با این که آن چه خرافه "به شمار میرود/محسوب میشود" کمابیش جهانی است، اما این مردم برخی مناطق جهان یا کشورهایند که خرافاتی قلمداد میشوند. این مدعا اگر صادق باشد، نه تنها پرسشبرانگیز است، بلکه پیامدهای نظری و عملی خاصی به دنبال دارد.
نسبت دادن رذیلتهای اخلاقی و نقصانهای معرفتی به کل یا اکثریت یک ملت یا قوم و مردمی، نوعی نژادپرستی است. تا حدی که من اطلاع دارم، چنین رویکردی نسبت به ملت و یا مردم ایران وجود دارد. مردم ایران را معتقد به باورهای خرافاتی قلمداد میکنند. برای روشن شدن مدعا، باید دید که خرافه چه معنایی دارد؟
واژه معنایی جز "کاربرد" ندارد (ویتگنشتاین). افراد از پدیده زمانی و مکانی زبان همچون "جعبه ابزار" استفاده میکنند (لودویگ ویتگنشتاین، پژوهشهای فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز، بند ۱۱)."کل زبان، شامل زبان و اعمالی که در آن است"، "بازی زبانی"است (پژوهشهای فلسفی، بند ۷). یعنی، "سخن گفتن به زبان بخشی از یک فعالیت، یا بخشی از یک صورت زندگی است" (پژوهشهای فلسفی، بند ۲۳).
علوم تجربی نه وظیفه دارند تا در مورد این موجودات و نقش آنها اظهار نظر کنند، نه قادرند که وجود و نقششان را انکار کنند. آنان فقط و فقط پای علل مادی کمی محاسبه پذیر را به میان کشیده و در نتیجه عالم و آدمی که به ما میشناسانند، اسطوره زدایی/افسون زدایی/جادو زدایی (de- magnification) شده است. موجودات رازآلود جایی در تبیینها و قوانین آنان ندارند. بدین ترتیب، نقش طلسمهای جاودانه، مناسک، چاهها و چشمههای شفابخش، یادگارهای قدیسان برای سفرهای امن در زندگی آدمیان کاهش مییابد.
گسترش نگرش علمی از طریق آموزش اجباری همگانی، موجب خرافه زدایی از اذهان و رفتارهای آدمیان خواهد شد. فرایند مدرنیزاسیون و بورکراتیزه کردن زندگی جمعی، سیطره علوم تجربی را به دنبال خواهد آورد.
گفتمان/قدرت/ساختن واقعیت
میشل فوکو در تاریخ دیوانگی این مدعا را مطرح میسازد که فرهنگ غربی چگونه در دوران رنسانس به امری به عنوان "دیوانگی"- در تمایز با عقلانیت- معنا داده و به شکل تاریخی آن را ساختند. به قول فیلسوف کانادایی- مایکل ایگناتیف-، "دیوانگی نخست یک حقیقت نیست؛ بلکه داوری است؛ حتی اگر این داوری، خود تبدیل به حقیقت بشود".
تبعید و طرد جزامیان، ساختار طردکردن را به یادگار نهاد. دیوانگان متفاوت از خردمندان بودند. دیوانگی تجسم شرارت، بی نظمی و زیاده روی شد. در گام بعد همه دیوانگان را جمع کرده و به زندانها و تیمارستانها بردند. فوکو در واقع به رابطه قدرت، گفتمان و سوژه سازی پرداخته و آن را تبیین میکند.
شیوه خاص بازنمایی "عقلانیت"، "غیر عقلانیت" و روابط میان آن ها. گفتمان در اینجا به منزله مجموعه گزارههایی است که نحوهای از بازنمایی نوع ویژهای از علم درباره موضوعی خاص را مجهز میکنند. یعنی موضوع- به عنوان مثال دیوانگی- به صورت خاصی ساخته میشود.
"کنش گفتمانی"- یعنی عمل تولید کردن معنا- از طریق زبان صورت میگیرد. همه مفاهیم برساختههای زبانی و تاریخی هستند. واقعیت توسط زبان ساخته میشود. فلسطینی ها، اعراب، مسلمانان و...، افرادی را که برای آزادی سرزمینهای اشغال شده توسط اسرائیل مبارزه میکنند، "آزادیخواه" مینامند. اما اسرائیل همانها را "تروریست" میخواند.
خرافه باوری در جهان توسعه یافته و در حال توسعه
اکبر گنجی – خرافهباوری در همه جوامع کمابیش وجود دارد. تبیین جامعه شناختی شیوع آنها یک امر است و مدعیات نژادپرستانه علیه یک ملت و قوم امری دیگر.
با این که آن چه خرافه "به شمار میرود/محسوب میشود" کمابیش جهانی است، اما این مردم برخی مناطق جهان یا کشورهایند که خرافاتی قلمداد میشوند. این مدعا اگر صادق باشد، نه تنها پرسشبرانگیز است، بلکه پیامدهای نظری و عملی خاصی به دنبال دارد.
نسبت دادن رذیلتهای اخلاقی و نقصانهای معرفتی به کل یا اکثریت یک ملت یا قوم و مردمی، نوعی نژادپرستی است. تا حدی که من اطلاع دارم، چنین رویکردی نسبت به ملت و یا مردم ایران وجود دارد. مردم ایران را معتقد به باورهای خرافاتی قلمداد میکنند. برای روشن شدن مدعا، باید دید که خرافه چه معنایی دارد؟
واژه معنایی جز "کاربرد" ندارد (ویتگنشتاین). افراد از پدیده زمانی و مکانی زبان همچون "جعبه ابزار" استفاده میکنند (لودویگ ویتگنشتاین، پژوهشهای فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز، بند ۱۱)."کل زبان، شامل زبان و اعمالی که در آن است"، "بازی زبانی"است (پژوهشهای فلسفی، بند ۷). یعنی، "سخن گفتن به زبان بخشی از یک فعالیت، یا بخشی از یک صورت زندگی است" (پژوهشهای فلسفی، بند ۲۳).
کاربردهای خرافه
براین مبنا، وقتی پرسیده میشود "خرافه چیست؟"، باید به کاربردهای متفاوت، سیال و متغیر آن نگریست.
الف- عقل پیشینی فلسفی: برخی خرافه را به معنای باورهای عقل ستیز- محال عقلی- به کار میبرند. در این صورت، گستره خرافات به شدت تقلیل خواهد یافت. برای این که هر مدعا/باوری که امتناع فلسفی نداشته باشد، ممکن الوجود خواهد شد. به تعبیر دیگر، فقط اعتقاد به وجود موجودات یا موثراتی که محال عقلی باشند، عقل ستیز خواهد بود. به عنوان مثال، وجود آدمی با ۱۰ دست و قد ۶ متری عقلاً محال نیست.
ب- عقل پسینی تجربی: برخی خرافه را به معنای باورها و رفتارهای متعارض با علوم تجربی طبیعی و انسانی به کار میبرند. در این صورت، گستره خرافات افزایش چشمگیری خواهد یافت. به عنوان مثال، شکافتن دریا توسط حضرت موسی و عبور قوم بنی اسرائیل از آن، محال فلسفی نیست، اما تجربه بشری/علوم تجربی موید آن نیستند. این مدعا- یعنی عبور قوم بنی اسرائیل از دریا- یکی از موارد تعارض علم و دین است. پدر نداشتن عیسی مسیح مصداق دیگری از همین تعارض است.
اسطورهزدایی/افسونزدایی از عالم
گویی ماکس وبر به طور ویژه به کاربرد دوم معنای خرافه نظر دارد، یا میتوان برای کاربرد دوم از نظریات او استفاده کرد.
ماکس وبر در توضیح و تبیین حرفههای علم و سیاست این مدعا را مطرح ساخت که علوم تجربی جدید عالم را اسطورهزدایی کردهاند. یعنی عالمان علوم تجربی در تبیین جهان و رفتارهای فردی و جمعی آدمیان به موجودات رازآلود و نقش آنها اشاره نمیکنند. آنان به دنبال قرائن مشاهده پذیر، کمیت پذیر و قابل محاسبه و پیش بینی هستند. ارواح، فرشتگان، اجنه، شیاطین و خداوند اگر هم وجود داشته باشند، به تور علوم تجربی طبیعی و انسانی نمیافتند. دعا و معجزه هم جایی علم تجربی ندارد.
علوم تجربی نه وظیفه دارند تا در مورد این موجودات و نقش آنها اظهار نظر کنند، نه قادرند که وجود و نقششان را انکار کنند. آنان فقط و فقط پای علل مادی کمی محاسبه پذیر را به میان کشیده و در نتیجه عالم و آدمی که به ما میشناسانند، اسطوره زدایی/افسون زدایی/جادو زدایی (de- magnification) شده است. موجودات رازآلود جایی در تبیینها و قوانین آنان ندارند. بدین ترتیب، نقش طلسمهای جاودانه، مناسک، چاهها و چشمههای شفابخش، یادگارهای قدیسان برای سفرهای امن در زندگی آدمیان کاهش مییابد.
گسترش نگرش علمی از طریق آموزش اجباری همگانی، موجب خرافه زدایی از اذهان و رفتارهای آدمیان خواهد شد. فرایند مدرنیزاسیون و بورکراتیزه کردن زندگی جمعی، سیطره علوم تجربی را به دنبال خواهد آورد.
گفتمان/قدرت/ساختن واقعیت
میشل فوکو در تاریخ دیوانگی این مدعا را مطرح میسازد که فرهنگ غربی چگونه در دوران رنسانس به امری به عنوان "دیوانگی"- در تمایز با عقلانیت- معنا داده و به شکل تاریخی آن را ساختند. به قول فیلسوف کانادایی- مایکل ایگناتیف-، "دیوانگی نخست یک حقیقت نیست؛ بلکه داوری است؛ حتی اگر این داوری، خود تبدیل به حقیقت بشود".
تبعید و طرد جزامیان، ساختار طردکردن را به یادگار نهاد. دیوانگان متفاوت از خردمندان بودند. دیوانگی تجسم شرارت، بی نظمی و زیاده روی شد. در گام بعد همه دیوانگان را جمع کرده و به زندانها و تیمارستانها بردند. فوکو در واقع به رابطه قدرت، گفتمان و سوژه سازی پرداخته و آن را تبیین میکند.
شیوه خاص بازنمایی "عقلانیت"، "غیر عقلانیت" و روابط میان آن ها. گفتمان در اینجا به منزله مجموعه گزارههایی است که نحوهای از بازنمایی نوع ویژهای از علم درباره موضوعی خاص را مجهز میکنند. یعنی موضوع- به عنوان مثال دیوانگی- به صورت خاصی ساخته میشود.
"کنش گفتمانی"- یعنی عمل تولید کردن معنا- از طریق زبان صورت میگیرد. همه مفاهیم برساختههای زبانی و تاریخی هستند. واقعیت توسط زبان ساخته میشود. فلسطینی ها، اعراب، مسلمانان و...، افرادی را که برای آزادی سرزمینهای اشغال شده توسط اسرائیل مبارزه میکنند، "آزادیخواه" مینامند. اما اسرائیل همانها را "تروریست" میخواند.


