و به صورت رسمی، حکمی که مبنی بر ممنوعیت رفت و آمد من صادر شده باشد به من ابلاغ نکردهاند ولی هر سفری که میخواهم بروم مشکلاتی است و عملا اجازه سفر ندارم."
مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی، امام جمعه اهل سنت و مدیر حوزه علمیه دارالعلوم اهل سنت زاهدان و از معتبرترین و بانفوذترین شخصیتهای اهل سنت ایران است.
دادگاه ویژه روحانیت در مرداد ماه ۱۳۸۹ گذرنامه مولوی عبدالحمید را پس از شرکت در کنفرانس بینالمللی اتحادیه جهانی علمای مسلمین و در بازگشت به ایران توقیف کرد. او میگوید که حالا گذرنامهاش دست خودش است اما در این سالها اجازه خروج از کشور و شرکت در کنفرانسها را نیافته و تنها یک بار به سفر حج عمره رفته است
اسفند ماه ۱۳۹۳ به امام جمعه اهل سنت زاهدان که عازم مکه برای شرکت در کنفرانس رابطه العالم الاسلامی (انجمن جهانی اسلام) با موضوع "مبارزه با تروریسم" بود گفته بودند که چون روابط ما خوب نیست شما نروید اما حالا مرزهای محدودیت سفر او به داخل ایران و استانهای مجاور سیستان و بلوچستان هم رسیده است و "اجازه سفر به سایر شهرها و استانهای ایران -بهاین قبیل محدودیتها تنها متوجه مولوی عبدالحمید نیست و مولانا گرگیج، امام جمعه اهل سنت آزادشهر استان گلستان و کاک حسن امینی، مدیر مدرسه علوم دینی امام بخاری در سنندج و رئیس شورای مجمع فقهی جمعی از علمای اهل سنت ایران هم برای حضور در جلسات رسمی و عمومی اهل سنت همچون مراسم طلاب دانشآموخته دارالعلوم مکی زاهدان با ممانعت نیروهای امنیتی مواجه هستند. کاک حسن امینی میگوید: "کشورهای دیگر مرزها را دارند برمیدارند و ما برای سفر استان به استان در کشور خودمان محدودیت داریم و باید اجازه بگیریم."
براساس اصل ۱۲ قانون اساسی ایران، مذاهب دیگر اسلامی اعم از "حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی و زیدی دارای احترام کامل میباشند و پیروان این مذاهب در انجام مراسم مذهبی، طبق فقه خودشان آزادند، تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج، طلاق، ارث و وصیت) و دعاوی مربوط به آن در دادگاهها رسمیت دارند و در هر منطقهای که پیروان هر یک از این مذاهب اکثریت داشته باشند، مقررات محلی در حدود اختیارات شوراها بر طبق آن مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پیروان سایر مذاهب."
براساس اصل نوزدهم قانون اساسی هم "مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود."
محدویتهای مولوی عبدالحمید انتقاد ۲۱ نماینده مجلس ایران را هم به همراه داشته است. محمود صادقی، نماینده تهران تصویر نامه و امضای ۲۱ نماینده را به وزرای کشور و اطلاعات در توییتر خود منتشر کرده که حق تردد و جابجایی از محلی به محل دیگر را از حقوق اساسی و بدیهی فرد خوانده و "تصمیم مراجع امنیتی در برقراری محدودیت تردد و مسافرت برای مولوی عبدالحمید را عجیب و تاسف برانگیز" خواندهاند.
اما چه نهادی مانع از سفر علمای اهل سنت در داخل ایران می شود؟ مولوی عبدالحمید میگوید: "به من گفتند برای هر سفری باید با استانداری سیستان و بلوچستان و اداره اطلاعات این استان هماهنگ کنم ولی من هماهنگی هم کردم باز نگذاشتند. دی ماه می خواستم بروم روستای رمشک در کرمان و با استانداری هماهنگ کردم اما گفتند که شورای تامین استان کرمان مخالفت کرده. به من گفتند ما اجازه نمیدهیم شما اینجا بیایید. استان های دیگر هم به همین منوال است. راضی نیستند که من استانهای دیگر بروم. دلیلش را نمیدانم. احساس میکنم که شاید، محبت مردم را نمیتوانند تحمل کنند، بالاخره عدهای از مردم میآیند ملاقاتی یا ابراز محبتی بکنند و آنها تحمل نمیتوانند بکنند، این در حالی است که به خوبی مرا می شناسند و من هرجایی که دستم برسد عامل وحدت و آرامش میشوم و نه عامل تفرقه و اختلاف، آنها به خوبی مرا میشناسند."
حسن امینی هم میگوید وزارت اطلاعات برایش مانع ایجاد میکند: "من از سال ۸۸ که یک سفر به دوبی داشتم ممنوع الخروج هستم و حتی حج و خانه خدا هم نمیتوانم بروم. محدودیت استان به استان هم به نوعی برای ما هست و از سال ۸۸ به من اجازه سفر به زاهدان و شرکت در مراسم فارغ التحصیلی دانش آموختگان طلاب دارالعلوم مکی زاهدان که یک مراسم رسمی و عمومی اهل سنت است را نمیدهند. از وزارت اطلاعات زنگ میزنند هر سال که صلاح نیست و نباید بروید و این مسئله برای بعضی دیگر از علما همچون مولانا گرگیچ هم از سوی وزارت اطلاعات وجود دارد."
براساس اصل ۲۶ قانون اساسی "احزاب، جمعیتها، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته شده آزادند، مشروط به این که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهور اسلامی را نقض نکنند. هیچکس را نمیتوان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت."
حسن روحانی در سال ۱۳۹۲ دستیار ویژهای را در حوزه اقوام و اقلیتهای دینی و مذهبی تعیین کرد، با انتشار بیانیهای ده مادهای وعده داد که در رفع تبعیض اقلیتها تلاش کند و حضور اقلیتهای دینی از جمله سنیها را در مناصب مهم دولتی از برنامههای خود عنوان کرد.

منبع تصویر،NEDAYESUNNAT
مولانا گرگیج
مولوی عبدالحمید اما می گوید: "خیلی مردم به دولت آقای روحانی امیدوار بودند اما آنطور که مردم انتظار داشتند نتوانست عمل کند. ما در ضیافت افطاری آقای روحانی که ماه رمضان در تهران شرکت کردیم در این مورد صحبت کردیم و سر سفره افطار، دردها و مشکلات مردم را به ایشان رساندیم و گفتیم که در این دوره هیچ تغییرات مثبتی اتفاق نیفتاده. در دولت قبلی ایشان تغییراتی به هر حال بود و حالا همان روند هم متوقف شده. گفت پیگیری میکنم. درباره محدویتهای خودم اما صحبتی نکردم. عادتم نیست مسائل شخصیام را پیگیری کنم. مسائل مردم حل شود و مشکلات مردم رسیدگی شود برای من کافی است."
اهل سنت ایران -پرجمعیتترین اقلیت مذهبی- هم مثل دیگر اقلیتهای دینی و مذهبی ایران میگویند از حقوق مساوی با مسلمانان شیعه ایران برخوردار نیستند. آنها اجازه ساخت مسجد در تهران و برخی شهرهای بزرگ ایران را ندارند، نمیتوانند کاندیدای ریاست جمهوری شوند -یکی از شروط برای ریاست جمهوری اعتقاد به مذهب رسمی کشور یعنی شیعه ۱۲ امامی است- در وزارتخانهها و سایر مسئولیتها و ارکان مدیریتی مهم هرچند از نظر قانونی منعی وجود ندارد اما هیچ فرد سنی تاکنون انتخاب نشده است. در دولت حسن روحانی تنها معاون وزارت نفت، سنی است و در ۳۸ سال بعد از انقلاب تاکنون تنها یک سفیر سنی توانسته بر مسند سفارت بنشیند؛ صالح ادیبی، سفیر ایران در ویتنام و کامبوج که بعد از روی کار آمدن دولت حسن روحانی توانست بر این مسند بنشیند. غیر از تهران و قم- را نمیدهند."
۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه
علمالهدی: دانشگاه باید بهصورت مسجد در آید
به گزارش ایرنا، احمد علم الهدی که در دیدار با جمعی از دانشجویان دانشگاه ها و طلاب حوزههای علمیه مشهد صحبت می کرد، اظهار داشت: معنای وحدت حوزه و دانشگاه آمیختگی دین و علم و نجات تعلیم و تربیت و علم تجربی از سکولاریسم است.
نماینده ولی فقیه در خراسان رضوی تصریح کرده است:«دانشگاه هم باید به صورت مسجد در آید و کانون عبادت شود همانطوری که یک مدرسه طلبگی مرکز عبادت می باشد و این معنای وحدت حوزه و دانشگاه است.»
وی افزوده است: «این جریانی که ایجاد شده که برخی از دانشجویان در دانشگاه درسهای حوزوی می خوانند یا حتی به حوزه می آیند و درسهای حوزوی می خوانند به معنای وحدت حوزه و دانشگاه نیست.»
فعلا که این حضرات با ساختن دو جناح نمایشی و داد و بیداد و وا اسلاما از یک جناح و مخالفت نمایشی از جناح دیگه، هر چهار سال یک بار با جو سازی مردم رو یه جوری بازی دادن که مردم اصلا نفهمیدن از زمان اون خاتمی تا روحانی، اَلَکی اَلَکی 20 سال گذشت و با همین دوره های 4 ساله هم گذشت، الان هم دارن آماده میشن برای 4 سال آینده و به همین وضعیت پیش بره، 100 سال دیگه هم با همین سیستم حکومت خواهند کرد و غارت خواهند کرد و مردم هم هر چهار سال به امید تغییر، به یکی از این عروسک های خیمه شبازی رای خواهند داد...
این آرزو را بگور خودش خواهد برد، ملت ایران هیچگاه تسلیم این جنایتکاران نخواهد شد. پس از رهایی ایران از دست اشغالگران اجنبی شیعه، اکثریت مساجد شیعه را به مراکز فرهنگی محلی، کتابخانه و سینما، تئاتر، مهد کودک، سالنهای تمرین ورزشی و یا حداقل به دستشویی های عمومی تبدیل کرده و معابد شیطانی شیعه را از جامعه ستمدیده و اسلام زده ایران برای همیشه محو خواهیم کرد.
از دید من رضا شاه با آنکه یک تمامیت خواه دیکتاتور بود، ولی جنبههای شخصیتی استوار و درک سیاسی بزرگی داشت، فردی باهوش و دارای وجود .... و از مشورت مشاوران زبده استفاده میکرد ولی تصمیم آخر را خودش میگرفت ... خودش را بینیاز از مشورت دیگران نمیدانست .... یکی از مواردی که درک عمیق او را به مردم شناسی و تاریخ نشان میدهد، رفتار او با جانوری بنام آخوند بود ... آخوند را خوب شناخته بود و میدانست که تنها زبانی که آخوند میفهمد، اردنگ و پس گردنی است ... میگویند یکبار در صحن حرم شاه عبدالعظیم، یکی از همین آخوندها و آیت اللهها به همسر رضا شاه و همراهانش به خاطر بد حجابی در صحن حرم، بد و بیراه میگوید. رضا شاه بلافاصله با عجله خودش را میرساند و آن آخوند را در همان صحن حرم در جلوی چشم مردم و بقیه آخوندها به باد کتک میگیرد ... این تنها زبانی است که فردی مثل علم الهدی میفهمد ... "پس گردنی" ... روانش شاد .....
امیدوارم بعد از سرنگونی این رژیم یک طرح جامع آخوند زدایی در کشور اجرا بشه تا برای ابد مردم ایران رو از شر هر چی آخوند خلاص کنه ، راه رهایی مردم ایران برای پا گذاشتن به جاده ترقی و معرفت ، خلاصی از شر آخوند و اسلام است چون جایی که اسلام و آخوند باشه آب خوش از گلوی مردم پایین نمیره ... ما مردم ایران زمانی به جایی می رسیم که خودمون رو از شر خزعبلات اسلامی و از شر فضولی ها و رویاهای آخوندی خلاص کنیم.
آخوند یعنی شر ، بیچاره گی ، نکبت ، تحقیر شان انسانی ، درمانده گی ، عقب ماندگی و فلاکت ... اسلام یعنی زندگی کردن طبق اصول حاکم بر صحراهای خشک و بی آب و علف عربستان ...
راه نجات یعنی رهایی از شر آخوند و اسلام این مذهب تعزیراتی
در اورپا مردم زمانیکه پی بردند که کلیسا و دین چه نقش مخربی در زندگی آنان داشت آن را برای همیشه طرد کردند. حالا ببیند مذهب اسلام چه فجایعی در زندگی مردم خاورمیانه بوجود آورده. در سوریه 11 ملیون نفر اوره شده اند، ۵۰۰ هزار نفر کشته شدهاند، خسارات مالی و اقتصادی هنگفتی به این کشورها وارده شده وووو. باز هم همین مردم با اسلام هستند. سوال این جاست که چرا مردم با چنین مذهبی تصفیه حساب نمی کنند؟ در همه این کشورها مردم از همان کودکی سرزنش و تحقیر شدهاند، بر آنها حکومتها و دیکتاتورهای بیرحمی حاکم بودهاند، حق نقد و اعتراض نداشتهاند واگرا هم اعتراضی کردهاند بابیرحمی تمام به خاک و خون کشیده شدهاند. نتیجه اش چه بوده؟ مردمی ترسو و نه جسور، جهل و بی دانشی، زود باوری، احساسی، فریب و دروغ، خشونت علیه کودکان و زنان، خشونت بر علیه اقلیتهای قومی مذهبی و ده ها ناهنجاریهای دیگر. امیدی برای مردم خاورمیانه وجود دارد؟ نه، در کوتا ه مدت شاهد این بدبختی ها خواهیم بود. علتش هم عدم توانایی این نسل فعلی است که سرکوب شده و در نتیجه آن دچار مشکلات روحی، روانی وجسمی شده است و رمقی برایش باقی نمانده. در دراز مدت این انتظار باید وجود داشته باشد که بشود از دست مذهب و نظامهای دیکتاتوری و مذهبی رها و آزاد شد. دیگران توانستند چرا مردم خاورمیانه نتوانند. حالا چقدر طول می کشد که مردم در حالت تعادل در بیایند، 30 تا50 سال؟
۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه
این شغلهای کاذب!
البته بخشی از این مشاغل در کشورهای پیشرفته نیز برای برخی شهروندان مورد استفاده قرار می گیرد ولی اینکه در کشورما دانشجویان وسرپرستان زحمتکش خانوارها به وفور چنین کارهایی را انجام می دهند باعث تاسف است در زیر تصویر صاحبان مشاغل به راستی کاذب را از نظر بنده مشاده می نمایید خودتان قضاوت نمایید لیست مشاغل بالا به زیان اقتصاد کشور است یا لیست تصاویر پایین!

۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه
صادق هدایت بنیانگذار نویسندگان روشنفکر معاصر
در سالروز مرگ هدایت و برای رویارویی و دیدار عمیق ( یا درست تر، رادیکال و سوبورسیو ) با او و مرگش بایستی این راز را بیان کرد و از این چشم انداز به این رخداد نگریست: « صادق هدایت باید خودکشی کند، بمیرد و راهی جز مُردن ندارد». تا با این نگاه صادقانه همچنین بتوانیم مرگهای قبلی یا شکستهای قبلی یا فعلی خودمان و دیگری و کشورمان را نیز بفهمیم. زیرا خودکشی صادق هدایت بیانگر دیدار و درگیری او نه تنها با سنت بلکه با مدرنیت نیز بود، با آنکه او همزمان بهترین نویسنده ی مدرن ما بود و طرفدار مدرنیت. ازینرو او توانست برای مثال در بوف کور بهتر از هر کسی گرفتاری و بحران عمیق فردی و جمعی ما را از منظر مدرن نشان بدهد و دقیقا این توانایی مدرن باعث تنهاشدن و ایزوله شدن او شد و از طرف دیگر اما او نیز در جهان مدرن هنوز کامل در خانه اش نبود، هنوز غریبه بود، غریبه ای در خانه ی زبانی و ایرانش و همزمان هنوز غریب در خانه ی نو و در پاریس و اروپایش. زیرا تنها با ورود به «هویت و سرزمینی نو و زبانی نو و مدرن و متفاوت» است که می توان از این بن بست و غریبگی چند جانبه عبور کرد و در هر دو کشور سرزمین نوی خویش و جای نوین خویش را یافت؛ توانست در عین آرامش و پاگذاشتن بر روی زمین، مرتب در حرکت و تحولی نو بود. سرزمینی نو و نمادین که سرانجام به ما می تواند امکان بدهد دوباره خویش را بدرجات مختلف در خانه خودمان، چه در ایران یا در اروپا، احساس بکنیم و «وحدت در کثرتی نو و هویت واحد و همزمان باز و متکثری» بسان ایرانی مدرن، چندمتنی و متفاوت شویم. بنابراین خودکشی اجتناب ناپذیر هدایت بیانگر و آیینه بحران فردی و جمعی مدرن یکایک ما نیز هست و بحرانها و پروسه هایی که طی کرده یا مجبوریم طی بکنیم. اینکه چرا اینجا راهی جز گرفتاری در بحران مدرنیت، راهی در نهایت جز پریشانی یا مُردن و یا عبور از این بحران و بن بست فردی و جمعی و دستیابی به هویت و ساختاری نوین و رنسانسی فردی یا جمعی نداریم. اینکه راهی جز « اجبار به تکرار» از نوع بوف کور و « کورشدن مداوم اُدیپ های جوان و پیر»، کورکردن تحول و تاریخ، خویش و دیگری و تشدید بحران مدرنیتمان نیست، مگر اینکه بفهمی چرا هدایت باید بمیرد، چرا فروغ باید به حالت یک« پیشگویی خودتحقق بخشنده» تصادف بکند و چرا ما مرتب آزادی و رهایی می خواهیم و با اینحال سر از دیکتاتوری نو در بیاوریم. چرا می خواهیم از چاله دربیاییم ولی به چاهی نو می افتیم. می خواهیم چون راوی از شر پدر و خانه ی کهن راحت شویم و در نهایت اما پیرمردخنزرپنزی یا پیرزن خنزرپنزری می شویم و باز خنده ی خشک یک سنت و تکرار در واقع مضحک شده و توخالی بلند می شود. خنده ی خشکی که به قول هدایت از یک «میان تهی»، از یک بدن و تن و روح گرفتار و از درون شور جنسی یا تنانگی اخته شده می آید.
یا مجبور می شویم، در عین مدرن بودن و طرفداری از مدرنیت، اما دقیقا به خاطر همین مباحث و ناتوانی از تحول و پوست اندازی بهتر و نهایی، حتی در پاریس یا اروپا و آمریکا غریبه و در حاشیه باشیم. چیزی که تنها مشکل هدایت نبود بلکه ما همین معضل و هفت خوان را در زندگی اکثریت ما و در عدم تحول بهتر به یک جهان و ادبیات مهاجر یا اپوزیسیون نوین و مهاجر و غیره و زندگی بخش عمده ایی از ایرانیان در حاشیه مدرنیت و کشور جدیدشان می بینیم، حتی اگر این حاشیه نشینی بیشتر روحی باشد تا اینکه از لحاظ شغلی و توانایی یافتن جا و مقامی خوب در جهان مدرن باشد. اما دقیقا چنین معضلات مشابه و ساختارها و بحرانهای مشابه است که محکوم به اجبار به تکرار می کند، حتی در تحولات فیگور ادبی محکوم به تکرار می کند. ازینرو همانطور که در نقدم بر رمان خوب و قوی رضا قاسمی به نام «وردی که برهها می خوانند.1» نشان داده ام. می بینیم که با اینکه میان این رمان و رمان بوف کور هفتاد سال فاصله است و اولی در ایران و دومی در پاریس رخ می دهد اما فیگورهای اصلی هر دو داستان در واقع اسیر و درگیر با ساختار و معضل مشابهی هستند. گرفتار در اجبار به تکرار مشابهی هستند، در واریاسیونی جدید و طبیعتا همراه با تفاوتهایش. اما اصل ماجرا یکی می ماند. ( برای توضیحات بیشتر در این زمینه به لینک نقد من بر رمان با تیتر «سوگنامه بره ها، ادیپ و نارسیسم، طنز و جیگر در رمان رضا قاسمی» در بخش ادبیات مراجعه بکنید.1)
یا بفهمیم که چرا با این همه نوشته درباره ی هدایت و بوف کور باز هدایت از جهاتی مانند داستان معروفی( از ادگار آلن پو و نقد معروف لکان بر آن)، «نامه ی دزدیده شده یا گمشده ی فرهنگ» ماست، که هرکس در پی بدست اوردن و فهمیدن آن است و خیالی از خودش را در او دیده و از سوی دیگر کمتر جرات برخورد نمادین و رویارویی با این شناخت هولناک و سوبورسیو هدایت از خویش، فرهنگ خویش و از تو و من داشته است. زیرا جرات می خواهد که ببینی چرا محکوم به شکستی و لنگ در هوایی و آنهم نه به حالت تعزیه خوانی مالیخولیایی و تمتع، خوشی و کیف این تعزیه خوانی و نوحه خوانی، بلکه به این شکل که ببینی تو بناچار همین تعزیه و نوحه ای و آنهم به حالتی بس تراژیک و همزمان کّمدی وار. مگر اینکه حال حاضر به «دیدن و دیدار با دیگری» و خویش باشی و آنچه را به پایان برسانی که هدایت نتوانست و بنابراین بایستی می مرد. زیرا هدایت می دانست که هیچ چیز بدتر از این نیست که به «تمنایت و آرزویت خیانت بکنی و یا در بن بست بمانی و به آن دست نیابی.( طبیعتا تا آن اندازه که ممکن است و با خویش یک پوست اندازی اولیه و حضور سرزمین نوی تو و مرا بدنبال دارد. زیرا این یک تحول همیشه ناتمام است اما به حالت خانه ایست که حال می توانی بیشتر و مرتب بسازیش. زیرا خانه و روایت نمادین است و می تواند مرتب از نو نوشته شود، مثل ساختار مدرن، دموکراسی مدرن یا هویت و جامعه ی شهروندی مدرن)».
بزبان دیگر برای یادبود صادقانه هدایت بایست هم دید که از یکسو چگونه جامعه و فرهنگ ما، مردم ما و نه تنها حکومتش، عمدتا مرتب اندیشمند و هنرمندش را به انزوا و خودویرانی سوق می دهد و از سوی دیگر اینکه این هنرمند و اندیشمند به ناچار به همان معضلات عمیق این گفتمان و فرهنگ و حکومت، مُسری و گرفتار است. ازینرو هدایت در اروپا و پاریس مدرن نیز به انزوا کشیده می شود و نمی تواند به تمناهای خویش بدنبال خلاقیت نو، عشق و زندگی نو و جهان نو و مورد تمنای خویش دست یابد بلکه در «حسرت و بن بست» گرفتار می شود . ازینرو هدایت و فروغ و خیلی دیگر از بحران مدرنیت خویش نیز بشخصه نمی توانند عبور بکنند. مهمتر اینکه آنچه هدایت می خواهد به ما صادقانه بگوید و می خواهد آینه ای در برابر ما بگذارد، حتی اینکه صادقانه و مدرن به بن بست و ناتوانی نهاییش اعتراف می کند و بنابراین مرگ مُختارانه و تمنامند را انتخاب می کند، نه تنها خوب دیده و شنیده نمی شود، بلکه مرتب بخاطر ناتوانی فردی و فرهنگی از این دیدار ضروری و دردناک با معضلات و گرفتاری ساختاری خویش، این فاجعه محکوم به تکرار بوده و هست. ازینرو داستان بوف کور به حالات هولناک یا تراژیک/مسخره همه در حوزه جمعی و هم در حوزه ی فردی و یا مباحث مختلف اجتماعی در حال تکرار و تشدید است. زیر انچه هدایت در بوف کور آگاهانه و ناآگاهانه و در حد « یک نمایش هنری» قادر به آشکار ساختن آن می شود، سناریو و فانتسم بنیادین روابط ایرانی، گره گاهها ی عمیق روانی و سازوکارهای اساسی گفتمانی است که فرد و جمع ایرانی، عرصه ها و گفتمانهای مختلف بحران فردیت، بحران جنسی و جنسیت و بحران جمعی یا سیاسی ما ایرانیان را به هم پیوند می زند و آنها را در نهایت به تکرار یک فانتسم و سناریوی مشابه و هولناک/مسخره محکوم می کند. یعنی آنچه باعث می شود که ما هم در خانه و هم در سیاست، هم در روابط جنسی یا جنسیتی ، هم در عرصه ی نقد و اندیشه و هم در چالش و هنر مدرن، بیشتر دچار حالات استبدادی و ناموسی یا مرید/مرادی و مونتاژگری بشویم، رجاله وار شویم و فردا از طرف دیگر بخواهیم گردن یکدیگر و محبوب و زن اثیری را برسیم که حال برایمان (یا واقعا) لکاته شده است و مرتب در دور باطل «پدرکُشی/پسرکُشی» و اشکال مختلفش چون دگراندیش کُشی و غیره گرفتار بمانیم.
زیرا حتی نیروهای مدرن این فرهنگ به درجات مختلف نمی خواهند بدانند که آنها مثل کل این جامعه ی گرفتار و محکوم به تکرار ابلهانه و هولناک، اسیر یک «فانتسم بنیادین» و مشترک خویش هستند. فانتسم و سناریویی نارسیستی و ادیپالی که هدایت در همان صحفه ی اول و دوم بوف کور ما را با آن، با خویش روبرو می کند و سپس او را و این مثلث ادیپالی را در دهها شکل و در دو بخش مرتب و تا حد ناممکن و ممکن تکرار می کند تا «آگاهانه و ناآگاهانه» نشان دهد که چرا گرفتاریم و محکوم به تکرار. چرا پایان بوف کور شروع دوباره بوف کور و همان داستان ابلهانه و تراژیک به شکلی نوین است. این مثلث ادیپالی همان «مثلت پدر/پسر یا دختر/مادر» است که در همان صحفه ی اول بوف کور ما با آن روبرو می شویم و مثلث راوی که از سوراخ می نگرد و پیرمرد و دختری که برایش می رقصد. دختری که تبلور معشوق و مادر گمشده است. تمامی بوف کور و تمامی فرهنگ ما از زمان مشروطه گرفتار این بازی و سناریوی دردناک است که مرتب نامی و حالتی نو می گیر. موضوع جدال عشق و نفرتی میان سه فیگور این فرهنگ «پدر/مادر/پسر و دختر» و ناتوانی به عبور هر سه از این مثلث ادیپالی و جنگ عشق و نفرتی و ورود به ساحتی «چهارضلعی» است. زیرا ابتدا وقتی ضلع چهارم یا «قانون و نام پدر» وارد بازی می شود، این امکان و ساختار نوین را بوجود می آورد که به جای جنگ خیر/شری و جستجوی مداوم مقصر، حال از این حالات ناموسی و عشق/نفرتی بگذریم و بتوانیم در ساختاری نو و مدرن و بسان وحدت در کثرتی و به شیوه دیالوگ و بازی مدرن در کنار یکدیگر و در چالش و دیالوگ قدرت یا عاشقانه با یکدیگر باشیم و تحول یابیم. تا بتوانیم جهان فردی و جمعی و «خانه و ساختار نوین، نمادین و مدرن و متفاوت ایرانی» را بوجود آوریم. زیرا تا این ساختار و خانه ی نو و قرار گرفتن ما در کنار یکدیگر در این ساختار نوی درونی و بیرونی بوجود نیاید، همین آش و همین کاسه است، همانطور که هدایت و بوف کور و سپس تاریخ کشورمان به ما نشان می دهد. مرتب یکی می اید و می خواهد «مام وطن، مام اسلام، و حال مام ملت عربستان یا ترکستان و ناکجاآباد جدیدش» را از دست «پدر خطرناکی» نجات بدهد که یک روز نامش حمله و تجاوز اعراب در هزار سال پیش یا کمونیسم و دگراندیش جدید است، یکبار نامش شاه خائن و شیطان بزرگ آمریکا و تجاوز به ناموس و اسلام است و یک روز مثل حالا نامش «پدر و زبان خائن وفاشیست فارس و تجاوز به خاک و زبان مادری و ملت تحت ستم کردی و ترکی و بلوچ» است. مرتب همان سناریو و فانتسم و ارتباط مثلثی بیمارگونه و احساسات دوسودایی عشق/نفرتی و تکرار بیمارگونه است که او در بوف کور در اشکال مختلف به ما و در دو بخش نشان می دهد و می خواهد بزبان بیزبانی بگوید، ببینید چرا اُدیپ ما و تحول ما، تاریخ ما، تحول فردی یا جمعی ما مرتب کور می شود. چرا ما به بن بست نو گرفتار می شویم، چونکه از این بحران عبور نمی کنیم و به ساختار ارتباطی نو و بالغانه با زندگی و با یکدیگر دست نمی یابیم.ساختاری که طبیعتا مرتب قابل تحول است، زیرا از دور باطل رهایی یافته است. همانطور که هدایت دقیقا وقتی به خودکشی دست می زند که می بیند او با اینکه این معضل را دیده است اما حتی خودش نیز چه بخاطر غریبگی و تنهایش در کشورش و در جهان و چه بخاطر ناتوانی خودش که حال چگونه گام بعدی را بردارد و به این ساختار نو و قدرت و تنانگی نو، سعادت زمینی نو و خلاقیت نو دست یابد، پس صادقانه به بن بستش اعتراف می کند و با بهترین لباسش به دیدار مرگ می رود، بدون آنکه با اینکار مرگ را ستایش بکند. زیرا او با مرگش نیز به ما صادقانه می گوید: ببینید دوستان بایستی به این دگردیسی و تحول دست یابید وگرنه محکومید در این بحران و بن بست بمیرید یا خودکشی بکنید، یا تکرار فاجعه ی جمعی به شکل نو بکنید.
اما نه تنها جامعه ی ما بلکه حتی نیروهای مدرن ما نیز هراس از رویارویی صادقانه و نقادانه با این «صادق هدایت و با خویش» دارند. بی دلیل نیست که ازینرو دقیقا مرتب نقدی از نوع نقدهای نویسنده مطلب و ایجاد چشم اندازی نوین، رادیکال و سوبورسیو بر بوف کور و بر معضل فردی و جمعی، یا نقد خندان و دوستانه و مدرنش به بسیاری از نقدهای دیگر و در مجموع به خطارفته بر بوف کور، مرتب پس زده و بایکوت می شود، تا این دیدار با خویش بوجود نیاید. یا با این پس زدن و نفی در هر جای دیگر نیز روبروییم که نقدی قوی از دوستی دیگر بر بوف کور و این مباحث بنیادین در هر بخشی می بینیم. در پشت این «نفی و بایکوت یا پس زدن» آنچه هدایت و بوف کور می خواهد به ما بگوید، یا این نقدهای نوین می خواهد به ما نشان دهد، اما در واقع ترس و هراس کودکانه و فرار بزدلانه از رویارویی با حقیقت عمیق، از دیدار و مواجهه شدن با خویش و دیگری نهفته است. زیرا همه می دانیم شیوه های معمولی تعزیه و نوحه در باب هدایت یا حالات مالیخولیایی در پی او راهی برای فرار و ندیدن است، یک مکانیسم دفاعی است تا سوگواری عمیق و دیدار عمیق و هولناک با دیگری، با خویش بوجود نیاید. اما تنها این سوگواری عمیق و این دیدار پارادوکس هولناک با دیگری، با خویش است که می تواند آزادی و تحول بوجود بیاورد. بنابراین این تف سربالای تعزیه گران و نوحه گران پیر و جوان بر هدایت و قبرش است. انها دقیقا چون حاضر به دیدار با فانتسم و بحران عمیق خویش نیستند، پس به ناچار هم خویش را بر دیدن هدایت و برای مثال قدرتش در بوف کور، کور می کنند و هم محکوم به آنند که مرتب این فانتسم و سناریوی بنیادین را به شکلی تکرار و بازتولید بکنند. فانتسمی بنیادین که دقیقا برای فرار از رویارویی با او و از دست ندادن تمتع و کیف مالیخولیایی و یا سنتی خویش، حتی بخش عمده ی نقادان بوف کور و هدایت حاضر به رویارویی با او و این بحث محوری بوف کور و بن بست خویش و هدایت نشدند و اینکه چرا هدایت نتوانست پس از بوف کور اثری بزرگتر بیافریند و در این بن بست خودکشی بایستی می کرد.
هراس احمقانه ی آنها و بهای فاجعه آمیز فردی و جمعیش، اما از یک جهت قابل فهم و دارای منطق است. «زیرا رویارو شدن با خویش سختترین کار است». این پیام خودکشی هدایت است و همزمان گویی می خواهد به ما بگوید آنکه می خواهد جلو برود، راهی جز این دیدار صادقانه و نقادانه با خویش و دیگری ندارد و دیگران را تشویق می کند که جلوتر روند. پا به جایی بگذارند که او نتوانست. یعنی پا به عرصه ی « هویت و زبان باز و چندفرهنگی ما» و «وحدت در کثرت» هر نیروی واقعا مدرن ایرانی بگذارد. زیرا حال می توانیم برای مثال چه به عنوان مهاجر ایرانی و یا ایرانی متفاوت درون کشور، هم یک « اروپایی مدرن و متفاوت» هم یک « ایرانی مدرن و متفاوت» باشیم، و می دانیم ما فرزندان برحق هدایت و فروغ و غیره ایم و همزمان یک بخش و همیشه فرزندان ناخلف، شرور و خطرناک، تفاوت ساز این مملکت، مثل آنها. همیشه در عین عشق و پیوند به زبان و سرزمین اول یا دوم مدرن خویش، یک مقدار «غریبه و متفاوت». به زبان دیگر حال بایستی متوجه شده باشیم «که و چه کسانی از هدایت می ترسند و نمی خواهند با او روبرو شوند» و ازینرو محکوم به تکرار بوف کور و فانتسم خویش و کوری نوین هستند. اینکه در نهایت با کُشتن دیگری و یا بخشی از خویش و در نام این «مادر و محبوب بزرگ و گمشده» و خاک بزرگ یا آرمان بزرگ یا حتی بی آرمانی و پوچی بزرگ، مرتب در نهایت به پیرمرد خنرزپنزری جدید تبدیل شوند و بوف کور و داستان اُدیپ کور، تاریخ و تحول محکوم به کوریش تکرار شود
مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق.
۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه
ملاقات با ارژنگ داودی در برنامه رادیو فردا
پای نامه هايی که امضا می کند و هر از گاهی از زندان به بيرون می فرستد با اين عناوين خود را معرفی می کند: «معلم، شاعر، نويسنده و زندانی سياسی».
ارژنگ داوودی، از آبان ماه ۱۳۸۲ بازداشت شد، اما ۱۶ ماه طول کشيد تا در برابر قاضی حسن حداد، قاضی دادگاه انقلاب حاضر شود.
اتهامات اصلی ارژنگ داودی، راه اندازی و تاسيس «جنبش آزادی ايرانيان» و «کنفدراسيون دانشجويان ايرانی» است، هرچند اتهامات ديگری همچون نوشتن «مانيفست ضد نظام جمهوری اسلامی»، توهين به رهبری و بنيانگذار جمهوری اسلامی و مسولين نظام و روحانيون، توهين به مقدسات، و همکاری با خبرنگار کانادايی «جين کوکان» برای ساخت فيلم مستند «ايران ممنوع» نيز در پرونده ارژنگ داودی وجود داشت.
در فيلم مستند «ايران ممنوع»، سعيد مرتضوی، دادستان پيشين تهران و رييس فعلی سازمان تامين اجتماعی، به قتل زهرا کاظمی خبرنگار ايرانی – کانادايی در سال ۸۲ متهم شده است.
اين اتهامات ۱۵ سال زندان، ۷۴ ضربه شلاق و ۵ سال محروميت از حقوق اجتماعی برای ارژنگ داودی به همراه داشت.
داودی در بيش از هشت ساله گذشته، به زندانهای مختلفی تبعيد شده است، از زندان اوين به زندانی در اهواز، از آنجا به بندرعباس و سپس به زندان گوهردشت کرج تبعيد شد.
آن طور که ارژنگ داودی در يکی از نامه هايش می نويسد، در سال ۸۶ خانهاش با تمام وسايل مهر و موم شد و خودروی شخصی اش توقيف شده است.
ارژنگ داودی در هشت سالی که در زندان های مختلف دوره محکوميت خود را میگذراند بارها در اعتراض به وضعيت زندان، رفتار زندانبانان و اوضاع سياسی- اجتماعی ايران اعتصاب غذا کرده است.
آقای داودی در هشتم شهريورماه سال ۸۹، در چهل و هشتمين روز از يکی از اعتصاب غذاهايش به حالت کما فرو رفت.
به نوشته وب سايتی که خبرهای مربوط به ارژنگ داودی را منتشر می کند، «شکنجه و آثار ناشی از تحمل هشت سال حبس، بخشی از بينايی و شنوايی اين زندانی سياسی را از بين برده است».
او در حال حاضر در يکی از بندهای زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمين عادی زندانی است و دوره محکوميت خود را می گذراند و همچنان هر ازگاهی او به بندهای امنيتی زندان و سلول های انفرادی انتقال می يابد که آخرين آنها مربوط به فروردين سال ۹۱ بوده است.
به گزارش منابع حقوق بشری در اين سال ها، خانواده ارژنگ داودی نيز تحت فشار و در معرض تهديدهای ماموران امنيتی و اطلاعاتی بوده اند.
تلاش ایران برای رسمیت دادن به کنترل خود بر تنگۀ هرمز، بهرغم مخالفتهای بینالمللی
کوتاهزمانی پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، تهران کنترل تنگۀ هرمز، این آبراه حیاتی انتقال حاملهای انرژی به بازارهای بینالمللی ...
-
Immediate Activation of the Responsibility to Protect (R2P) in Iran To: The United Nations Security Council and the International Community...
-
تنها یکی دو روز از جفتک پرانی خامنه ای و مزدوران تروریستش در حمله به سفارت امریکا در بغداد نگذشته که امریکا در یک عملیات بسیار ماهرانه و...
-
اسرائیل بعد از حمله اول به حملات خود ادامه داده و ما شاهد حمله سوم و حتی ادامه آن میباشیم و چنین به نظر میرسد که اسرائیل مصمم به ادامه جنگ...
