۱۴۰۲ آبان ۲۱, یکشنبه

تغییر ارزش‌ها در ایران &جان‌باختن مهسا امینی

جان‌باختن مهسا امینی، دختر 22 ساله‌ در ایران در پی بازداشت، موج گسترده اعتراضات در سراسر این کشور را به همراه داشت. معترضان مدعی هستند که وی در نتیجه اعمال خشونت نیروهای امنیتی طی بازداشت، جان باخته است. مقامات نیز با بیان اینکه موضوع بررسی شده، ادعاهای مطروحه را تکذیب کردند و برای تقویت این رویکرد آخرین تصاویر مربوط به مرگ وی را به اشتراک گذاشتند. ابراهیم رئیسی، رئیس‌جمهور ایران نیز طی تماس تلفنی با خانواده مهسا امینی به آن‌ها تسلیت گفت. همچنین نماینده رهبری ایران در استان کردستان نیز به دیدار آن‌ها رفت. افراد نزدیک به خانواده مهسا امینی و معترضین معتقدند که مرگ وی ناشی از ضربات سنگینی که به سر او در خودروی پلیس وارد شده، اتفاق افتاده است و به همین دلیل تظاهرات در ده روز گذشته همچنان ادامه دارد. - بحث حجاب اجباری از کی آغاز شد؟ در تصاویر مربوط به انقلاب 1979 (1357) مبارزه مشترک زنان با حجاب و بدون پوشش روسری و هم وعده‌های مقامات ارشد مبنی بر این که «حجاب، اجباری نخواهد بود» در چند ماه نخست این واقعه در تیترهای روزنامه‌ها به چشم می‌خورد. اما با آغاز جنگ عراق و ایران در سپتامبر 1980 حکومت نظامی شدید و شرایطی در رویکرد سیاسی به وجود آمد که در نگاه اول، موقت بنظر می‌آمد، اما تاثیر آن‌ها تا به امروز ادامه دارد. افزایش تلفات جانی و مهاجرت جنگجویان داوطلب مذهبی از روستا‌ها به تهران و مشاهده وضعیت زندگی در این شهر موجب ایجاد درگیری و همچنین عنوان گلایه‌هایی مبنی بر این که «آیا به خاطر این شهید می‌شویم» شده بود. این گلایه‌ها بعدها تاثیرگذار شدند و در نتیجه آن آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ایران فتوای اجباری شدن حجاب برای زنان در ادارات دولتی را صادر کرد. ایران در اوایل انقلاب اسلامی با جمعیت 35 میلیونی که در آن فرهنگ حومه نشینی غالب و سطح تحصیل مردم پایین بود، با ایران کنونی که سه‌چهارم از کل جمعیت آن شهرنشین هستند، بسیار فاصله دارد. این موضوع در نقش و جایگاه زمان در جامعه بیش از هر چیزی مشهود است. با توجه به جامعه ایران و حتی نزدیکان مقامات و مسئولین این موضوع به راحتی قابل فهم است. همانطور که معترضین در رسانه‌‌های اجتماعی تاکید دارند، در مقطعی که فرزندان و نوه‌های مقامات ارشد با پوشش‌های کاملا متفاوت ظاهر می‌شوند، «کشته شدن» یک دختر جوان در بازداشتگاه به دلیل «پوشش نامناسب روسری» موجب اعتراضات در جامعه شده است. از سویی اظهارات برخی نمایندگان مجلس و مقامات ارشد سابق در این زمینه نیز نمونه آشکار نحوه انعکاس این مسئله است. از سوی دیگر واکنش ورزشکاران، بازیگران و مجریان نزدیک به دولت که اصولا در مواجهه با موضوعات مشابه موضع محتاطانه‌ای داشتند، قابل تامل است. تقلیل دو واژه «نیک» و «بد» به عنوان مفاهیم مهم در زندگی بشری در این زمینه به فساد، حوادث ناشی از مدیریت نادرست محیط زیست یا محدودیت‌های سیاسی-فرهنگی و آزادی‌ها مانند حجاب، حضور زنان در استادیوم‌ها، مصداق بارز نحوه تحول و از بین رفتن ارزش‌های اخلاقی که تبدیل به ابزار سیاسی شده‌اند، است. جامعه ایرانی به لحاظ تاریخی و فرهنگی نیز خاصیت یک جامعه معترض را داشته و فاصله بین مردم و دولت همواره وجود دارد. این نه تنها بین قوم‌ها و مذهب‌های مرکزی و اطراف بلکه در بین قدرت‌های متعلق به مرکز نیز وجود دارد. با توجه به روند انقلاب و بعد از آن می‌توانیم بگوییم که گسل‌های اجتماعی در این کشور همواره فعال هستند. پیش از رویدادهای اجتماعی که در هر دهه یک بار دیده می‌شدند، اکنون در 3 الی 4 سال یکبار تکرار می‌شوند. یکی از علت‌های اصلی آن عدم کفایت راه‌های قانونی برای طرح مطالبات است. با توجه به مثال پایانی به دلیل عدم فعالیت احزاب سیاسی در ایران، هیچ تشکل سیاسی نمی‌تواند بگوید که «اگر ما به قدرت برسیم، قانون حجاب اجباری لغو خواهد شد». لذا این موضوع و مسائل مشابه موجب کنار گذاشته شدن، تعمیق مطالبات سیاسی و اقتصادی و همچنین نشان دادن خود به نحوی دیگر می‌شود. انتخاب ابراهیم رئیسی به عنوان رئیس جمهور ایران در نتیجه «مهندسی انتخابات» در دوره اخیر، توازن بین منتخبان و منتصبان را به سود منتصبان تغییر داده است. همچنین امید قشر وسیع جامعه نسبت به پلتفرم‌های قانونی سیاسی ایران کاهش پیدا کرده است. - اتفاقات اخیر به کدام سو می‌رود؟ اعتراضات به مرگ مهسا امینی دختر کردی که از کردستان برای مسافرت به تهران آمده بود، نخست در شهرهایی که جمعیت کرد زیادی در آن‌ها زندگی می‌کنند تشدید یافت. این موضوع به سرعت در دستورکار گرو‌های سیاسی کرد دیگر قرار گرفت. به طور مثال مسعود بارزانی با خانواده امینی تماس گرفته و این حادثه را به آن‌ها تسلیت گفت. در همین هنگام نیز تظاهرات در مدت کوتاهی به نقاط مختلف کشور گسترش پیدا کرد. این تظاهرات به دانشگاه‌های تهران، قم به عنوان پایتخت مذهبی ایران و جزیره کیش یکی از مناطق توریستی ایران کشیده شد. همچنین شهرهای ترک نشین ایران به اعتراضات پیوستند. تر‌ک‌های ایران که به دلایل برخی رویدادهای تاریخی و فرهنگی رابطه نه چندان خوبی با کرد‌ها دارند، در شهرهای تبریز، اردبیل، زنجان، قزوین و همدان تجمعات اعتراضی برگزار کردند. در این زمینه به راحتی می‌توان گفت که این نوع اعتراضات به مرور زمان از علت اصلی برگزاری آن‌ها فاصله گرفته و به سمت و سوی دیگری سوق داده می‌شوند. به طور مثل در تظاهرات استان کردستان که سازمان‌های جدایی طلب فعال‌تر هستند، شعارهای «بژی کردستان» و در شهر تبریز نیز شعارهای «آزادلیق، عدالت و میللی‌حکومت» با اشاره به وقایع تاریخی به گوش می‌رسند. بی تردید این وضعیت درباره گروه‌های طرفدار سلطنت و مجاهدین خلق نیز صدق می‌کند. هرچند که این اعترضات در بین گروه‌های دینی و اتنیکی مختلف در سراسر ایران گسترش یافته است، تجربیات در گذشته نشان می‌دهد که تهران به این نوع اعتراضات را به راحتی پایان می‌دهد. کم بودن تلفات جانی نسبت به تظاهرات 2018 نشان می‌دهد که حکومت ایران خود را در خطر احساس نمی‌کند. موضوع مهم و تعیین کننده در این زمینه واکنش جامعه بین المللی و افراد داخل نظام که به طور سیاسی قهر کردند، خواهد بود. واکنش‌های قدرت‌های غربی نشان می‌دهد که جبهه غرب چندان امیدی به این اعتراضات ندارند و بر توافق هسته‌ای تمرکز کرده‌اند. گردهمایی مجلس خبرگان پس از بیماری و عمل جراحی آیت‌الله علی خامنه‌ای رهبر ایران، عدم عضویت حسن روحانی رئیس جمهور سابق ایران در مجمع تشخیص مصلحت نظام و شعارهای معترضین علیه مجتبی خامنه‌ای فرزند رهبر ایران نیز آینده‌نگری‌های مرتبط با دوره بعد از وی را حائز اهمیت می‌کند. با توجه به اظهارات فرمانده سپاه پاسداران در مورد تظاهرات میلیونی 88 به عنوان «رویارویی داخلی حکومت» که آن را دشوار تر از جنگ دوره ایران و عراق دانسته بود، واکنش اصلاح طالبان و اعتدال‌گرایان مانند علی لاریجانی، حسن روحانی، حسن خمینی و اسامی مشابه که همواره خود را در خطر تسویه‌ شدن احساس می‌کنند، از لحاظ تظاهرات و آینده ایران تعیین کننده خواهند بود.

سلطنت اصولاً چه در شکل مشروطه و چه در شکل مطلقۀ آن با برابری افراد در تعارض است

 

هر ساله با فرارسیدن سالگرد پیروزی انقلاب بهمن‌ و سرنگونی رژیم پهلوی، شاهد اظهارنظرهای گوناگون از سوی نیروهای مختلف سیاسی دربارۀ این رخداد مهم تاریخ معاصر کشور هستیم. در سالیان اخیر و با تقویت موضعِ هوادارانِ رژیم پیشین و پیوستن بخش‌هایی از سایر نیروهای اپوزیسیون و حتی تعدادی از اصلاح‌طلبان به اردوی طرفداران سلطنت‌ و همچنین گسترش امکانات رسانه‌ای این بخش از اپوزیسیون، تبلیغات زیادی به سود رژیم قبل و علیه انقلاب در قالب تحلیل‌، مقاله‌، مستند‌، میزگرد و … تهیه و منتشر می‌شود. اگر در گذشته بخش مهمی از این تبلیغات حول ستایش از عملکرد رژیم پیشین سامان می‌یافت، در سالیان اخیر، علاوه بر تمرکز بر مقایسۀ میان عملکرد جمهوری اسلامی و رژیم پهلوی، شاهد ارائۀ طرح‌ها و برنامه‌هایی برای آیندۀ ایران از سوی طیف‌های گوناگون سلطنت‌طلبان هستیم.

شاید یکی از نکات مشترک میان برنامه‌ها، طرح‌ها و مواعید این جناح‌های متفاوت، تأکید بر پایبندی به قانون اساسی و اصل مشروطیّت و پرهیز از خودکامگی و استبداد فردی است. این ادعاها اگرچه همواره از سوی نیروهای منتقد سلطنت با ارجاع به نمونه‌های تاریخی، اسناد و به‌ویژه رفتار نیروهای هوادار سلطنت با مخالفان و منتقدان‌شان به چالش کشیده شده‌اند، اما در مقابل، بخش‌هایی از سلطنت‌طلبان با تلاش برای دوری جُستن از بخش‌های افراطی و ارتجاعی‌تر هوادارانِ نظام پادشاهی و تأکید بر لزوم رعایت قواعد دموکراسی، اصل مشروطه و جدایی سلطنت از حکومت، می‌کوشند چهر‌ۀ معقول‌تر و مدرن‌تری را از خود به تصویر کشند.

ما پیش‌تر و در شمار‌های قبلی نشریه‌های «دانش و مردم» و «دانش و امید» به بررسی وضعیت کشور در زمان پهلوی اوّل و دوّم و نیز ادعاهای بی‌پایۀ سلطنت‌طلبان در این زمینه پرداخته‌ایم و در این یادداشت کوتاه تنها سه ادعا را در پیش چشم می‌گذاریم و می‌کوشیم که صحت آنها را نشان بدهیم.

نخست آن که سلطنت‌طلبان -یا آنچنان که خود مایل‌اند تا بدان نام خوانده شوند، هواداران نظام پادشاهی- به جز قشر محدودی، نظیر بعضی از هواداران نظریۀ ایرانشهری، طرفداران خاندان پهلوی هستند و نه لزوماً هوادار شکل پادشاهی اِعمال سلطۀ سیاسی.

دوّمین ادعا این است‌که بخش بسیار بزرگی از هواداران خاندان پهلوی، دانسته یا ندانسته، هوادار حکومت مطلقۀ فردی هستند و این تمایل در چگونگی تبلیغات اینان به سود خاندان پهلوی مکتوم است.

سومین ادعا این است که شکل سلطنتی حکومت، یکی از خطرناک‌ترین اَشکالِ اِعمال سلطۀ سیاسی است و قادر نخواهد بود تا منافع اکثریت توده‌های مردم ایران را تأمین نماید.

هواداران نظریۀ ایرانشهری به عللی متفاوت از سلطنت‌طلبانِ سنتی و هواداران خاندان پهلوی، به مطلوب بودن رژیم پادشاهی برای کشور ایران باور دارند، اما حتی در خصوص همین عده نیز، ترجمۀ این باور در حوزۀ عمل سیاسی، فقط و فقط به معنای حمایت از خاندان پهلوی خواهد بود. اما اکثریت قریب به اتفاق سلطنت‌طلبان، عملاً به مطلوبیّت ماهُوی «سیستم پادشاهی» معتقد نیستند؛ بلکه تنها هواخواه به قدرت رسیدن بازماندگان خانوادۀ پهلوی هستند. نشانۀ چنین تمایلی آن است که نه تنها هیچ‌یک از اینان کوچک‌ترین تمایلی به نظام قاجار، به عنوان یک نظام پادشاهی، ندارند بلکه عموماً خصومتِ شدیدی نیز نسبت به حاکمان آن دورانِ تاریخی و نیز خاندان‌های وابسته به سلسلۀ قاجاریه از خود نشان می‌دهند: تا بدان پایه که زنده‌یاد دکتر محمد مصدق، یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های معاصر سیاسی کشور را، به علت تبار قاجاری‌اش، به طعنه «مصدق‌السلطنه» می‌خوانند و یا حتی اگر کسی خواستار به قدرت رسیدن خاندان‌های دیگر سلطنتی، نظیر افشاریه، زندیه و … و حتی انتخابِ یک خانوادۀ جدید شود، با واکنش تند این گروه از سلطنت‌طلبان مواجه خواهد شد.

تبلیغات هواداران خاندان پهلوی دربارۀ رژیم پیشین، تنها حول اقدامات افراد متمرکز است: در اینجا برای تشریح موضوع، سه عامل را از یکدیگر تفکیک کرده و موضع سلطنت‌طلبان را دربارۀ اهمیت این عوامل در بهبودی شرایط کشور بررسی خواهیم کرد.

اگر برای لحظه‌ای گمان کنیم که هر آنچه که صریح‌ترین و افراطی‌ترین هواداران پهلوی‌ها دربارۀ وضعیت مطلوب ایران- چه در حوزۀ سیاسی و چه در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و …- در زمان زعامت این خاندان می‌گویند، مطلقاً و بی‌کم و کاست صحیح باشد، آن‌گاه می‌توان از این افراد خواست تا نشان بدهند که چُنان وضعیت مطلوبی برآمده از کدام عامل است:

از شکلِ پادشاهی حاکمیت؟

آیا عملکرد و توانایی تکنوکرات‌ها، کارشناسان و پایوران و اجزای ماشین دولت موجب ترقیّاتِ ادعایی اینان در عصر پهلوی است؟

و یا آن موفقیت‌ها و پیشرفت‌هایی که اینان مدعی هستند ایرانِ دوران پهلوی در مسیر دستیابی به آن بوده، ناشی از درایت و نبوغ فرد اول کشور بوده است؟ 

اینان نمی‌توانند ادعا کنند که آن موفقیت‌هایِ ادعایی ناشی از فرم نظام سیاسی کشور بوده است زیرا چنان‌که پیش‌تر گفته شد، در طول تاریخ این کشور می‌توان سده‌های بسیاری را نشان داد که به رغم وجود نظام سیاسی پادشاهی، وضعیت کشور در عرصه‌های گوناگون به هیچ‌روی مورد تأیید هواداران خاندان پهلوی نیز نبوده است. بنابراین نظام پادشاهی آن عاملی نیست که شرایط مناسب ادعایی اینان در پیش از انقلاب بهمن، نشأت گرفته از آن باشد.

اگر سلطنت‌طلبان بپذیرند که تکنوکرات‌ها و کارشناسان و … آن عامل اصلی بوده‌اند که چنان دستاوردهای «درخشانی» را برای کشور به ارمغان آورده‌اند، آنگاه باید به این پرسش ساده پاسخ بدهند که چرا بر شکل پادشاهی حکومت اصرار دارند؟ آیا در شکل جمهوری و یا سایر اشکال حکومت، نمی‌توان از توانمندی‌های کارشناسان و متخصصان بهره بُرد؟ بدین نحو، نمی‌توان این عامل را نیز به عنوان عنصر اساسی موفقیّت و شرط پیشرفت کشور، ارزیابی کرد.

افزون‌بر این، امروزه مشاهده می‌کنیم که تمامی تبلیغات سلطنت‌طلبان در رسانه‌های رنگارنگ‌شان بر شخصیت، توانایی، تصمیمات، برنامه‌ها و عملکرد رضا‌شاه و محمدرضاشاه متمرکز شده است. تنها استثناء در این عرصه مربوط به فساد، کاستی یا خطاهایی است که قادر به انکار و پرده‌پوشی آن نیستند و در چنین نمونه‌هایی این مشکلات ناشی از شرایط خاص، عملکرد و یا خیانت دیگران (نخست‌وزیر، وزرا و یا سطح نازل درک مردمان و …)ارزیابی و معرفی می‌شوند.

معنای واقعی این نوع تبلیغات و این شیوۀ استدلال، تنها یک چیز است: فردی که رهبری کشور را در دست دارد عامل اصلی تأثیرگذار بر وضعیت کشور است. کسانی که چنین سخنانی را بر زبان و قلم جاری می‌کنند و برای تبلیغ به سود پهلوی‌ها، بر عملکرد و توانمندی‌های ادعاییِ پهلوی اوّل و دوّم متمرکز می‌شوند، عملاً نقض جدی قانون اساسی مشروطه و متمم آن و خیانت به قانونِ برآمده از خون و عرق توده‌ها را توسط هر دو پادشاه سلسلۀ پهلوی تأیید می‌کنند. به عنوان نمونه‌ای از این تبلیغات می‌توان به بازنشر هزاران بارۀ مصاحبه‌های تقطیع شدۀ پهلوی دوم در حوزه‌های گوناگون، از جمله نفت، سیاست‌های اقتصادی، روابط خارجی، مسایل فرهنگی و … اشاره کرد. این حضرات توجه ندارند که مطابق با قانون اساسی و متممِ آن، شاه کوچک‌ترین حق و اختیاری برای مداخله و تصمیم‌گیری در این امور ندارد و این شیوۀ استدلال به معنای آن است که این افراد خواستار به قدرت رسیدن رهبری نظیر رضاشاه یا محمدرضا شاه هستند و آبادانی کشور را ناشی از وجود این‌گونه رهبران می‌دانند. اتخاذ چنین موضعی تنها به این معنی است که اینان بر خلاف ادعاهای پُر آب و تاب‌شان در زمینۀ آزادی، دموکراسی و التزام به قانون اساسی مشروطه، نیاز به حکومت مطلقۀ فردی را جار می‌زنند؛ زیرا منطقاً نمی‌شود که هم وضعیت آن دوره را مطلوب دانست، هم این مطلوبیت را مرتبط با فرم پادشاهی حکومت ندانست و نقش تکنوکرات‌ها را هم اندک ارزیابی نمود و طرفدار استبداد فردی نیز نبود. 

از سوی دیگر، مشکل دیگری نیز رُخ می‌نماید: اگر توانمندی‌های فرد اول کشور عنصر اساسی پیشرفت و موفقیت کشور است، پهلوی‌طلبان باید وجود آن توانایی‌ها و قابلیت‌ها را در پادشاه آتی یا به بیان صریح‌تر، رضا پهلوی، به ثبوت برسانند. اما نگاهی به کارنامۀ عملی، سیاسی و یا حتی تحصیلی وی کوچک‌ترین نشانه‌ای از قابلیت‌های لازم برای رهبری جامعه را به‌دست نمی‌دهد: این فرد بنا به اذعان خودش، با گذشت بیش از شصت سال، کماکان از طریق دارایی خانوادگی- بخوانید اموال غارت شدۀ مردم ایران- ارتزاق می‌کند؛ از منظر سیاسی، در چهل سال اخیر نه تنها تصمیمات و مواضع سیاسی او هیچ نشانه‌ای از نبوغ و یا حتی دست‌کم پختگی سیاسی را نمایان نمی‌کنند بلکه ایده‌های رنگارنگش از تشکیل «شورای ملی ایران» تا طرح موسوم به «ققنوس» و یا «پیمان نوین» یکی پس از دیگری با شکست مواجه شدند و به رغم تمام تلاش‌های رسانه‌های هواداراش به منظور معرفی او به عنوان یک چهره محوری و مورد وثوق اکثریت نیروهای اپوزیسیون، از جمهوری‌خواه تا سلطنت‌طلب، وی حتی قادر به ایجاد هماهنگی و هم‌نوایی لازم در میان نیروهای سلطنت‌طلب نیز نبوده است. مواضع سیاسی او، از درخواست برای شرکت در جنگ ایران و عراق به عنوان خلبان تا موافقت با اعمال تحریم حداکثریِ کشور و حتی تمایل به حملۀ نظامی به ایران، دامنۀ نوسانات دیدگاه‌های سیاسی وی را نمایان می‌کند. از سوی دیگر، مصاحبه‌ها و سخن‌رانی‌های پُرحاشیه و مغشوشِ او که همواره اعتراضات زیادی را حتی در بین گروه‌های متفاوت هوادار وی برانگیخته است، نیز تنها و تنها نشانه‌ای از ناتوانی وی در ایفای نقش یک رهبر سیاسیِ مقتدر و کاریزماتیک است. او حتی در حوزه‌های دیگر نظیر تحصیلات دانشگاهی نیز کارنامه‌ای بسیار ضعیف و نامشخص دارد؛ به رغم تَمّکن مالی و امکان تحصیل در برترین دانشگاه‌های جهان، به مانند پدر و پدربزرگ خود، فاقد هرگونه مدرک آکادمیک معتبر است: اگرچه خود وی و صفحات اینترنتی رسمی وابسته به وی مدعی هستند که رضا پهلوی دارای کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است، اما محمّد سهیمی، استاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، در مقاله‌ای تحقیقی ذیل عنوانِ «کارنامۀ چهل سالۀ رضا پهلوی؛ کوشش برای بازگشت نظام پادشاهی با کمک دولت‌‌های خارجی» که در سایت رادیو زمانه منتشر شد، در صحت این ادعا تشکیک نمود.

 بدین ترتیب، هوادارانِ رضاپهلوی ناچارند تا به جای تمرکز بر کارنامۀ ضعیف شخصِ وی، برای اثبات توانایی و قابلیت او برای رهبری، کماکان به عملکردِ پدر و پدربزرگش متوسّل شوند؛ بدیهی است که حتی به فرض همدلی با ادعایِ موفقیت‌آمیز بودنِ عملکرد پهلوی اوّل و دوّم، اتخاذِ چنین موضعی برای دفاع از رضاپهلوی، متضمّن نوعی اعتقاد به ویژهِ بودن خصلت‌ها و توانمندی‌هایِ «خانواده» پهلوی است. به بیان دیگر در اینجا با شکلی از باور به وجودِ «ژنِ برتر» در نزد هواخواهان این خاندان مواجه هستیم؛ نشانه‌ای از این باور را در اصرارِ اینان بر استفاده از عنوان «شاهزاده» برای نامیدنِ رضاپهلوی شاهدیم: زیرا از آنجایی که عموماً در زبانِ فارسی کسی را به علت شغلِ والدینش، مثلاً معلم‌زاده، کارمندزاده، آشپززاده و غیره نمی‌خوانند، می‌توان نتیجه گرفت که این اصرار بیمارگونه برای به کاربردنِ واژۀ «شاهزاده» پیش از نام رضاپهلوی، به منظور تاکید بر نسبتِ وی با پهلوی اول و دوم است تا بدین شکل با تَشبّث به پیوندِ خونی با خانوادۀ سلطنتی و در نتیجه بهره‌مندی‌اش از آن خصایصِ ادعاییِ ذاتی‌‌ـ‌ژنی این خاندان، قابلیت‌های نداشتۀ او مستدل گردد.

همچنین لازم است تا بر این نکته تأکید شود که شکل پادشاهی یا هر شکل دیگری از حکومت که در آن نهادی بدون محدودیت زمانی و عملاً خارج از نظارت دموکراتیک مردم و رسانه‌های مردمی وجود داشته باشد، بسیار خطرناک است: کافی است تا در همین منطقۀ خاورمیانه به نمونه‌هایی از حکومت‌های به اصطلاح جمهوری بنگرید که رهبران یا رؤسای‌جمهور مادام‌العمر دارند و عملاً نه جمهوری بلکه شکلی از نظام پادشاهی هستند. پذیرش فرم حکومتی سلطنت، مسیر چنین انحرافی را به صورت جدی و خطرناک برای بروز یک دیکتاتوری فردی خواهد گشود؛ شکلی از حکومت که اتفاقاً موروثی و مادام‌العمر بودن، نه انحرافی از اصولِ آن، بلکه از ویژگی‌های قانونی آن خواهد بود. در شکل سلطنتی‌ حکومت، وجود نهادِ پادشاهی، به عنوان یک بخشِ موروثی و عملاً مادام‌العمر و غیرپاسخ‌گو، احتمال بروز فساد، خودکامگی، انسدادِ سیاسی و تضییع‌ حقوق توده‌ها را به شدت افزایش می‌دهد.

اگرچه در دیالکتیک فرم و محتوا، نقش تعیین‌کننده از آنِ مضمون است اما شکل اعمال سلطۀ سیاسی به هیچ‌روی امری علی‌السویه و خنثی نیست؛ مسلماً محتوای یک حکومت سرمایه‌داری در هر دو شکل حکومت فاشیستی و جمهوری‌ متعارف بورژوایی یکسان است اما برای نیروهای مترقی و نیز توده‌های مردم، به هیچ‌وجه نحوه و شکل ستمِ طبقاتی در این دو شکل از سلطۀ سیاسی بی‌تفاوت نیست. 

از سوی دیگر، برخلاف برخی از پان‌ایرانیست‌های سلطنت‌طلب، که شکل پادشاهی حکومت را شکلی متناسب با روحیّات ایرانیان و ارجح بر سایر انواع حکومت از جمله جمهوری می‌دانند، این فُرم حکومت مُتضمّن هیچ سود و فایدۀ خاصی نخواهد بود و ارجاع به مفاهیم و عبارات ذهن‌گرایانه و مبهمی نظیر «روحیّات ایرانیان» و … قادر به مستدل کردن ادعای اینان در خصوص برتری و تناسب شکل سلطنتی برای ایران نخواهد بود.

طبیعتاً برای اینان مفیدتر خواهد بود تا به جای این گونه سخنان بی‌پایه به برخی ادلۀ «عقلی» مشاهیر علوم سیاسیِ هوادار سلطنت نظیر توماس هابز مُتشبث شوند: هابز برای دفاع از سلطنت، نقاط قوت این نوع از حکمرانی را در مقایسه با سایر انواع حکومت چنین برمی‌شمارد:

اول.رهبر جامعه علاوه بر اینکه نمایندۀ سایر مردم است، نمایندۀ طبیعی خودش نیز هست و هر چند کوشش دارد تا در هیئت یک رهبر سیاسی منافع عمومی را تأمین نماید اما به همان میزان نیز کوشش دارد تا منافع شخصی خود، بستگان و دوستانش را نیز حفظ نماید و اگر منافع عمومی در تعارض با این دست منافع قرار بگیرند، عموم رهبران منافع خصوصی خود را بر منفعت عمومی مُرجّح می‌دارند؛ زیرا شهوت آدمیان عموماً از عقل آنان نیرومندتر است و در نتیجه هرچه این دو منفعتِ عمومی و شخصی بیشتر برهم منطبق باشند، به نفع اجتماع است و در سلطنت این انطباق بیشتر از هرشیوه حکومتی برقرار است؛ زیرا ثروت، قدرت و حیثیت یک سلطان فقط از ثروت، قدرت و حیثیتِ رعایایش ناشی می‌شود.

دوم آنکه پادشاه می‌تواند از هر کدام از اعضا جامعه مشورت بخواهد و در نتیجه قبل از اقدام به هرکاری از نظر تمام متخصصان در عرصه‌های گوناگون آگاه می‌شود و تا هر اندازه که بخواهد قادر خواهد بود موضوع را محرمانه نگاه دارد. اما در سایر اشکال حکومت، وقتی که جمع حاکمان به مشورت نیازمند باشند، به جز کسانی که از ابتدا در آن انجمن حق اظهارنظر داشته‌اند، رأی و نظر دیگران پذیرفته نخواهد بود و آن کسان بیشتر مهارت‌شان در کسب ثروت است و نه دانش و معرفت و هنگام ابرازنظر کارشان به درازگویی می‌کشد ….

سوم آنکه تصمیم‌گیری‌های شخص شاه (در صورتی که فرد باثباتی باشد) به هیچ وجه دستخوش بی‌ثباتی نیست، ولی در شیوه‌های کشورداری جمعی، احتمال بی‌ثباتی وجود دارد، زیرا مثلا ممکن است در جلسه تصمیم‌گیری تعدادی از افراد غایب باشند و بعداً با تصمیم اتخاذ شده مخالفت کنند.

چهارم اینکه سلطان نمی‌تواند به سائقۀ حسادت و یا غرض شخصی با شخصِ خود مخالف شود ولی در حکومت‌های جمعی، ممکن است که افراد به دلایل شخصی نظیر رقابت، حسادت و … با نظرات هم مخالفت کنند و حتی کار به جنگ داخلی بکشد.

و آخرین مورد آن‌که اگرچه در حکومت سلطنتی این نقیصه وجود دارد که ممکن است سلطان افراد محبوبِ خود را بر دیگران برتری بخشد و حتی برای دولتمند کردن وی به ناحق دیگری را از حقوق و دارایی‌های خود محروم نماید، اما بروز چنین مسئله‌ای در سایر اقسام حکمرانی نیز ممکن است، ولی در نظام سلطنتی دست‌کم شمار نورچشمی‌های شاه محدود است، ولی نزدیکان و نورچشمی‌های یک هیئت حاکمه جمعیت بزرگ‌تری را شامل می‌شود: این است مجموعۀ ادله‌ای که توماس هابز به نفع سلطنت اقامه می‌کند!

اما، سلطنت اصولاً چه در شکل مشروطه و چه در شکل مطلقۀ آن با برابری افراد در تعارض است (قطعاً برابری سوسیالیستى مورد نظر نیست و در اینجا تنها برابریِ حقوقیِ لیبرالی مورد نظر است)؛ افرادی از جامعه (خاندان سلطنتی) به مناسبت روابط خونی از بدو تولد از برتری نسبت به تمامی افراد جامعه برخوردارند. از سوی دیگر «موهبت الهی»، «فره ایزدی» و … سلطنت را به آسمان پیوند می‌دهد؛ و خون به‌واسطۀ توارث، این پیوند ناخجسته زمین را با آسمان در خاندان سلطنتی تداوم می‌بخشد و تجلّیِ شوم این پیوند نامبارکِ خاک و خدا و خون، در شعار معروفِ سلطنت‌طلبان بازتاب می‌یابد: خدا، شاه، میهن!

و طبیعتاً در پاسخ به ادعای چنین شکلی از وطن‌پرستیِ ارتجاعی و چنین خداوندی که تنها چونانِ ابزاری به کار توجیهِ سیاه‌کاری‌های فرادستانِ ستم‌پیشه و مشروعیت‌بخشی به آنان می‌آید، باید بانگ پُر طنین فرودستانِ تاریخ را از زبان هاینریش هاینه شنید:

«لعنت نخست بر خدا! خدای کور و کَر که به او همچون کودکی به پدر اتکا کردیم؛ که به او امید بسته و اعتماد کردیم؛ که امیدمان را سلب و اعتمادمان را به بازی گرفت! لعنت دوم بر شاه! شاهِ شاهان که سیه روزی ما نرمش نکرد و اثری در او نبخشید؛ که آخرین پشیزمان را از کف‌مان رُبود؛ که سربازانش بر ما همچون بر سگان آتش گشودند! لعنت سوم بر میهن! که برای ما چیزی جز سیه روزی و ننگ نداشت؛ که در آن از گرسنگی و سیه‌روزی رنج کشیدیم!»

 مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق

۱۴۰۲ مهر ۲۳, یکشنبه

نخستین سالگرد خیزش انقلابی زن، زندگی، آزادی

 

نخستین سالگرد خیزش انقلابی زن، زندگی، آزادی، گذشت و وارد دومین سال شده ایم. مقداری از آنچه در بارهٔ این خیزشِ دیگر تبدیل شده به جنبش باید نوشت را در مقالات متعدد پیشین نوشته ام
نوشتهٔ حاضر، فقط دو‌ ـ سه نکته را در معرض خرد جمعی قرار می‌دهد بدون آن که حامل قطعیتی و نتیجه‌گیری‌یی نهایی باشد.


 

به‌جز در شرایط استثنایی، و البته محتمل، بدون یک اتحاد عمل مقطعی فراگیر، که شامل حضور فعال و کم و بیش متشکل کارگران ـ در معنای وسیع این کلمه که محدود به آنچه معمولاً طبقهٔ کارگر نامیده می‌شود نیست ـ (۲) نیز باشد، این جنبش یا خیزش انقلابی، برای رسیدن به نتیجه‌یی ماهیتاً متفاوت، تضمین‌های کم‌تری دارد.

تصویر اعتصاب‌های موفق و تعیین‌کنندهٔ پنجاه و هفت را اگرچه وسوسه‌گر است، باید نخست، یا دستکم در مراحل نخستین، از برابر دیدگان خود دور کنیم، و به واقعیت جامعهٔ امروز ایران بر‌گردیم.

اگر در جایی بتوان دست به اعتصاب‌های کامل کلاسیک زد، طبعاً هیچ درنگی جایز نیست، اما جدای از آن ـ و شاید هم به تعبیری برای آماده‌سازی شرایط تحقق آن ـ می‌توان به دست از کار کشیدن در ساعات معین و از پیش تعیین‌شده و هماهنگ‌شده‌یی در هر روز یا در روز‌های معینی از هفته فکر کرد.

یک مورد فرضی را در نظر بگیریم:
هر روز، به مدت دو ساعتِ هماهنگ‌شده، همگان، فعالیت خود را متوقف کنند، و بعد دوباره از سر بگیرند.
در آن صورتِ مفروض، چه پیش خواهد آمد؟

یک:
لطمهٔ چندانی به درآمد (حقوق کارکنان، یا درآمد‌های دیگر برای غیر حقوق‌بگیران) نخواهد خورد.

اگر دولت و کارفرما، می‌توانند در یک اعتصاب کامل کلاسیک، از پرداخت حقوقِ ماهیانهٔ اعتصاب کنندگان خود‌داری کنند، در اعتصاب مفروض، چنین کاری برای آن‌ها آسان نیست.
از این گذشته، آن‌ها می‌دانند که در صورتی که به بهانهٔ چند ساعت اعتصاب در هفته، به جای کسر احتمالی، از پرداخت کل حقوق خود‌داری کنند، با کمی بدشانسی، راه را برای اعتصاب کامل کلاسیک، و نیست بالاتر از سیاهی رنگ، با دست خود هموار خواهند کرد.

درآمد‌های دیگر ـ برای غیر حقوق بگیران ـ هم با مجموعاً چند ساعت توقف کار در هفته، خیلی آسیب نخواهند دید.

دو:
این اعتصاب مفروض، همهٔ دست‌اندر‌کاران را به نیروی خود، و به امکان عمل خود، امیدوار خواهد کرد؛ و به تناسب میزان گسترش سراسری احتمالی‌اش، تمرین خوبی خواهد بود برای امر حیاتی سازمان‌دهی و تقسیم کار در مبارزه.

این را هم فراموش نکنیم که اعتصاب‌های با اهداف صنفی هم در خدمت جنبش هستند، و فراگیر شدن‌شان کار ج.ا را دشوار می‌کند.

سه:
به شعار و سر و صدا و تظاهرات و این‌جور چیز‌ها در این مورد معین نیازی نیست، و حتی شاید بهتر باشد که به منظور بستن راه هر نوع بهانه یی برای ورود نیرو‌های سرکوبِ مستقیم به صحنه ـ در این مورد معین ـ از سیاسی کردن غلیظ آکسیون خودداری شود و تکیه‌ها بیشتر بر وجوه مدنی یا حتی ـ اگر لازم شود ـ صرفاً صنفی باشد.

این اعتصاب مفروض، اگر احتمالاً به وسایل حمل و نقل عمومی و غیر عمومی، و مغازه‌ها و کار و کسب‌های معمولی گسترش بیابد ـ و باید نیز چنین شود تا موفق یا موفق‌تر باشد ـ کلاً فضای جامعه را در ساعات هماهنگ‌شدهٔ معین ـ و به تَبَع آن در تمام شبانه روز ـ دیگرگون خواهد کرد.

روح فردی با روح جمعی فرق دارد؛ و جمع، اگرچه مجموعه‌یی از فرد‌هاست، روح دیگری دارد که به تناسب آحاد تشکیل دهندهٔ آن، متغیر است، و از فرد به جمع، و از جمع به فرد منتقل می‌شود؛ و در این بده و بستان و این تبادل ارگانیک میان جمع و فرد، و فرد و جمع، امید یا سرخوردگی، اعتماد یا عدم اعتماد به نفس، ابعادِ مضاعف در مضاعف می‌یابند.

ـــــــــــــــــــــــــ

این انتظار که باز عده‌یی به خیابان‌ها بیایند و شعار بدهند و سرکوب شوند و دوباره روز از نو، نه انتظار شرافتمندانه‌یی است و نه انتظار الزاماً تحقق‌یابنده‌یی.

در شرایط کنونی، هر اندازه در تحلیل مبارزهٔ مسالمت‌آمیز و مبارزهٔ غیر‌مسالمت‌آمیز و جایگاه هر کدام از این دو، نوشته شود باز هم کم است.
ولی من، عطف به آنچه در این باره، قبلاً بار‌ها نوشته ام، پرسش ـ و نه پیشنهاد ـ زیر را مطرح می‌کنم:
ـ اگر منتظر به خیابان آمدن‌های مشابهِ موارد پیشین، و سرکوب شدن دوبارهٔ مردم ماندن، نادرست و غیر‌شرافتمندانه است، آیا می‌توان به تدارک نوعی جنگ و گریز غیر‌مسالمت‌آمیز با هدف تسخیر خیابان‌ها و مراکز مهم فکر کرد؟

طبعاً منظور، راهکار‌ها و شاهکار‌هایی نیست از نوع تخیلات و توهماتِ آن نهان‌شده از بیم جان خویش، که از کنج امنِ عیش، و امن و عیش، مرتباً این و آن را به «آتش، جواب آتش» دعوت می‌کند و از آن‌ها «فدای حد اکثر» می‌طلبد.

در نظر او، جانِ آدمیان، قاپ قمار در کوچه و بازار است، و خون و رنج و شکنج‌ این و آن‌ متاعی است برای سرقت و به خرید و فروش گذاشتن در سرسرا‌ها و راهرو‌ها و کریدور‌‌های خونینِ تئوریسین‌ها و بانیان و آمران و عاملان و فرماندهان میدانی جنگ‌ها و اشغال‌ها و برپا‌کنندگان زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های آشکار و پنهان و سازمان‌دهندگان انواع فجایعی که از این‌سو تا آن‌سوی جهان شاهدش هستیم.

نتیجهٔ راهکار های او را در یکی دو سال اول دههٔ شصت ـ با آن همه امکانات و توان نظامی و نیروی انسانی‌یی که آن زمان در اختیارش بود‌ ـ دیده‌ایم، و سرگذشت خود او را از پس از آن تا به امروز.

آنچه او امروز تبلیغش را می‌کند، اگر به فرض محال، به‌جز تعداد بسیار اندکی از ساده‌دل‌ترین و خوشباور‌ترین جوانان کم سن و سالِ دور‌مانده از سیر تکامل هم‌نسلان خویش، خریداران دیگری هم در جامعه داشته باشد، باز هم در اوج خود، از نظر کارایی به سطح یک‌هزارم آنچه در یکی دو سال اول دههٔ شصت ـ با آن نتایج نامطلوب و با آن هزیمت و شکست مهیب ـ گذشت نخواهد رسید.
(...)

ـــــــــــــــــــــــــ

یک برهم‌خوردگی غافل‌گیر‌کننده و ناگهانی موازنه‌ها و معادله‌های موجود در حاکمیت ج.ا، هم ممکن است که نتایج بسیار خوبی برای مردم داشته باشد، و هم ممکن است که پی‌آمد‌هایش خوب نباشند.
اما، در مجموع، به نظر می‌رسد که بدون چنان برهم‌خوردگی ناگهانی و غافل‌گیر‌کننده‌یی، توان هرچند متزلزل‌تر از همیشهٔ ج.ا در سرکوب، تا مدتی همچنان باقی بماند، و دشواری‌های مبارزه، بیشتر شوند، و فرصت‌ها از دست بروند.

دریافتن فرصت‌ها، و مبارزه و جنبش و خیزش و انقلاب، به هر حال، ریسک هایی دارند که گریز از آن ریسک‌ها، و همه چیز را پیشاپیش، قطعی و تضمین شده خواستن، منجر به بی‌عملی خواهد شد، و فرجامی بد‌تر از از آنچه این گریز، گریز از آن است خواهد یافت.

خامنه‌ای به عنوان رهبر ج.ا، محور یا تکیه‌گاه نوعی توازن ـ توازنِ البته متغیر به تناسب برآیند نیرو‌های درونیِ در حال جنگ یا رقابت با یکدیگر ج.ا در هر مقطع ـ است، و حذف فیزیکی طبیعی یا غیر طبیعی‌اش می‌تواند به چنان بر‌هم‌خوردگی ناگهانی و غافل‌گیر‌کننده‌ و به احتمال زیاد سازنده‌یی بیانجامد

۱۴۰۲ شهریور ۲۴, جمعه

سالروز شهادت بانو مهسا امینی بازخوانی جنایت جمهوری اسلامی

از کشته شدن مهسا امینی یک سال گذشت. او تا پیش از روز حادثه، مثل میلیون‌ها دختر و پسر جوان ایرانی زندگی معمول خودش را داشت اما «ژینا» زمانی به یک چهره و «اسم رمز» یک جنبش اعتراضی تبدیل شد که روز ۲۲ شهریورماه، حوالی ساعت شش عصر در حین گشت و گذار در پارک طالقانی و «پل طبیعت» با ماموران گشت امنیت اخلاقی روبرو شد و او را به جرم «بدحجابی» با اجبار سوار ماشین گشت ارشاد در مقابل ایستگاه مترو حقانی کردند تا در «کلاس آموزشی» پلیس امنیت اخلاقی در خیابان وزرا، شرکت کند. از نظر دستگاه قضایی و مسئولان نظام، پرونده جان باختن مهسا بسته شده، تمام اقدامات حقوقی و قانونی انجام شده و سوال و ابهامی باقی نمانده است اما از نظر خانواده و وکلای خانواده مهسا امینی پرونده، این دختر سقزی هنوز ابهاماتی زیادی دارد. صالح نیکبخت، به عنوان یکی از دو وکیل خانواده آقای امینی تحت فشار نیروهای وزارت اطلاعات در اسفندماه سال گذشته برای او پرونده سازی کردند و روز ۸ شهریور ماه امسال در دادگاه محاکمه شد. به گفته شبکه حقوق بشر کردستان، اواخر مرداد ماه امسال وزارت اطلاعات در متن شکایت خود علیه آقای نیکبخت به صراحت اعلام کرده که او در «تشویق خانواده امینی به پیگیری پرونده مرگ فرزندشان» نقش اصلی را داشته و از آقای نیکبخت خواسته شده تا نظریه کمیسیون پزشکی قانونی درباره جان باختن مهسا امینی را بپذیرد. ۲۲ شهریورماه رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی در ایران از بستری شدن دختر جوانی خبر دادند که با گشت ارشاد «درگیر» شده و «به خاطر شدت جراحات وارده و آسیب شدید مغزی» در بیمارستان «کسری» تهران تحت درمان قرار گرفته است. نام این دختر را «مهسا امینی» و اهل سنندج معرفی کردند رسانه‌ها از قول کیارش، برادر مهسا درباره چگونگی بازداشت خواهرش و اتفاقات عصر آن روز در مقابل ساختمان پلیس امینت اخلاقی، گزارش‌هایی منتشر کردند. کیارش امینی گفته بود در بیمارستان امکان گرفتن عکس از خواهرش را نداشته اما «آثار کبودی را روی صورت و پای خواهرش دیده». یک روز بعد، در ۲۳ شهریورماه خبر به کما رفتن مهسا منتشر شد و در تاریخ ۲۴ شهریورماه، نخستین عکس از مهسا امینی در حالی که روی تخت بیمارستان بود، منتشر شد. در این روز رسانه‌ها از قول بستگان مهسا خبر دادند که او جان داده اما نیروی انتظامی در همین روز در نخستین واکنش با صدور اطلاعیه‌ای اعلام کرد «خانمی به نام مهسا امینی که برای توجیه و آموزش به یکی از بخش‌های پلیس تهران بزرگ هدایت شده بود، در جمع سایر افراد هدایت‌شده، به طور ناگهانی دچار «عارضه قلبی» شده و بلافاصله با همکاری پلیس و اورژانس به بیمارستان انتقال شد که اکنون تحت درمان و مداوا قرار دارد. خبر تکمیلی متعاقبا اعلام خواهد شد». «خبر تکمیلی» روز بعد در ۲۵ شهریورماه، درباره درگذشت مهسا بود. بیمارستان کسری یک روز پس از اعلام خبر جان باختن مهسا در اطلاعیه‌ای اعلام کرد او در ساعت ۲۰:۲۲ روز سه شنبه ۲۲ شهریور ماه با «بدون علائم حیاتی و مرگ مغزی» به بیمارستان منتقل شده و این اطلاعیه نشان می‌داد که عملا او در هنگامی که در اختیار پلیس بوده جان باخته و اقدامات بعدی پلیس در انتقال به بیمارستان و نگهداری او احتمالا با اهداف دیگری صورت گرفته است تا دست‌کم نشان داده شود که پلیس تمام اقدامات لازم را برای نجات او انجام داده و حتی اعلام شد که « پلیس امنیت اخلاقی هزینه درمان این دختر را برعهده گرفته است» و فرمانده پلیس تهران به خانواده مهسا گفته بود «نگران نباشید، سپرده‌ایم ناهار و شام به شما بدهند». از ۲۵ شهریورماه به بعد مهسا امینی، به قول پدرش دختر «ایران» شد و نام او ترند جهانی شد و بیش از ۳۰۰ میلیون بار در ایکس (توئیتر) تکرار شد و رکوردهای شبکه‌های اجتماعی در سراسر دنیا را شکست و سرآغاز یک جرقه بزرگ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» شد استان تهران نیز در یک برنامه تلویزیونی حاضر شد و اعلام کرد ۱۹نفر از متخصصان رشته‌های مختلف پزشکی در بررسی این پرونده حضور داشتند. روزنامه هم‌میهن در روز ۱۸ مهرماه در گزارشی از روند این پرونده نوشته بود « پرونده در دادسرای جنایی همچنان روی میز است، اما همه چیز محرمانه جلو می‌رود. سازمان پزشکی قانونی اطلاعات را قطره‌چکانی در اختیار رسانه‌ها قرار می‌دهد. نشست‌ها هم محرمانه با مدیران‌مسئول روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها برگزار و درباره زوایای پنهان پرونده توضیح داده می‌شود». عمومی مطرح و به جریان افتاد اما با نتیجه عملی و موثری پایان نیافت. برای مهسا امینی نیز با وجود چندین کمیته حقیت‌یابی که مقام‌های حکومتی به راه‌ اندختند حتی به یک عذرخواهی رسمی نیز ختم نشد و هشدارهای حقوقدانان و فعالان سیاسی و مدنی نیز به جایی نرسید. پرونده مهسا امینی یکی از صدها پرونده‌ای است که در جریان اعتراضات سال گذشته مانند ۹۸، ۹۶، ۸۸، حادثه‌ کوی دانشگاه، جان باختن زندانیان سیاسی در زندان‌ها، کشته شدن ستار بهشتی، زهرا کاظمی و ... است که پرونده‌ای برای آنها در محاکم قضایی تشکیل شد و به نتیجه نرسید اما پروندهایی که یک پای آن به نزدیکان یا افراد وابسته به حکومت و نیروهای نظامی وامنیتی بوده، به سرعت به نتیجه رسیده است.

۱۴۰۲ تیر ۲۹, پنجشنبه

تبعیض علیه تسنن در ایران ادامه دارد:ترک‌های سنی مذهب در ایران، روایت رنج و تبعیض

- شش خودرو حامل نیروهای امنیتی که تعداد مأموران حدودا ۲۵ نفر بود وارد منزل حامد شدند، از در ورودی بالا رفتند. حامد در هال را باز کرد و گفت کجا هجوم می‌برید؟ مادرم روسری به سر ندارد اما مأموران به حرف‌های حامد اعتنایی نکردند، با لگد در ورودی را شکستند، وارد منزل شدند و حامد را مورد ضرب و شتم قرار دادند. مأموران در حین تفتیش منزل، لوازم شخصی حامد را ضبط کردند و او را سوار خودرو کردند. مادرش تلاش می‌کرد مانع مأموران شود اما شش نفر از مأموران او را کتک زدند. بگیرید و بکشید این شرح بازداشت یک شهروند اهل سنت تُرک‌ است. اقلیت‌های مذهبی در ایران پس از انقلاب بهمن ۵۷ همواره تحت تبعیض سیستماتیک و فشار نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی بوده‌اند. حتی شهروندان اهل سنت که به‌ عنوان مسلمان در قانون اساسی جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته می‌شوند هم همراه سایر اقلیت‌های دینی از جمله بهایی‌ها، مسیحی‌ها و یهودی‌ها از اعمال فشارهای فراقضایی، بازداشت و قتل‌های زنجیره‌ای درامان نمانده‌اند. در این میان ترک‌های اهل سنت چهار دهه است در سکوت رسانه‌ای تبعیض و سرکوب را تجربه می‌کنند. ترک‌های سنی مذهب در ایران عموما در شهر‌های ارومیه، سلماس، خوی، منطقه مرزی رازی و روستاهای اطراف آن زندگی می‌کنند. آمار مشخصی از تعداد پیروانان اهل سنت ترک در ایران در دست نیست اما به گفته فعالان اهل سنت، حدودا ۲۰ درصد از جمعیت ارومیه را ترک‌های اهل سنت تشکیل می‌دهند. علاوه بر این، بخشی از مناطق تالش در استان گیلان نیز محل زندگی تُرک‌های اهل سنت است که به تُرکی آذربایجانی تکلم می‌کنند و جمعیت آن‌ها بیش از ۶۰۰ هزار نفر تخمین زده می‌شود
. حامد غضبانی، سردبیر وب‌سایت سُنی نیوز درباره ترک‌های سنی مذهب ایران به زمانه می‌گوید: «ترک‌های سنی مذهب تحت تبعیض‌های سیستماتیک اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مضاعف قرار دارند. نگاه امنیتی حاکمیت به قومیت‌ها و به‌خصوص جامعه اهل ‌سنت ایران باعث شده تا شهروندان سنی مذهب در استان آذربایجان غربی از داشتن بسیاری از حقوق شهروندی خود از جمله برگزاری آزادانه مراسم مذهبی، تأسیس مدارس دینی و همچنین تعلیم و تعلم مسائل شرعی در مساجد محروم شوند.» غضبانی معتقد است کوچک‌ترین تحرکات مذهبی فعالان اهل ‌سنت ترک‌ منجر به برخورد شدید حاکمیت با آنان می‌شود. به گفته سردبیر سنی نیوز، عدم دسترسی به رسانه‌های آزاد و مستقل باعث شده تا بسیاری از زندانیان اهل ‌سنت ترک در گمنامی دوران محکومیت خود را سپری کنند. زندانیان ترک اهل سنت، دو نمونه از جمله زندانیان ترک اهل سنت می‌توان به بهزاد عباسی قراگوز، فرزند فریدون اشاره کرد. او در ۲۷ مهر ماه ۹۵ همراه هفت شهروند دیگر به اتهام «عضویت در گروه انصار الاسلام» توسط نهاد‌های امنیتی بازداشت و در دادگاه انقلاب ارومیه به ۱۰ سال حبس تعزیری محکوم شد؛ اتهامی که او هیچگاه آن را نپذیرفت و بارها در جلسات دادگاه اظهار کرد زیر شکنجه مجبور به اعتراف شده است. رأی پرونده بهزاد عباسی نهایتا در مرحله تجدید نظر به هفت سال زندان تعزیری کاهش پیدا کرد. او در حال حاضر در زندان ارومیه دوران محکومیت خود را سپری می‌کند. حامد علی‌ محمد مشکات نیز یکی دیگر از شهروندان اهل سنت ترک است که مرداد ماه امسال بازداشت شده است. او متولد سال ۱۳۶۳ و از شهروندان ساکن ارومیه است. نیروهای امنیتی او را روز شنبه چهارم مرداد به‌ دلیل فعالیت در شبکه‌های اجتماعی در ارومیه بازداشت کردند. یکی از نزدیکان حامد علی محمد مشکات درباره نحوه بازداشت او به زمانه می‌گوید: «در ورودی را شکستند، مادرش را مورد ضرب و شتم قرار دادند و حامد را با دهان روزه بازداشت کردند.» «نیروهای امنیتی پیش از این حامد را بارها بازداشت و بعدا با گرفتن تعهد کتبی آزاد کرده بودند اما این بار مدت بازداشت طولانی شده و ما از زمان بازداشت‌ حامد هیچ اطلاعی از وضعیتش نداریم. حتی نمی‌دانیم به کجا منتقل شده و در چه شرایطی نگهداری می‌شود.» او درباره جزییات بازداشت این فعال شبکه‌های اجتماعی می‌گوید: «شش خودرو حامل نیروهای امنیتی که حدودا ۲۵ نفر بود وارد منزل حامد شدند، از در ورودی بالا رفتند. حامد در هال را باز کرد و گفت کجا هجوم می‌برید؟ مادرم روسری به سر ندارد اما مأموران به حرف‌های حامد اعتنایی نکردند، با لگد در ورودی را شکستند، وارد منزل شدند و حامد را مورد ضرب و شتم قرار دادند. مأموران در حین تفتیش منزل، لوازم شخصی حامد را ضبط کردند و او را سوار خودرو کردند. مادرش تلاش می‌کرد مانع مأموران شود اما شش نفر از مأموران او را کتک زدند.» به گفته این منبع، شدت ضرب و شتم به حدی بوده که در صورت و اعضای بدن مادر حامد آثار کبودی وجود دارد. یک روز پس از بازداشت، حامد علی محمد مشکات به دادگاه منتقل می‌شود. پرونده حامد در دادگاه انقلاب در دست قاضی «خدایی» است. جمیله رشیدی، مادر حامد علی محمد مشکات درباره ضرب و شتم خودش توسط مأموران امنیتی خطاب به قاضی پرونده فرزندش اعتراض و از وجود آثار کبودی بر بدنش خبر داده اما قاضی توجهی به حرف‌های مادر حامد نکرده است. به خانواده حامد علی محمد مشکات بعد از اولین حضور او در دادگاه گفته‌اند تا ۱۵ روز بعد آزاد می‌شود اما تاکنون و با وجود گذشت حدود یک ماه، او نه تماس تلفنی با خانواده خود داشته و نه خانواده‌اش از مکان نگهداری او اطلاع دارند. مادر این فعال اهل سنت ترک پسرش را دو روز بعد از بازداشت در دادگاه ملاقات کرده و در دیداری کوتاه فرصتی یافته تا دقایقی را در صف انتظار ورود به اتاق قاضی با فرزندش گفت‌وگو کند. به گفته منبعی که با زمانه گفت‌و‌گو کرده، حامد با چشمانی گریان به مادرش از شکنجه شدن خود در سلول‌های انفرادی اداره اطلاعات خبر داده است: «مادر حامد که زنی پنجاه و چند ساله است، از زمان بازداشت فرزند خود که بعد از فوت همسرش تنها نان‌آور خانه بوده، بارها برای پیگیری وضعیت پسرش به دادگاه مراجعه کرده اما مسئولان دادگاه ارومیه پاسخ روشنی به او نداده‌اند.» حامد علی محمد مشکات در این مدت از حق داشتن وکیل هم محروم مانده است. منبع نزدیک به خانواده او درباره نهاد بازداشت کننده او می‌گوید: «حقیقتا تاکنون با وجود پیگیری‌ها مشخص نشده کدام نهاد حامد را بازداشت کرده اما با توجه به نحوه بازداشت حامد و برخورد فیزیکی مأموران با مادرش، به نظر می‌رسد حامد توسط اطلاعات سپاه بازداشت شده باشد.» به‌ گفته این فرد، یکی از اتهام‌های وارده به آقای مشکات «توهین و تکفیر قاسم سلیمانی» است. «توهین به قاسم سلیمانی» یکی از اتهام‌هایی است که اخیرا سیستم قضایی ایران با استفاده از آن اقدام به احضار و بازداشت شماری از شهروندان کرده است. کنشگران حقوق بشر و رجال سیاسی، بازداشت و احضار شهروندان به دلیل توهین به فرمانده سابق سپاه قدس را مصداق بارز نقض آزادی بیان، نقض حقوق بشر و نقض حقوق شهروندان ایرانی می‌دانند. بعد از کشته شدن قاسم سلیمانی در روز ۱۳ دی‌ ماه ۱۳۹۸ همراه برخی از نیروهای حشد الشعبی در عراق، بسیاری از روزنامه‌نگاران و کنشگران در ایران بابت این اتهام احضار و بازداشت شدند. در ۱۶ دی ‌ماه ۹۸، حسین رزاز زاده، دادستان عمومی و انقلاب شهرضا در استان اصفهان، از بازداشت چهار شهروند در این شهرستان تحت عنوان «هتاکان به مقام قاسم سلیمانی» خبر داده بود. دادستان عمومی و انقلاب شهرستان شهرضا در گفت‌وگو با رسانه‌های داخلی گفته بود «توهین به قاسم سلیمانی» مصداق اتهاماتی چون «فعالیت تبلیغی علیه نظام» و «توهین به مقدسات» بوده و با متهمان مطابق آن برخورد خواهد شد. اتهامی که ممکن است با استناد به ماده ۵۱۳ قانون مجازات اسلامی منجر به صدور احکام زندان از یک تا پنج‌ سال شود.

۱۴۰۲ خرداد ۱۴, یکشنبه

ضرورت استفاده از تجربیات و مزایای حزب کمونیست ایران در رژیم آینده بعد از جمهوری اسلامی

 


اگر چە حزب کمونیست ایران اپتدا توانست رویکردی نسبتا پیشرو در برخورد بە وضع موجود ارائه دهد و بعدها اعضای آن تاریخی از فداکاری و کوشش صمیمانە را ساختند، اما به دلایل متعددی، عمدتا به دلیل فضای خفقان و سرکوب رژیم اسلامی از یک طرف و عدم برخورد مسئولانە و خردگرایانە بە مشکلات مبارزاتی از سوی رهبری آن در دورەهای مختلف از طرف دیگر، پیشرفت و توسعە را به خود ندیدە است و هموارە با عقب گرد و تضعیف شدن مواجه بودە است. حزب کمونیست ایران، بە عنوان عضوی از خانوادە چپ تحزب یافتە ایران، به رغم توسعە و رشد مناسبات سرمایەداری در جامعه ایران و به موازات آن توسعە و رشد مبارزات کارگری و بلوغ جنبشهای اجتماعی چپ، در حاشیە قرار گرفتە است. اگر چە این موقعیت مختص بە حزب کمونیست ایران نیست، اما آنچە حزب کمونیست ایران را از سایر احزاب چپ ایران متمایز می کند وجود رابطه سازمانی این حزب با کومەلە است، که از جایگاه اجتماعی نسبتا قدرتمندی برخوردار است.حزب کمونیست ایران در طول حیات خود محل اختلافاتی بودە است که هدف تشکیل آن را، یعنی متحد کردن سوسیالیست ها، نفی و خنثی کردە است. در این مورد می توان عمدتا به تضاد سە دیدگاه اشارە کرددیدگاه اول: این دیدگاه تلاش کردە با غلو گویی، تظاهرگری، برخورد آرمانی، ایدئولوژیک، تهییجی و حماسی موقعیت عینی حزب کمونیست را نادیدە بگیرد و از اینرو در برابر اقدامات جدی برای تغییر این موقعیت خود را بی مسئولیت و بی وظیفه کند. حامیان این دیدگاە با ایدەآلیزه کردن موقعیت حزب عملا خود را نیز در قبال موقعیت عینی کومەلە و مسئولیت اجتماعیی کە این جریان بر دوش دارد بی وظیفە کردەاند و این موقعیت را در تضاد آشکار با غلوگویی‌ و تظاهرگری خود در مورد حزب دانستەاند. تضادی کە مدافعان این دیدگاە را بیشتر و بیشتر بە رویکرد ذهنی‌گرایی در مورد نقش حزب سوق دادە است بە شکلی کە آنها عملگرایی کومەلە را بە عنوان مانعی سر راە کسب موقعیت برای حزب پنداشتەاند. حامیان این دیدگاە میان رویکرد ایدەآلیستی و رمانتیک خود از حزب و نقش عینی و اجتماعی کومەلە دچار تناقض شدەاند و در عکس العمل بە این تناقض بنیان مشکلات را در کومەلە و جغرافیای فعالیت آن “کشف” کردەاند. بدلیل همین تناقض، حامیان این دیدگاە با دست آویز خطر “گرایشات راست و ناسیونالیست” در مقابل ایجاد تغییرات ضروری از خود رفع تکلیف کردە و بجای آن بطور افراطی بە ایدەپردازی و غلوگویی در مورد موقعیت حزب پرداختەاند که بنا به تعریف ضامن نچرخیدن کومەلە به سوی ”راست و ناسیونالیسم” است. این دیدگاه در اولین دهه تشکیل حزب از طرف جریانی که بعدا به ”کمونیسم کارگری” معروف شد، نمایندگی می شد که نهایتا انشعاب سال ١٩٩١ را رقم زد. بر اساس همین دیدگاه آخرین انشعاب هم در سال ٢٠٢٢ اتفاق افتاد و بخش عمدە رهبری و بخشی قابل توجەی از اعضا این حزب را ترک کردند و جریان دیگری را با همین اسم تشکیل دادنددیدگاە دوم: این دیدگاه هموارە از کومەلە تصویر ایدەآلیستی و رمانتیک ساختە است و تمام مصائب مبارزاتی را در وجود حزب کمونیست ایران خلاصە کردە است. در واقع حامیان این دیدگاە خود را در حمل وظایفی کە چپ بودن بر دوش آنها گذاشتە است ناتوان و بی انگیزە دانستە و این ناتوانی و بی انگیزگی را تحت پوشش نقد غیر منصفانە از حزب و ایدەآلیزه کردن موقعیت کومەلە پیش بردەاند. حامیان این نگرش غالبا چنین رویکردی را برای توجیە تغییر ریل فکری خود اتخاذ کردەاند. حامیان این دیدگاه در سال ٢٠٠٠ انشعاب کردند و جریان جدیدی را تحت عنوان ”کومەلە زحمتکشان کردستان ایران” تشکیل دادند که سرنوشت آنها خزیدن به دامن راست ترین و ارتجاعی ترین نیروی اپوزیسیون ایران، یعنی سلطنت طلبان شد.دیدگاه سوم: این دیدگاه تلاش کردە است ارزیابی سیاسی و واقعبینانەای از موقعیت عینی حزب به دست دهد وموانع واقعی سر راە ارتقاء این موقعیت را، بدور از تعصبات ایدئولوژیک و هیجانات ذهنی، دریابد. زادگاە این دیدگاە در واقع سنتها و تجربیات مبارزاتی چپ جهان، چپ در ایران و کردستان است و بە همین دلیل واقع بینانە و سیاسی تر، و نە صرفا آرمانگرایانە، بە موقعیت حزب نگریستە. این دیدگاه، که به تدریج شکل گرفتە است، هموارە با مقاومت تعصبات سنتی درون حزبی مواجه بودە و اکنون هم راه دشواری را باید بپیماید تا بتواند تغییرات ضروری مورد نظر خود را ایجاد کند که از یک طرف حزب کمونیست بتواند به اعتبار خود حزب شود و از این رو بتواند به شکل مناسب تری از حمایت کومەلە هم برخوردار باشدنزاع میان این سە دیدگاە را میتوان از طرفی بە عنوان تقابل میان دیدگاهای ذهنی‌گرایی و واقع‌گرایی، و از طرف دیدگر تضاد میان گرایشات فکری متضاد، خلاصە کرد. بر همین منوال و بر این مبنا اختلافات در درون حزب کمونیست ایران هموارە پدیدەای نهادینە شدە بودە است. با توجه به اینکه مخالفان با مبانی فکری حزب بهر حال حزب را ترک گفتەاند و برای پیگیری خط و مش سیاسی جدیدشان حزب دیگری را تشکیل دادەاند، هموارە اختلافات اساسی در واقع میان دیدگاە اول و دیدگاە سوم بودە است که تا اکنون هم ادامه دارد. بر خلاف تصویری کە حامیان دیدگاە اول همیشە ارائە دادەاند و تنها استدلال آنها بودە است، اختلافاتی که سرنوشت این حزب را رقم زدە است، میان به اصطلاح “راست و چپ” و ”تغییر در باورها” نبودە است، بلکە اختلاف بر سر یافتن روشهای موثر و کارا برای پیشبرد فعالیت های حزب و منعطف بودن در قبال ضرورت ایجاد تغییرات ضروری و خودسازگاری با شرایط جدید بودە است.حامیان گرایش اول همیشە تلاش کردەاند چنین پدیدە عادی در کار مشترک را به اختلافات بنیادین و لاعلاج جلو دهند و به شکل هیستریک به آن بپردازند و نهایتا یک ”راست و چپ” را از آن استخراج کنند. از طریق غلوگویی در مورد موقعیت حزب و با ایدەآلیزه کردن و عافی کردن فضای بحث، حزب را به پدیدەای فرا انسانی تنزل دهند. تلاش شدە است از همین منظر هم کمبود ها لاپوشانی شود و در مقابل رفع آنها بی مسئولیتی رواج یابد. روکرد حامیان این دیدگاە در درون حزب همان رویکرد رایج در چپ متحزب سنتی است، یعنی فقدان دغدغەهای مرتبط با رویدادهای عینی اجتماعی و بجای آن خیرە شدن بە مدینەای فاضلە در آیندەای نامعلوم، بی اعتنا بودن نسبت به ایجاد تغییرات معین در شرایط معین، معطوف شدن به درون گرایی و هراس از جهان پیرامون، رویگرداندن از نواندیشی و ارتقاءگرایی و بجای آن رویکرد به تعهد و تقلید، بی اعتنا بودن بە علم و خرد خود و بجای آن متوصل شدن به تخیل و افسانەباوری و منزه پنداشتن “مرجعیت” و عدم موضعی انتقادی نسبت به آن و نیز روزمرگی در فعالیت. از این روست کە حامیان این دیدگاە نه تنها مانعی بر سر یافتن راهی موثر برای توسعه فعالیت های حزب و جلب نیرو به آن بودەاند، بلکه نقش عمدەای در ایجاد تفرقه و پراکندگی در درون نیروی موجود حزب ایفا کرەاند.اکنون موقع آن فرا رسیدە است کە با یک خوانش و بازنگری واقع‌بینانە از موقعیت عینی حزب، خود را از قید وبندهای تعصب‌گرایانە، تخیل‌باورانە و افسانەپردازانە رها کرد تا بتوان راە وصلت حزب با چپ اجتماعی را هموار کرد. حزب کمونیست ایران فراتر از یک ابزار مبارزاتی و مکانیزمی برای وحدت سوسیالیست ها نیست و در همین جایگاه هم باید آنرا مورد ارزیابی قرار داد. اگر در این ماموریت موفق بودە است باید بدون تغییر راه خود را ادامه دهد، اگر هم ناکام بودە است باید تغییر کند!بە همین دلیل این سئوال مطرح است کە در کدام سطح، به چه شیوەای و در کدام زمینە این جریان باید تغییرات ضروری را ایجاد کند تا در راستای اهدافی که بر اساس آن تشکیل شد بتوان قدم بردارد؟ شکی نیست کە در مرحله اول این جریان باید خود را از فرهنگ مخرب چپ سنتی بە ارث گرفتە شدە از کمونیسم روسی، که تعصب‌گرای و تخیل باوری ایدئولوژیک بخشی از این فرهنگ و سنت است، رها کند. چنین خودرهایی لازمه هر تغییر و پیشرفتی است که این جریان در افق دارد. موازی با این تغییر، تغییر در رابطه سازمانی حزب کمونیست با کومەلە ضروری و اجتناب ناپذیر است. تغییری که بتواند حزب را دارای اعتبار و هویت مستقل کند.از طرف دیگر، تجربه تشکیل حزب کمونیست ایران این واقعیت را به ما می گوید که ادغام احزاب در همدیگر نه تنها شکل مناسبی برای وحدت نیست، بلکه تفرقه و پراکندگی در دورەهای بعد را اجتناب ناپذیر می کند.با وجود گذشت ٤١ از تشکیل حزب کمونیست ایران، این سوال اساسی کماکان بدون پاسخ ماندە است: چگونە می توان سوسیالیست های ایران را متحد کرد؟ پاسخ این پرسش هرچی باشد، تشکیل یک حزب تک‌بنی با مناسبات هیرارشی، که همە سوسیالیست ها بتوانند در آن جمع شوند، نیست. تجربیان جهانی و ایرانی به ما نشان دادە است که، با توجه به تنوع فکری و گرایشی، نمی شود همه سوسیالیست ها را در یک حزب متشکل کرد، بلکه شکل دادن به یک شبکه، که جریانات مختلف و منفردین سوسیالیست با حفظ تفاوت های فکری و سیاسی و استقلال سازمانی و فردیشان بتوانند حول برنامە و اهداف مشترک فعالیت کنند، کاراترین شکل متشکل کردن سوسیالیست های این عصر است

٨ درسی که باید از تجربه حزب کمونیست ایران آموخت عبارتند از
١- تلاش برای یافتن ابزاری موثر برای متحد کردن سوسیالیست های ایران هنوز به نتیجه نرسیدە است، لذا باید با جدیت بیشتر، اما با نواندیشی و روشهای جدید، آن را پیگیری کرد.
٢- خودرهایی از فرهنگ و سنت کمونیسم روسی، از جمله معنای حزبیت، فرهنگ و اخلاقیات سیاسی، تخیول باوری و تعصب گرایی.
٣- خودرهای از مرجعیت پروری و عدم موضع نقادانە نسبت بە آن.
٤- خودرهای از تقلید و تعهد نابخردانه، و روی آوری به نواندیشی و ارتقاءگرایی.
٥- خودرهای از غوطەور شدن به درونگرایی و هراس از جهان پیرامون.
٦- خودرهای از جبرباوری، بجای آن درک پیچیدگی و متغییر بودند پدیدەها و از این روی خود را با هر شرایط جدیدی سازگار کردن.
٧- خودرهای از بستن راه تنوع نظر با استدلالات آرمانی و ایدئولوژیک، بجای آن گشودن در بر روی شکوفای نظری و فکری.
٨- خودرهای از شکل سازمانی ”ادغام احزاب” به عنوان مکانیسم وحدت.به امید اینکه بتوان، مبتنی بر از جمله تجربه فعالیت بیش از چهار دهه حزب کمونیست ایران، تجربه جدیدی از وحدت را به دست داد که روند پراکندگی و تفرقە سوسیالیست ها را کاهش دهد.

مرتضی وفایی زندانی سیاسی سابق

۱۴۰۲ فروردین ۱۱, جمعه

کتاب «حجاب، پرچم اسلامیسم، فاشیسم قرن ۲۱» نوشته «نادره افشاری

آزادی تن و آزادی زن نخستین گام برای انسان مدرن شدن است. کسی که بنده و عبدالله است یا کلب الله و غلام علی و حسن و حسین، نمی تواند فهمی از آزادی و مدرنیته داشته باشد. حال آنانی که در تور ایدئولوژی ها گرفتارند از اینان بهتر نیست. آنکه خود را مالک جان و تن دیگران می داند و در حریم خصوصی دیگران دخالت می کند نه آزاد است و نه فهمی از آزادگی دارد. چنین کسی در دوران برده داری سیر می کند هرچند که دوپیس و سه پیس بپوشد یا کت و شلوار غربی به تن کشد. آزادی انسان ها و جوامع در نخستین گام از باور به آزادی تن می گذرد. اگر کسی دم از آزادی و دموکراسی می زند اما زن و دخترش را به بهانه ی ناموس و غیرت در زنجیر حجاب اجباری اسیر می کند حتما دروغ می گوید. نخستین شرط آزادگی، فهم آزادی تن انسان است و اینکه هر انسانی مالک تن خویش است. تمام گرفتاری های تاریخی و زن ستیزی های وحشیانه در همه ی جوامع و البته مذاهب و ادیان از همین کج فهمی ناشی می شود. انسان مدرن می پذیرد که هم زنان مالک تن خویشند و هم دگرجنسگرایان. هر حرفی جز این یاوه ای بیش نیست این کتاب ارزشمند را از اینجا می توانید دانلود کنید https://mamnoe.wordpress.com/2012/03/01/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d8%b1%da%86%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%8c-%d9%81%d8%a7%d8%b4%db%8c%d8%b3%d9%85-%d9%82%d8%b1/

تلاش ایران برای رسمیت دادن به کنترل خود بر تنگۀ هرمز، به‌رغم مخالفت‌های بین‌المللی

  کوتاه‌زمانی پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، تهران کنترل تنگۀ هرمز، این آبراه حیاتی انتقال حامل‌های انرژی به بازارهای بین‌المللی ...